تبليغاتX
...من زنم

در روزگاری نفس میکشم

که کرامت سطل زباله متعفن کنار خیابان

بیش از کالبد خونین معطر به حرمت آدمیت و جوانیست...

خرید و فروش تن به بهای رایج عرف، بد است و زشت است و عیب است و سزاوار سنگسار

ولی فروش مفت روح

همان بضاعتی که تمام دلیل شرف آدمیست بر چهارپا

نه نامی دارد ، نه جزایی و نه قبحی...

پروردگارا...مسافران محمل هوا را

که نه تنها گفتار و رفتار که پندارشان سوار باد است را آگاه کن

که اگر طوفان شود

اول بساط و بار و بنه همین مقیمان آستانش را به باد خواهد داد

و بندگانیت که بر این خیال باطلند که اگر از آنچه به نام عقل و منطق و وجدان در درونشان نهاده ای،بهره گیرند

در امانتت خیانت کرده اند را بفهمان

که اگر این ودیعه را سالم و بی کم وکاست و دست نخورده به تو برگردانند، رهین منت خویشت نخواهند گردانید

و مرا بسوزان...که نه می توانم سوار باد شوم

نه میتوانم به امانت خردی که ارزانی ام داشته ای، ناخنک نزنم...


پ ن: خدایا...مرا بسوزان...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |

 

   رابطه پدر و دختری من و بابا یه کمی با رابطه بقیه به خصوص دخترای بابایی فرق می کرد . دوران کودکی من خیلی زود تموم شد. از اونجاییش که یادم میاد بعد از من یه خواهر و برادر دیگه اومده بودن و من فسقلی شده بودم خواهر بزرگتر اونها. کلا هم بچه آروم و بی دردسری بودم و از همون موقع سعی می  کردم کاری نکنم که به گرفتاری و ناراحتی مامانو بابام منتهی بشه. به همون بچگی می فهمیدم بابام چقدر زحمت میکشه و چقدر فداکاره و زندگی و رفاه ما براش حکم همه چیز رو داره. بابا با من همیشه مثل یه آدم بزرگ برخورد می کرد و رفتارش جوری بود که انگار سن و سالم رو نمی دید و در مقابل همیشه متوقع رفتاری بی نقص و بزرگونه بود. یادم هست که می گفت : ببین بابا! فرزانه یعنی عاقل ! الکی که اسمت رونذاشتم فرزانه! تو باید نشون بدی که من اشتباه نکردم و اسمت بهت میاد ! بماند که من ظاهرا سر تکون داده و از اون خنده هایی که دوست داشت تحویلش میدادم، ولی تو دلم می گفتم که هی بخشکی شانس! کاشکی اسمم صغرا یا کبرا یا هر اسم دیگه ای بود ولی فرزانه نبود! البته  بعدها با همین فلسفه عاشق اسم شیدا شدم که به نظرم خیلی بیشتر از فرزانه مناسب حالم بود!

از طرفی بابا خیلی دوست داشت من یه دختر اصفاهانی به معنای اخص کلمه بار بیام و از اونجایی که مامانم اصفاهانی نبود، همیشه دغدغه داشت که مبادا در این روند اشکالی پیش بیاد. از طرف دیگه من کلا با هر نوع قالبی از همون عنفوان کودکی مشکل داشتم. خوشم نمی اومد برم تو ژانر یا هر قالب به خصوصی ! دلم میخواست خودم باشم... همینی که هستم و از اینکه مدام می شنیدم که یه دختر اصفاهانی این طوره و اون طوره، لجم در میاومد و تو دلم بد و بیراه میگفتم. بالاخره اون قدر از سلیقه و ادب و نزاکت بهره برده بودم که احتیاجی به برچسب نباشه. اما عامل اصلی که باعث شد  علیرغم علاقه زیادی که نسبت به پدرم حس میکردم، ازش فاصله بگیرم ،بلوغ و بزرگ شدنم بود. من از اینکه از شکل دختر بچگی به شمایل زنونه در اومده بودم به شدت خجالت می کشیدم و این خجالت در حدی بود که سعی می کردم جایی که بابا هست من نباشم. یا اگه بودم هم به شدت قوز میکردم و لباسای گل و گشاد و مردونه می پوشیدم و تو دلم هزار هزار بار آرزو می کردم ای کاش زور اون کروموزوم وای بی خاصیت تنبل به اون کروموزوم ایکس فرصت طلب چربیده بود و پسر شده بودم. البته این قضیه یه حالت خاص ذهنی بود که نمود بیرونی نداشت. با وجود این احساس آزار دهنده باز هم همون محبت خاص پدر دختری باعث میشد بیشتر از بقیه خواهر برادرام در دسترسش باشم، طوری که تقریبا همه کس و همه چیز رو فرزانه صدا میکرد و توقع داشت هنوز ف نگفته به قول خودش فرزانه تا فریمان رفته و برگشته باشه!

علیرغم همه این موانع با معضل دیگه ای هم دست و پنجه نرم میکردم. برای من دوست داشتن هر شخص دیگه ای غیر از خونواده ام به این معنی بود که دارم از دوست داشتن اونها کم میذارم! اونم دوست داشتن از نوع سودایی و عاشقانه... و به خصوص انگار برای دوست داشتن یه مرد دیگه باید از حساب بابا کم میذاشتم و همین منو نسبت به پدرم دچار حسی شرم آلود و گناهکارانه میکرد.

