تبليغاتX
من زنم...

من زنم...

 

۱.امروز هر چی این صفحه اصلی یاهو مکتوب که دیفالت کامیوتر اداره س باز شد، دل من هورررری ریخت پایین با دیدن تام هنکس و اون ماچ قشنگ و دلچسب و از دل و جونش به خانوم همسر...

۲. امشب از انقلاب تا میدون ولیعصر رو پیاده گز کردم... سرم بالا بود و توی صورت تک تک آدما نیگا میکردم و قاطی اون همه آدم دنبال تو می گشتم... بعد جلوی فرهنگستان هنر یهو زانوهام شل شد و دیدم دیگه نمی تونم قدم از قدم بر دارم... همونجا نشستم... اغوای اون ستونهای سفید و اون تیرآهنهای نارنجی قرمز و دلتنگی و اشکی که بی اختیار از گوشه چشمم سر خورد به یاد معمارباشی اون بنا... بعد دلم خواست همونجا روی اون پله ی مرمری کنار حوضش بخوابم و فرداش گنجشکا بیان نوک بزنن توی سرمو از خواب بیدارم کنن... همونجا کنار اون خیابون دوست داشتنی و طولانی...با اون درختای بلند و خوش قد و قامتش...

۳. از وقتی که برای خودم یه ساعت جدید جایزه گرفتم، همه ش احساس خیانت می کنم به ساعت قبلیم... صبح هاوقتی دارم دنبال ساعت جدیدم می گردم هی میاد توی دست و پام... هی میگه تف تو ذاتت فرزانه... منو ببین! من از اون ساعت جدیدت گرونترم... اصیل ترم.... با شخصیت ترم... نجیب ترم... ولی من خودمو می زنم به نشنیدن... دست خودم نیست... بیخود نیست قدیمیا گفتن نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل آزار... یه چیزی می دونستن...

۴. سال هشتاد و دو، وقتی داشتم می اومدم تهران واسه ادامه تحصیل، یه بنده خدایی که حرفش برام سند بود گفت ببین تهران یه آقاهه ای هست خیلی کارش درسته... هر جا گیر کردی برو سراغش...

ما هم گفتیم خب! حالا نه اونقدرا! بعدشم تو دلمون فکر کردیم یه امتحانکی بکنیم این آقاهه رو ببینیم چند مردٍ حلاجٍ... بعد امروز بهش گفتیم یه کاری داریم... همون فرداش کار ما رو راه انداخت! خلاصه که حالا بعد هشت نه سال دوست جونمون رها بانو بانی خیر شد که بیا برو نذرت رو بده تنبلو! خلاصه که رفتیم تجریش و یه دمت گرم و دستت طلا و کارت درست بعد از این همه سال به آقاهه گفتیم و نذرمونم دادیم و یه بوته سیر و یه شاخه کرفس آبدار و یه دسته اسفناج تازه و چند تا مارچوبه هم خریدیم و برگشتیم خونه... یه دل سیر هم با رها بانو جانمون گپ زدیم و دلی از عزا در آوردیم...

۵. خانوم جوجو... میگی میای ولی نمیای... موبایلت چرا خاموشه؟ به خدا ببینمت همون یه ذره گوشت نداشته تو به سیخ می کشم و جوجه کبابت می کنم! حالا اگه مردی بیا!!!!

۶. "مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده است

که به جست و جوی فریادی گم شده برخیزم...

با یاری فانوسی خرد

یا بی یاری آن در هر جای این زمین

یا هر کجای این آسمان.

فریادی که نیم شبی

از سر ندانم چه نیاز ناشناخته از جان من برآمد

و به آسمان نا پیدا گریخت....

ای تمامی دروازه های جهان

مرا به بازیافتن فریاد گم شده ی خویش

مددی کنید*!

۷. باقی بقایتان...