  بابا یه انسان شریف و مهربون بود که بچه هاش روی تخم چشمش جا داشتن، ولی حرف حرف خودش بود و صد البته با این توجیه که اون همه چیز رو در نظر میگرفت و خیر و صلاح ما رو میخواست. حالا ایستادن تو روی چنین بابایی و چونه زدن سر یه مرد دیگه کار من نبود. من از اینکه میدونستم حالا بابا  قصه من و اونو میدونه هم از خجالت می مردم، چه برسه به اینکه بخوام بگم الا و بالله همینو میخوام...  دلیل و برهان مخالفت ضمنی بابا هم منطقی بود، هر چند اون قدر روحیه و انرژی تو خودم سراغ داشتم که می تونست نشاط زندگی آینده مو در صورت یه انتخاب درست تضمین کنه. به نظر من سن آقای دکتر رضای خوشنویس برای شروع زندگی خیلی هم مناسب بود. مشکل  هیجده سالگی من بود! و الا اگه همون موقع بیست و سه چهار ساله بودم شاید قصه کلا جور دیگه ای پیش میرفت.

همه عوامل بالا به اضافه آتوی خفنی که دست بابا داشتم سر اجازه رفتن یا نرفتن به چابهار، باعث شد تا به گریه های زیر پتویی قناعت کنم و هیچ وقت نه تنها ازش در مورد اون روز و حرفایی که بینشون رد و بدل شده سوالی نپرسم ، بلکه دیگه پیش دکتر نرم. من محکوم به فراموش کردن کسی بودم که از نظر من اون زمان تموم معیارهای یک نیمه گمشده عالی رو داشت. فراموش کردنی که سخت و جانکاه بود ولی نزدیک شدن به موعد کوچ و رفتن به دانشگاه با هیجانات و دلواپسی های خاص خودش کمک کرد تا بتونم خودم رو به فراموشی بزنم. به این ترتیب یک دوست داشتن بی سرانجام دیگه هم به پایان رسید . دوست داشتنی که کمک کرد تا نسبت به خودم و خواستنی هام شناخت بیشتری پیدا کنم... با ورود به دانشگاه همون ترم اول اون قدر اتفاقات جورواجور از این دست افتاد که پرونده رضا رفت تو یه قفسه خیلی دور و بایگانی شد.

پ ن۱: چندین سال بعد تو نمایشگاه کتاب تهران دیدمش... درحالیکه عقد کرده بودم و بیست کیلو کم کرده بودم از اون وزنی که اون سال داشتم و آقای همسر کنارم بود... خیلی زود شناختمش و در حالیکه سعی می کردم خودمو گم و گور کنم، یهو با هم چشم تو چشم شدیم و من که در شرف قالب تهی کردن بودم مظلومانه بهش سلام کردم! و اون هم انگار اصلا نمیشناستم زیر لب سلامی گفت و تند رفت ...

پ ن۲: اینو تند تند نوشتم تا اگه خدای نکرده دیدارمون به قیامت افتاد، این ماجرا رو تموم کرده باشم و مدیونتون نباشم. عیب و ایرادهای نگارشی یا تایپی یا واژه ای شو رو ببخشین...

پ ن۳: چه عاشورایی باشه فردا...

پ ن ۴:چه عاشورایی بود دیروز...

 

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |

باورم نمیشد! یعنی اونو برای من نوشته بود... نکنه همین طوری عشقش کشیده یه چیزی بنویسه رویکاغذ و بعد حواسش نبوده و پشت همون کاغذ دستورغذایی منو نوشته؟ ولی نه! جلوی خودم کشوی پرینتر رو کشید بیرون و از توش کاغذ برداشت... به هر حال هضمش برام سخت بود! ته دلم خوشحال بودم.خوشحال که نه! یه چیزی خیلی فراتر از خوشحال! همه آدما دوست دارن مقبول و خواستنی باشن. علت و باعث این همه طراحی های مختلف لباس و عطر و لوازم آرایش و به جون خریدن زحمت کسب یه هنر یا حرفه یا تحصیلات یا هر چیز دیگه ای به خاطر همینه. حالا درسته که یه سری از ماها رومون نمیشه به این قضیه اعتراف کنیم و میگیم هر کاری میکنیم محض خاطر دل خودمونه و بس و نظر بقیه برامون مهم نیست! ولی خودمونم میدونیم که بالاخره نظر یه عده خاص برامون از نون شب هم مهمتره... بگذریم... حالا یه نفر، خوده واقعی منو بدون هیچ پسوند و پیشوندی دیده بود و نه به خاطر نوه فلانی بودن یا مدرک فلان داشتن یا تیپ آنچنانی زدن یا هر عامل پر زرق و برق دیگه ای دوستم داشته بود! اونم نه دوست داشتن از موضع ضعف...چون همه جوره موقعیتش سرتر از من بود. حاضر بودم قسم بخورم که اگه من دختر اون خدمه بیمارستان هم بودم براش فرقی نمی کرد... هر کسی در مورد ازدواج یه رویکردی داره و دنبال یه چیزای خاصیه و این موارد اولویت دار باعث میشه که چشمش رو به روی خیلی چیزای دیگه ببنده. ولی مهم اینه که این وسط کی، چی رو با چی تاخت میزنه. تو اصفاهان این قضیه یه مقدار پر رنگ تره و معمولا ازدواج ها بیشتر سیاسی و با حساب کتاب و چرتکه و عدد و رقمه تا از روی شناخت و عشق...

همه آورده من برای ازدواج، عمر و زندگی و احساساتم بود و در مقابلش یه چیزایی تو همین مایه ها میخواستم. حالا جدای از اون احساس اولیه که به خاطر ظاهر خوب و موقعیت اجتماعی رضا خوشنویس بهش پیدا کرده بودم ، فریفته برخورد و متانت و آقایی و صمیمیتش شده بودم. چهره خاصش برام اهمیتش رو از دست داده بود و به قلب مهربونی فکر میکردم که ارزش دوست داشتن و عاشق شدن داشت. من از خوراک افتاده بودم و ذهنم به شدت مشغول و درگیر بود. به این فکر می کردم که دفعه بعد باید چه طور برخورد کنم و اصلا باید در مواجهه با ابراز احساسات به این ظریفی و شیکی چه واکنشی از خودم نشون بدم. یه روز عصر تو همین حال و احوالات بودم که تلفن زنگ زد. اتاق من طبقه پایین بود و چون حدس میزدم بقیه خواب باشن سریع گوشی رو برداشتم که دیدم دایی بابا اون طرف خطه . من اصلا نمی خواستم گوش بدم ولی اتفاقی شنیدم که گفت :یه سر بیا کلینیک کارت دارم! بابا پرسید: چی شده مگه دایی جون؟ و اون گفت: هیچی دایی ! اگه خدا بخواد امر خیر!

آروم گوشی رو گذاشتم سر جاشو و دویدم تو تخت و رفتم زیر پتو که احیانا اگه بابا اومد دم اتاقم من مثلا خواب باشم و بی خبر! بابا رفت و تا برگشت هزار بار مردم و زنده شدم. شب حدودای هشت و نه شب اومد خونه و رفت تو آشپزخونه با مامان یه ذره صحبت کرد. من هم مثلا خودمو زده بودم به اون راه و سعی می کردم طبیعی باشم.

آخر شب طبق معمول اومد دم باغچه و نشست لب حوض خالی آبی خونه و سیگارش رو آتیش زد و منو صدا کرد. میدونستم دیر یا زود این لحظه میرسه و بابام اون قدرا دل گنده نیست که به روم نیاره و چیزی نگه. رفتم بیرون و نشستم روی زمین و زانوهامو بغل کردم و تکیه دادم به دیوار آجری حیاط... حال و احوال و از این ور و اون ور... بابا طبق معمول هیچ وقت مستقیم حرف نمی زد و جون آدم بالا می اومد تا یه جمله درست درمون و لب کلام از بین صحبت هاش در بیاد بیرون...

عمه های من همه از شوهر عمه هام چهارده پونزده سال کوچیکترن. چه اولین عمه ام که پونزده ساله ازدواج کرده بود و چه آخرین عمه که سی ساله... همین قضیه و دیدن مشکلاتی که به همین خاطر تو زندگی چهار تا خواهر بابام وجود داشت باعث شده بود که به شدت به قضیه سن و سال حساس بشه و به هیچ وجهی کوتاه نیاد. خلاصه بابا هزار تا آسمون و ریسمون رو به هم بافت و از سکته خفیف سوم این شوهر عمه تا پروستات اون شوهر عمه و بی حوصلگی و بی دل و دماغی اون یکی شوهر عمه و رابطه پدر فرزندی به جای زن و شوهری اون یکی عمه هی مثال های پشت سر هم آورد که بلکه این قضیه رو تو ذهن منم برجسته کنه. منم فقط سر تکون میدادم و منتظر بودم ببینم آخرش چی میشه و حرفی از صحبت های امروزش با دایی یا رضا خوشنویس میزنه یا نه... ولی هیچی نگفت... فقط وقتی که حس کرد حسابی توجیه شدم و دیگه از سرما دماغم یخ زده گفت خوب دیگه بابا پاشو برو تو اتاقت بگیر بخواب... فقط در آخرین لحظه که میخواستم برم تو اتاق در حالیکه پشتم بهش بود گفت: راستی کی به تو گفته باید وزن کم کنی؟ بادکنک، باد شده ش قشنگه! دیگه لازم نیست بری دکتر. یه بلایی سر خودت میاری! ...صدای چشمت رو نشنیدم بابا! بلند تر بگو بشنوم...

در حالیکه از سرما چونه ام میلرزید و یه بغض سنگین راه گلومو گرفته بود برگشتم و تموم انرژیمو جمع کردم تا چشمی بگم و برم دوباره زیر پتو... چه شبای سرد و بلند و دلگیری داره این پاییز...



+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط فــــــرزانه |

 

   رفتم روی ترازو وایستادم و اومد ایستاد درست روبروی من که عدد ترازو رو بخوونه. من چشمامو برای چند ثانیه بستم و وقتی که باز کردم ازدیدن قیافه نا راضی آقای دکتر فهمیدم که نتیجه خوب نبوده. خودم عقربه ها رو نگاه کردم و با تعجب دیدم نه تنها وزن کم نکردم بلکه نسبت به دفعه پیش نیم کیلو هم بیشتر شدم. یه لحظه سقف مطب هوار شد روی سرم! دیگه آبروم رفته بود. من چه طوری می تونستم بهش ثابت کنم که دختر شکم شلی نبودم و طبق دستورش عمل کردم و مدیونشم اگه یه سر سوزن از دستورالعملش بیشتر خورده باشم.