 

 

*احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط فــــــرزانه  | 

 

   ۱. امروز کشف کرده ام که غم هم یک عضو است از اعضای بدن انسان... مثل همین دست... مثل همین چشم... مثل همین پا... حالا اگر آقایان اطبا قدیم و دکترهای جدید هنوز پیدایش نکرده اند که دلیل نمی شود نباشد... هست اتفاقا... اما ظاهر غم هم مثل سایر اعضای بدن آدمها از یک نفر به نفر بعدی متفاوت است! جایش هم فرق می کند! برای یکی میشود یک خال ریز کنج لب و برای یکی میشود یک زگیل زشت و پرمو گوشه دماغ و برای یکی دیگر میشود چروک های عمیق عمودی روی پیشانی... برای بعضی ها هم می رود آن زیرها... لای گوشت و پوست و استخوان... آدم ها وقتی از کنار هم رد میشوند خیلی وقتها آن غمهای تنیده به تار و پود هم را نمی بینند ... ولی کشف کرده ام که که خود عضو شریف غم دنبال  غم بقیه می گردد و زود پیدایش می کند: غمی که توی لثه های خندان یک نفر جا گرفته خوب می تواند غم توی عنبیه یکی دیگر را ببیند! غمی که گلوی یکی را فشار می دهد خوب میتواند غمی را که در مغز استخوان بغلی اش قایم شده پیدا کند...

کشف کرده ام  جنس غم اسید چرب است... حالا هر چه که هست رفتارهای چربی مآبانه از خودش نشان میدهد... مثلا باید صد روز رژیم بگیری و ورزش کنی و از لذت خوردن چشم بپوشی تا شیش کیلو لاغر شوی، بعد دو هفته که بی خیال شوی همه اش بر می گردد سر جای اولش که هیچ، چاقتر هم میشوی... غم هم همین طوریست! خودت را میکشی تا با هزار ترفند حجمش را کم کنی و آبش کنی... بعد در عرض چند روز می شود سرطان و دوباره سرتا پایت را می گیرد... اصلا خیلی آدمها را می شناسم که سرطان غم گرفتند و مردند... یکهویی غم تمام وجودشان را گرفت و در خودش حل کرد و آنقدر به قفسه سینه شان فشار آورد تا زیر فشار همین غم خورد و خاکشیر شدند و غزل خداحافظی را خواندند و تمام... غم یک وقت هایی هم آماس می کند... مثل دملهای چرب... ورم می کند! میشود همین غمباد خودمان... بعد باید کلی دوا درمان کنی که یک ذره فروکش کند... آرام بگیرد... قایم بشود تا کی که دوباره مثل تبخال با یک تب برگردد...

۲. بالاخره چراغ های پارک نزدیک خانه را روشن کردند... دیگر ظلمات که نیست هیچ... پر است از آدمهایی که آمده اند با ولع هوای تازه رد شده از پارک ارم و چیتگر را یک جا بدهند توی ریه هایشان... هوایی معطر به عطر گلهای بهاری درخت زبان گنجشک...

۳. دوستت دارم...

دوستم داری...

دوستت دارد یا دوستش داری یا دوستش دارم یا دوستم دارد...

صرف کردنش از خودش سخت تر است این دوست داشتن...

۴. دستهای آدم که چرب میشود هیچ کاری نمی شود کرد! نه میتوانی زیپت را بالا بکشی نه دکمه ات را ببندی نه دماغت را بخارانی نه یقه لباست را مرتب کنی...حتی نمی شود آدم بکشی! هیچ غلطی نمی شود کرد!...هر چقدر هم که با صابون بشوری باز انگار ته دستهایت چرب است... حالا بزند و دست و دل آدم چرب بشود... آن هم با غم...

۵. کلا تف تو روحت زندگی...هر بزی که خواستی تا حالا رقصوندی... هر کرمی بلد بودی که سر ما ریختی...دیگه حوصله کل کل باهات رو ندارم... حوصله جنگیدن... حوصله کم کردن روی پر روت... حوصله کم نیوردن جلوت... از حالا به بعد هر چی خواستی بتازون... فقط یادت نره که تف تو روحت!

۶. صلاح و توبه و تقوی ز ما نجو حافظ              ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح!

۷. یک دست چرب و آلوده به غمم را گرفته ام به زانو و دست چرب دیگرم را تکیه داده ام به دیواری چرب... تا خرخره چرب و چیلی شده ام انگار... تا زیر چشمهایم... تا مغز سرم... همه وجودم چرب و لیز است و مستعد زمین خوردن دوباره...خب آدم هی می خورد زمین...آن هم روی زمین چرب... هی پا می شود... دوباره می خورد زمین... دوباره پا میشود...شده ام عین این ماشین های اسقاطی که روی شیشه اش یک دستخط کج و کوله نوشته: لطفا مرا بشویید...