 از روی وزنه اومدم پایین و نشستم روی صندلی. صداشو نمی شنیدم و دلم میخواست زودتر برم بیرون.گفت: عجیبه! طبیعتا باید یک تا یک و نیم کیلو کم میکردی! من فقط مظلومانه نگاهش کردم و هیچی نگفتم. خدایا گامبالو بودنم بس نبود که حالا باید بی ارادگی هم به لیست کمالاتم اضافه بشه؟  با دیدن حال زار من اون یه ذره تغییر موضع داد و یهو مثل اینکه یه چیزی تازه یادش اومده ، یه سوال فنی پرسید که از خجالت آب شدم ولی به هر حال همه چیز زیر سر همون مهمون ناخونده بود ! آخه خانوما به خاطر نمودار سینوسی هورمون های رنگ و وارنگشون ماهی یکی دو کیلو افزایش وزن موقتی پیدا میکنن و دوباره به وزن قبلی بر میگردن و همین قضیه باعث شده بودن که تو روند وزن کم کردنم مشکل به وجود بیاد. حالا دیگه آقای دکتر رفته بود تو فاز دلجویی که نکنه نا امید بشی و ادامه بده و از این صحبت ها. منم یه نفس راحتی کشیدم و تازه یادم اومد الان کنار کسی ام که دو هفته است برای دیدنش دل تو دلم نیست.عاشق شدن من یه نشونه بارز داره و اونم ساکت شدن و خجالتی شدنمه. البته باید یه جوری رفتار می کردم که بین اون دختر پر شر و شور و شلوغ پلوغ فارغ دفعه قبل با این دختر آروم و خجالتی و نسبتا ساکت ولی عاشق این بار خیلی تفاوتی به چشم نیاد. قرار بود یه روز قبل از شروع رژیمم یه کاغذ بذارم کنارم و هر چی میخورم رو توش بنویسم! وقتی اون صفحه کاغذی رو که با وسواس نوشته و شیش بار پاکنویس و چکنویسش کرده بودم، دادم دستش بی توجه به نوشته ها گفت: باریکلا! چه خط قشنگی دارین! من مدرس انجمن خوشنویسان هم هستما ...عصر های پنج شنبه خط تحریری درس میدم و کلا استاد خط نستعلیقم! توصیه میکنم حتما برین کلاس و قواعدش رو یاد بگیرین. ذات خطتون خیلی قشنگه و میتونین خیلی زود پیشرفت کنین...اصلا بیاین پیش خودم!

 من یه کمی بیشتر از یه کوچولو شوکه شده بودم و با کمال ناباوری سعی میکردم انرژی پشت این حرفا رو ندید بگیرم. یعنی نه اینکه بدم بیاد ولی اصلا به مخیله ام هم نمی گنجید که نکنه اونم آره! اون با اون تریپ و پرستیژ با من چه سنخیتی داشت آخه؟! گفت : منزل خودمون  اون وره (از خیابونای درست درمون بالا شهر اصفاهان) و کلاسای خطم رو تو خونه هم برگزار میکنم .گفتم: ولی خونه ما همین وره و من تو همین کلینیک به دنیا اومدم. سرخ شد و گفت : نه نه! اصلا منظورم این ور و اون ور نبود! و بعد با شیطنت گفت: پس اینجا به دنیا اومدی... همون موقع یکی از پرسنل خدمه بیمارستان رو پشت بلندگو پیج کردن که از قضا با من هم فامیلی بود. یهو پرسید : ببینم نکنه با این آقا نسبتی دارین؟ زل تو چشماش نگاه کردم. انگار داشت دنبال یه موضوع یا یه نقطه مشترک میگشت .خندیدم و گفتم: نه! ولی با آقای دکتر فلانی نسبت دارم! داییم هستن! از تعجب نیم خیز شد و با صدای بلند وخوشحال و ابروهایی که تا آخرین حد توان عضله های صورت رفته بود بالا گفت:ای بابا، زودتر میگفتین خب! ببخشین به جا نیوردم و یه کمی رسمی شد. این بار به جای اینکه رژیم این هفته مو پرینت بگیره شروع کرد برام با حوصله و خودکار بیک نوشتن و واقعا هم محشر مینوشت. گفت :ده روز دیگه بیا پیشم ببینم چه کردی...

خداحافظی کردم. موقع خداحافظی از جا بلند شد و تا پشت در اومد باهام .انگارعقربه های ساعت رو همون دقیقه خداحافظیم مونده بودن و جلو نمی رفتن. وقتی به خودم اومدم دم در خونه بودم و ورقه های خوش خط رژیم دستم بود. رفتم تو اتاقم و خودمو پرت کردم رو تشک فنری تختم طوری که آه از نهاد تخت بیچاره در اومد. هر چی به اون کاغذها نگاه میکردم فقط شکل اون کلمات رو میدیدم و نمیتونستم بخونمشون...همین طور که اون دو سه صفحه رو زیر و رو میکردم و سعی میکردم محتویاتش رو بخوونم نظرم به پشت یکی از این کاغذها جلب شد که یه گوشه اش به صورت مورب کنج کاغذ نوشته شده بود:

دیدم به خواب دوش که ماهی بر آمــــدی

کز عکس روی او شب هجران سر آمدی

تعبیر رفت یـــــــار سفر کرده می رسد

ای کاش هر چه زودتر از در، در آمدی

ارادتمندت: رضا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |

 

    اصولا پزشک جماعت همین طوریش هم تحویل نگیر و بی حوصله هست، چه برسه به اینکه اصفاهانی باشه و قیافه خوب و قد قواره قشنگی هم داشته باشه. دلم میخواست همون جا زمین دهن باز میکرد و منو می بلعید! خدایا مصبتو شکر! من اگه آقای به این خوش تیپی رو تو خیابون هم میدیدم راهمو کج میکردم که حتی منو با اون شکل و شمایل نبینه چه برسه به اینکه بخوام برم جلوش روی ترازو... من در واقع اون روز فقط رفته بودم ته و توی نوبت گرفتن و این چیزا رو در بیارم و اصلا فکر نمی کردم که بتونم یه راست برم تو مطب ! این کلینیک هم دو قدمی خونه ما بود و دایی بابام از پزشکای ثابت و سهامدار اونجا بود و اصولا کادرپزشکی اونجا یه سری پیرمرد سفید مو  با دندون مصنوعی و عصا و سمعک بودند!

یه مکث کوچیکی کردم که اصلا نرم تو ولی دیگه کار از کار گذشته بود. از غصه و استرس قلبم عین گنجشک میزد و گوشام داغ شده بود و تو دلم به خودم بد و بیراه میگفتم و واسه خدا خط و نشون می کشیدم. خیلی مودب و آروم گفت: بفرمایین بشینین پس. منم عین آدم های گناهکار که سر بزنگاه مچشون رو گرفتن ، رفتم نشستم روی صندلی. اولش سرم رو انداخته بودم زیر و منتظر بودم بعد از یه چند تا سوال کلیشه ای عین بقیه دکترا یه نسخه خرچنگ قورباغه بده دستم و بگه بعدی! ولی این اتفاق نیفتاد و خیلی آروم و با صدایی گرم و بی لهجه شروع کرد به پرسیدن سوالاتی که برای تشکیل پرونده و رژیم گرفتن لازمه. این قدر با شخصیت و متین و در عین حال صمیمی بود برخوردش که کم کم عضلات منقبضم شل شد و تونستم خودمو جمع و جور کنم و جرات کنم به چشمای جذابش نگاه کنم. یخم خیلی سریع آب شد و شروع کردم براش در مورد خودم صحبت کردن! اون سوال دو کلمه ای میپرسید و من جواب دو صفحه ای میدادم .کم کم یه خنده با مزه تو گوشه چشماش شکل گرفت که من ازش حس مثبت میگرفتم. براش گفتم که وقتی به دنیا اومدم تپل مپل بودم و خیلی اشتها داشتم و دارم. گفتم که سر ظهر که از مدرسه بر میگردم از پشت در خونه ها که رد میشم تا برسم خونه خودمون،با نفس های عمیق و طولانی ریه هامو از بوی خورش جا افتاده و برنج دم کشیده لنجونی همسایه ها پر میکنم و از جلوی مغازه های میوه فروشی که رد میشم با دیدن منظره چشم نواز میوه ها و سبزی ها به وجد میام . گفتم که جمله" ممنون میل ندارم" رو محض رضای خدا تا همین امروز استفاده نکردم و طعم غذا رو با تک تک سلول های چشاییم لمس میکنم.

 البته برای روشن شدن و توجیه مساله اضافه وزنم هم گریز زدم به صحرای کربلا و گفتم این کنکور لعنتی این بلا رو سرم آورده ! و صد البته اون از نتیجه پرسید و منم گفتم که شق القمر کرده و تا دو سه ماه دیگه میرم چابهار! گفت:واقعا میخوای بری؟ گفتم:آره! حتما ! و اونوقت با حالت خاصی  گفت:قطعا تو که این قدر دختر مصمم و با اراده ای هستی از پس رژیم و اشتهات هم به خوبی بر میای... برام در مورد رابطه وزن و قد و کالری غذاها کلی حرف زد و تقریبا ویزیت بنده چهل و پنج دقیقه ای به طول انجامید! من ته دلم  واقعا خوشحال بودم که با اینکه حتی تیپ معمولیم رو هم نداشتم و همین طوری با مانتو مقنعه سورمه ای دبیرستانم رفته بودم پیشش ، نگفت برو بچه با بزرگترت بیا! چه برسه به این همه سعه صدر و نگاه مهربون و حوصله ...

 بعد از بیرون اومدن از مطب ذهنم بد جور درگیر شده بود! با احتساب مدت زمان لازم برای گرفتن دکترا به اضافه دو سال سربازی و سه سال سابقه کار اقای دکتر ما حتمن یه سی دو سه سالی داشت و با اینکه حلقه دستش نبود ولی یه ساعت گرون تیسوت بسته بود که حتما سر سفره عقد کادو گرفته دیگه...شایدم ازدواج نکرده باشه!  ولی بین این همه آدم حسابی و دختر دم بخت درس خونده و خوشگل قطعا نمیاد سراغ من! تا شب قیافه اش از جلوی چشمام نمی رفت کنار... قرار شد دو هفته بعد دوباره برم پیشش. حداقل به اون بهونه میتونستم  دوباره ببینمش. من که خیال میکردم دیگه این قبیل احساساتم تعطیل شده با هوار شدن هجم خیلی بیشترو قوی تری نسبت به سابق روبرو شده بودم و نمی تونستم خودمو جمع و جور کنم. منه تازه بزرگ شده، به دنبال سهمم از عشق بودم.! از اون طرف هم تمام مدت  به خودم نهیب میزدم که قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتهو عالم واقعی ،صحنه خیال تو نیست که اختیارش دست خودت باشه و لذا بی خیال شو و بیخودی بهش فکر نکن! اون کجا و تو کجا!