لطفا مرا بشویید...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط فــــــرزانه  | 

 

    چیزهایی هست که نمیدانی... حالا خیلی هم علاقه نداری به دانستنش... یعنی خیلی هم که نه! اصلا دلت نمی خواهد که بدانی... گیرم که بیایم و بگویم... خب... که چه...

چیزهایی هست که نمی دانی اما همین چیزها... همین چیزها بس است تا معده ام اسپاسم کند و دل و روده ام به هم بپیچد و یبوست و دل درد نصف شب از خواب بیدارم کند و نگذارد تا خود صبح پلکهایم محض رضای خدا یک لحظه بسته شود...

چیزهایی هست که نمیدانی و گیرم که دانستی... فرقی نمی کند برایت... موضوع تو نیست...حالا گیرم که یک چیزهایی هم هست که نمی دانی... و ترجیح هم میدهی که ندانی... چه کار کنم با آن چیزهایی که هست و میدانی و باز هم فرقی نمی کند این دانستن و ندانستن...

بگذار دلم به این خوش بماند که چیزهایی هست اما  نمی دانی و همین ندانستن دلخوشی تحملشان باشد... تحمل سنگین چیزهایی که هست ولی تو خبر نداری... تو نمی دانی...

پ ن: نه منتظر زلزله ام نه منکر آمدنش... 

 

 

برداشت  آزاد خودخواهانه و شخصی از فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی"...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 6:41 قبل از ظهر  توسط فــــــرزانه  | 

 

۱. سلام...وبلاگم سه ساله شد... خودم سی و یک ساله... دارم فکر میکنم به چند سالگی دوستیهامون... و اینکه هر چی سن آدم میره بالاتر درکش از رنج و لذت خیلی بیشتر میشه... قدرت درک انتزاعیش جهشی و تصاعدی میره بالا... طعم لذت زندگی رو زیر دندونت حس می کنی در حالیکه رنج هاش نیشتر عمیق تری می زنن به روحت...

۲.  دلم نمیاد خونه رو مرتب کنم... این طوری هنوز بو و رنگ امیدو داره... فلش مموری جا مونده ش به لپ تاپ من... ژیلت صورتش کنار آیینه دستشویی... کیف چرمیش.. جوراب هاش پشت در اتاق خواب ... بوی عطرش روی بالش...

۳. قصه عجیبیه... به نبودن چند ماهت اینقدر عادت نکردم که به بودن این چند روزت...

۴. درست وقتی که فکر می کنی دیگه دست زندگی برات رو شده و جیک و پوکش رو میدونی و داری به سی سال عمر و تجربه ت می نازی همچین برات آس هاشو رو می کنه که تازه می فهمی که اووووووووه! تازه اول راهی!

۵. سریال همسایه دیوار به دیوارمون دیشب تموم شد! بعد از ما اومدن توی ساختمون... دو سه ماه اول همه چیز خوب بود و رمانتیک... بوی برنج دودی و عطر کیک سیب و صدای بوسه های کشدار و عاشقونه ... کم کمک بگو مگو و جر و بحث... بعدش فحش های کاف دار و چارواداری... بعد جلسات خانوادگی و در نهایت هم دیشب که جلوی خونه ماشین حمل و نقل اثاثیه رو دیدم و بعدش هم تموم... خودم کم غصه داشتم تو آسانسور واسه شون گوله گوله اشک می ریختم... انگار همین دیروز بود که آیینه و شمعدون و جهیزیه آوردند و بوی اسفند و یار مبارک بادا طبقه ی سه ی ساختمون فرشته رو برداشته بود....

۶. از وقتی قضیه رفتنم یه کمی جدی تر شده حس و حالم شده مثه آدمی که بهش گفتن مثلا تا یه سال دیگه بیشتر زنده نیستی... به همه چی با حسرت نگاه میکنم...دوستام... وسایلم... خیابونا... مغازه ها... این حس ها مال کسی هستش که حداقل ده سال میشه دغدغه اصلی زندگیش رفتن از این مملکت هستش!!! از این حس عجیب تر اینه که تا می فهمم یکی از دوستام کاراش جور شده و داره میره اون ور آب چه واسه تحصیل چه واسه مهاجرت بغض می کنم و دلم به اندازه ی همه دنیا می گیره... ملا نصرالدینی ام واسه خودم...