بگذریم! من رژیم رو به دقت رعایت میکردم و بعضا حتی کمتر از میزان مقرر می خوردم. بالاخره دو هفته انتظارهم گذشت ! این بار در حالیکه سعی میکردم تابلو بازی در نیارم و قیافه ام خیلی نسبت به دفعه قبل فرقی نکنه یک ساعت و نیم طول دادم تا آماده شدم. یه شال سبز ماشی نخی سرم کردم با یه مانتوی سبز سربازی تیره ویه آرایش خیلی ملیح در حد پر رنگ کردن جای دست خدا... یه رژ ملایم و کمرنگ صورتی و یه خط ظریف و ترسون لرزون پشت چشمم و یه ریمل ملایم . یه ذره هم کرم پودر یکی دو درجه تیره تر از پوست خودم ! در حالیکه دل تو دلم نبود و نگران بودم آیا اصلا این رژیم پر و پیمون جناب دکتر جواب داده یا نه و ترس از ترازو و از همه بدتر حس لحظه به لحظه بیشتر شونده علاقه  به جناب دکتر راهی شدم و نفهمیدم چی شد که دیدم دوباره تو مطبم! با دیدنم چهره اش باز شد و ابروهاشو برد بالا و بعد از یه چاق سلامتی گرم،  با اشاره دست و ابرو و لبخندی شیرین  که دندونای براق و ردیف و ریز  و تمیزش رو به رخ میکشید خواست برم روی ترازو... اما چشمتون روز بد نبینه...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط فــــــرزانه |

 

   بالاخره نتایج کنکور رو اعلام کردند ولی رشته شهر قبولی من از قبول نشدن سال پیشم خیلی تکون دهنده تر بود. هیچی نه اونم مترجمی زبان! و هیچ کجا نه! اونم چابهار...البته اون سال من خیلی آماده بودم سر جلسه کنکور... تست های زیست و حتی فیزیک رو با چشم میزدم ولی سر سوالات شیمی معطل شدم و یهو وقت تموم شد و اصلا به ریاضی نرسیدم! همین صفر درصد ریاضیات باعث شد تا رتبه ام به جای سه رقم، چهار رقمی بشه واز شکل و شمایل رتبه ام پیدا بود که پزشکی بی پزشکی...البته فیزیوتراپی یا مامایی و پرستاری رو همون دانشگاه دولتی اصفهان قبول میشدم ولی به خاطر نداشتن اطلاعات کافی و پیشداوری کودکانه به همه اونا به چشم آمپول زنی نگاه میکردم . بین لیسانس بقیه رشته ها هم که فرق چندانی نبود! اقلا اگه زبان میخوندم میتونستم مترجم بشم و با داشتن یه دیکشنری و یه کاغذ و قلم میشد کار کنم. به خصوص که اون موقع ها کتاب زیاد میخوندم و بعضا ترجمه بعضی کتابها به نظرم ثقیل می اومد و با خودم تصور میکردم که یه روزی منم ترجمه خواهم کرد و اسمم موندگار میشه پشت جلد کتابها و همین بهم امیدواری می داد.

بگذریم! با اینکه مهندسی صنایع غذایی دانشگاه آزاد خوراسگان اصفاهان هم قبول شده بودم پامو کردم تو یه کفش که یا میذارین برم چابهار یا دیگه درس نمیخونم و همین امروز همه کتابامو میریزم توی حوض و آتیش میزنم! حتی بابام که اصلا دانشگاه آزاد هیچ محلی از اعراب تو ذهنش نداشت با اصرار و تمنا میخواست راضیم کنه که برم آزاد... ولی جواب من نه بود! حالا نوبت من بود که بگم اصلا دانشگاه نمیرم  و همینیه که هست! و همه رو بذارم تو عمل انجام شده...و بالاخره هم به هر قیمتی بود به طور مشروط بله رو گرفتم.

و اما عشق! از اون جایی که خوشبختانه یا متاسفانه فروردینی هستم و این خصلت صفر و صدی از خصوصیت های بارزمه، آنچنان هر نوع احساس از این دست رو تو وجود خودم کشته بودم و نابود کرده بودم که انگار دیگه چنین خاصیتی در من وجود نداشت! حالا که سرم خلوت شده بود می خواستم تا فارغ از استرس کنکور و اعلام نتایجش دستی به سر و روی دل و خیالم بکشم...و البته نا گفته نمونه که با یه فیزی بیلیتی استادی(امکان سنجی) ساده متوجه شده بودم که نیمه گم شده من این اطراف و اکناف نیست. علیرغم اذعان به اینکه در همه شهرها آدم های خوب و بد وجود داره اما در اصفاهان به خصوص در ارتباط با ازدواج قوانین و سنت هایی نوشته و نانوشته ای حاکم بود که من نمیتونستم بهش تن بدم. با اون روحیاتی که در خودم سراغ داشتم مطمئن بودم که نیمه گم شده من نمیتونه اصفاهانی باشه! و یا اینکه حداقل من نمیخوام اصفاهانی باشه. یه مساله دیگه هم بود که از انفعال خوشم نمی اومد و نمیتونستم بشینم کنج خونه و منتظر باشم همه زحمتها به دوش نیمه گم شده ام باشه تا بیاد و منو پیدا کنه...بالاخره از قدیم گفتن از تو حرکت از خدا برکت. دلم نمیخواد این موضوع با موضوع شوهر یابی و دربدر دنبال شوهر بودن اشتباه بشه. من تو همون خونه مون هم که می نشستم بالاخره خدا میزد پس کله یکی و بالاخره ازدواج میکردم ولی باز هم به خاطر ایده آلیست بودن و ترجیح عرض زندگی به طولش دلم میخواست خودم به مطلوب ذهنیم برسم. فرقی نمی کرد کی یا کجا ولی شک نداشتم  بالاخره یه روزی و یه جا این اتفاق می افتاد.