۷. یادت هست اون موقع ها یهو که گریه م می گرفت یه وختایی، می پرسیدی :گریه کردی؟ می گفتم : نچ! هوا گرم شده چشمام عرق کرده... امسال چه زود هوا گرم شده امید ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط فــــــرزانه  | 

 

   انگار همین دیروز بود... اومدم خونه و به همسرم گفتم این وبلاگ چی چیه؟ و وبلاگنویس ها کیا هستن که هی توی اخبار و این ور و اون ور ازشون میشنویم! اونم گفت برو توی گوگل ، بلاگفا و بلاگ اسکای و چند تا اسم دیگه رو سرچ کن تا بفهمی چیه!!!

بعدش من هم اومدمو اولین اسمی که یادم مونده بود یعنی بلاگفا رو سرچ کردم و همون موقع هم وبلاگمو ساختم! اسمش بی مقدمه به ذهنم رسید و آدرسش اول اسم و فامیل پسر کاکل زری نداشته م بود: اشکان اشرفیان! به همین سادگی... به همین خوشمزگی!

اولش وبلاگ برام یه جورایی حکم کار ادبی داشت... و یه جایی که بتونم توش خودم باشم و هر چی به ذهنم رسید رو ثبت کنم... بعدش کم کم شد دفتر خاطراتم! الانم خب به مقتضیات حال و روحیاتم یه شلم شوربایی هست دیگه

اما همین صفحه مجازی نه چندان پر ترافیک شد واسه خودش یه نقطه عطف... هم واسه من و هم واسه خیلی از دوستام... و خیلی هاشون شدن بهترین دوستای زندگیم... باز هم به همین سادگی... بواسطه ی همین وبلاگ با دو تا از دوستای وبلاگیم همکار شدم... یه فیلم از توش ساخته شد!! و خیلی اتفاقای خوب و بد دیگه...

بعضی ها رفتند که رفتند.... ولی به واسطه اونا دوستایی پیدا کردم که هستند و امیدوارم برای همیشه باشند... بعضی ها بی صدا رفتند... بعضی ها یه دو تا لنترانی هم گفتند و رفتند... بعضی هاشون شدن دوست گرمابه و گلستان! بعضی هاشون شدن رفیق خونوادگی و برو بیایی داریم با هم... بعضی هاشون شدن تکیه گاه ... کسایی که حضور فیزیکی ندارن ولی همیشه هستن و گرماشون رو همیشه میشه حس کرد...بعضی هاشون خیلی جدیدن ولی انگار صد ساله میشناسمشون و کیف میکنم از خووندنشون و دنبال کردنشون... بعضی هاشون خوب نمی نویسن ولی آدمای بی نظیری هستن و همون نوشته هاشون به صد تا نوشته ی پر طمطراق پر افاده می چربه....

 خلاصه که این پنجره کوچولو واسه من دیگه فقط یه جایی نیست که بیام و دو خط بنویسم و چهار تا به به و چه چه -و یکی دو تا نقد- بشنوم و برم...

اینجا جایی هستش که بهترین دوستامو دارم... کسایی که هر کدوم به نوعی نیاز عاطفی دوست داشتن و دوست داشته شدن اجتماعیمو برطرف میکنن... اصلا فکر نکنین که شخصیتم مجازیه... نه! توی دنیای حقیقیم هم یه عالمه دوست و رفیق طاق و جفت دارم... ولی خلوص و خلوت و صیمیتی که اینجا هست برام آرامش بخش و قیمتی و دوست داشتنی غیر قابل عوض کردنه...

یه تشکر ویژه برای اون دوستانی که بودن... چه با کامنت و چه بی کامنت! چه پر سر و صدا و چه محجوب و بی صدا... چه موافق و چه مخالف(اینجاشو الکی نوشتم)بالاخره یه وختایی تحمل این دیکتاتور کوچولو و یکدنده که پشت اون ستاره طلایی روی سینه ش قلبی از حلبی و قلع و نیکل داره کار خیلی آسونی هم نیست...

 

پ ن۱: تا یه بیست، سی روزی نیستم...

پ ن ۲: دقیقا از همین الان تا نشستن پرواز آقای همسر دوازده ساعت دیگه مونده!

پ ن ۳: دموکراسی بی دموکراسی! فقط تکصدایی

پ ن ۴: از استرس و هیجان دارم قالب تهی میکنم!

پ ن ۵: همین دیگه...فعلا

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط فــــــرزانه  |