من ورودی بهمن بودم و یه فرصت چهار ماهه داشتم تا برای خودم آزاد باشم و از زندگی لذت ببرم و همه کارهایی که توی این یه سال به خودم حروم کرده بودم رو حلال کنم! ولی همه اون آرزوها یه هفته ده روز بیشتر زمان نمی برد.

 باید بگم به خاطر کم تحرکی و خوردن مقادیر معتنابهی از نعمات الهی فربه کننده از جمله خرما و کشمش و گردو و بادوم و حلوای ارده و گز و سوهان عسلی و از همه مهم تر دستپخت ویژه مامان بیشتر به یه توپ بسکتبال شبیه شده بودم تا یه دختر هیجده ساله! لذا در اولین تصمیم بعد از اون ده دوازده روز خوشگذرونی ، تصمیم گرفتم رژیم بگیرم و رو فرم بیام . این اضافه وزن باعث شده بود تا حد زیادی اعتماد به نفسمو از دست بدم و لذا یک روز عصر به اولین و نزدیکترین کلینیک تغذیه و رژیم درمانی نزدیک خونه مراجعه کردم. از شانس من آخرین نفر نوبتش رو کنسل کرد همونجا و من هم بدون نوبت قبلی به جای اون رفتم داخل مطب آقای دکتر...یه آقای قد بلند و اتو کشیده با چهره ای استخوونی و زاویه دار و بینی فوق العاده ظریف و دهن گرد و چشمای عسلی با یه عینک ظریف و موهای زیتونی تیره و پوست صاف و کشیده  شبیه هنر پیشه های قدیمی هالیوود پشت میز نشسته بود...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |

1.اون: نگین های انگشترت اصله؟

من:نه بابا! خودشم اصل نیست! چه برسه به نگین هاش!

اون: من محاله غیر اصل چیزی دستم کنم! عین حسرتی ها!!!

من:من برام قشنگیش مهمه! میخواد اصل باشه میخواد فرع!

۲.اون: رژ جدید خریدی؟

من: آره! ایناهاش!

اون:چند خریدیش؟

من:دو هزار تومن!

اون:مگه رژ دو هزار تومنی هم هست؟؟؟من که بیست، بیست و پنج، هیجده، دیگه کمترین رژ لبم رو ده هزار تومن خریدم!

۳.اون: مرده شور تهران رو ببرن با این هواش!

من: چه طور دلتون میاد! آب و هوای تهران رو هیچ جا نداره...

اون:خوبه شما فلان خیابون میشینین و این قدر قانعی!!!من که کاشانک!(شینش رو مثل نوش آفرین بخوونین لطفا)میشینم هم به نظرم اصلا هوای تهران خوب نیست(جوری اسم محل ما رو میبره که انگار حلبی آباد میشینیم!)

۴.من: خیلی وقته عروسی نرفتم. این روزا اکثر جوونا ترجیح میدن بی سر و صدا برن زندگیشونو شروع کنن!دلم تنگ شده برای یه بزن و بکوب حسابی...

اون:من که برای عروسیم پونصد نفر دعوتی داشتیم! اونم هتل استقلال...

۵.اون:میخوام لپتاپ بخرم! به نظرت چه فاکتورایی رو لحاظ کنم؟

من: شما که نمیخوای باهاش کار حرفه ای کنی ! به نظر من وزنش از همه چیز مهم تره!

اون:حالا یه لپ تاپ معمولی چند هست؟

من: دور و بر یه میلیون،حالا سیصد چهارصد تومن بالا پایین!

اون:واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! خوب میرم یه سرویس طلا میخرم به جاش!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۶.اون: دیدی کردان هم مرحوم شد؟

من: همه میمیریم! تازه امسال این همه جوون دسته گل و این همه هنرمند و آدم برجسته پرپر شدن...

اون: دیدی چه طور ترور شخصیتش کردن؟حالا میخوان اون دنیا چه طور جوابش رو بدن ؟؟؟!!!دیدی؟؟؟ حالا مدرک داشت یا نداشت!!!

من:!!!؟؟؟؟؟

۷.اون: حقوق هاتو چی کار میکنی؟

من(میخندم): والا همون کاری که بقیه میکنن!

اون: اشتباه میکنی! وظیفه تو نیست کار کنی پول ببری خونه! وظیفه شوهرته! زن فقط وظیفه اش اینه که زن باشه همین! حتی برای شیردادن بچه ات هم میتونی پول بگیری!

من: خوب به نظر شما پولامو چی کار کنم؟

اون: طلا بخر! سهام بخر! سرمایه گذاری کن!

من (ریسه میرم):ببخشین با این شندرغاز حقوق کارمندی مگه میشه از این کارا کرد؟ تازه ما زیر یه سقفیم و از این حرفا نداریم! واسه چی خرجم رو جدا کنم ؟

اون: ببخشین بهت برنخوره ولی هیچی نمی فهمی! سرت رو عین کبک کردی زیر برف!!!

من:؟؟؟!!!؟؟؟!!!؟؟؟!!!؟؟؟!!!؟؟؟!!!؟؟؟!!!؟؟؟!!!

پ ن: درباره الی رو دیدم. کاش زود تر دیده بودمش... قصه همه ماست! میتونی با تموم شخصیت های قصه همذات پنداری کنی...

پ ن2: از عمد این پست رو گذاشتم! اگه تونستید در مورد هیچ کدوم از ما قضاوت نکنین خیلی عالیه... مهم اینه که اینا از دریچه چشم من روایت شده و کاش اون هم فرصتی داشت برای روایت این داستان از نگاه خودش...

قضاوت نکردن و حکم ندادن و همونجا طرف رو به اشد مجازات محکوم نکردن سخته ولی محال نیست...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |


    از اون به بعد تعداد دفعات رفت و اومد اقای دکتر به خونه ما زیاد شده بود. البته مامانم صحبت های اون روزش رو فقط در حد یه پرس و جوی معمولی تلقی کرده بود و حتی به بابا هم چیز خاصی نگفت. این کش و قوس ها تقریبا سه ماهی ادامه پیدا کرد. آقای دکتر با زبون بی زبونی منتظر جواب بود و بابای من هم اصلا تو باغ نبود! این وسط من بودم که منتظر بودم که بیاد و رک و راست همه چیز رو بگه و من هم از شر کنکور راحت شم یا حداقل با استرس کمتری بخوونم. یکی از همون روزا که داشتم کتاب میخوندم باز هم بر حسب اتفاق با مفهوم جدیدی روبرو شدم به نام نیمه گم شده... این مفهوم تمام دید منو نسبت به عشق و ازدواج تغییر داد.

اسطوره ها قسمتی از تاریخ و تفکر بشری هستند که نه تنها نباید به صرف داستان و اسطوره بودن از کنارشون به سادگی گذشت بلکه واقعا جا داره عمیق و دقیق در موردشون تامل بشه. اصلا نمیشه بشر نخستین و ذهن خلاق و متفکرش رو دست کم گرفت و به ساده اندیشی متهمش کرد. برعکس پیچیده ترین دغدغه های بشر امروز همان دغدغه هایی است که همیشه و از ازل همراه انسانها بوده و پاسخها و توجیهات و فلسفه های بشر دیروز به این چالش ها تحسین برانگیز و فوق العاده است.اسطوره نیمه گم شده یکی از عمیق ترین و زیباترین این افسانه هاست و از این قراره: نخستین زن و مرد در اسطوره ها ی ایرانی دو شاخه از درخت ریواس بودند که تا کمر به هم پیچیده بودن و تنه درخت رو تشکیل میدادن و این درخت از کمر به بالا دو شاخه میشده: یکی زن و دیگری مرد.زمانیکه این دو از حالت واحد در اومدن و دو تا نیمه جدا شدند ،هر یک به آرزوی دیگری دچار شد و دربدر به دنبال اون یگانگی نخستین ... هر انسانی بر اساس این اسطوره یک نیمه گم شده داره که از عهد ازل یکی بودن ولی به حکم روزگار از هم جدا شدن و هر یک از این دو نیمه زمانی قرار و آرامش پیدا میکنه که در میون این همه آدم نیمه گم شده شو پیدا کنه و دربستر و آغوش عشق نیمه دیگرش دوباره لذت یگانگی و هماغوشی نخستین رو تجربه کنه...

این داستان عین یه نشونه بزرگ سر راه من سبز شد و منو از خواب خرگوشی بیدار کرد. من رنجدیده و آزرده و غمگین بودم و انگار میخواستم با جایگزین کردن یه غم بزرگتر از غصه قبلی که همون قبول نشدن کنکور بود از موقعیت فرار بکنم. من میدونستم که آقای دکتر برای من هیچ جاذبه و کشش خاصی نداره و با بله گفتن به در خواستش نه تنها خودم بلکه اون رو هم از شانس پیدا کردن نیمه گم شده اش محروم می کردم...با این حساب چی به سر نیمه گم شده واقعی من و نیمه گم شده آقای دکتر می اومد؟ ... اون شب باز گریه کردم! اما نه زیر دوش...قطره های اشکام بودن که یکی پس از دیگری مستقیم از چشمم پرت میشدن بیرون در حالیکه لبهام پر خنده بود... اون شب بعد از مدتها بدون کابوس و با قلبی آروم خوابیدم و از صبح فردا اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد به جای یادآوری شکست ،امید به فرداهای نه چندان دور بود. من دوباره خودم رو پیدا کرده بودم .

دو روز بعد دوباره اقای دکتر تلفن زد و این بار خیلی واضح تر ولی باز هم غیر مستقیم موضوع رو با مامان مطرح کرد. مامان هم با بابا . اولین عکس العمل بابا بعد از گشاد شدن مردمک چشماش و دویدن خون به صورتش و چند بار پرسیدن از مامانم که مطمینی منظورش همین بود، این جمله قصار باباها بود که مرده شو هم رو کولش نمیذارم! بابا اون شب یه بسته سیگار رو دود کرد و میدیدم که با قیافه در هم زیر لب با خودش حرف میزنه. و با خودم میگفتم ای خدا اگه بابا می فهمید که دختر دیوونه شم حاضرشده بوده به این ماجرا تن بده چقدر بیشتر ناراحت میشده و چقدر بیشتر غصه میخورده.

آقای دکتر سه چهار شب بعد دوباره زنگ زد و مامان هم تلویحی بهش گفت که نه! بعد از اون دیگه هیچ وقت خونه ما نیومد.منم خانوم شده بودم و با حوصله درس میخووندم و حالا دیگه از درس خووندن کیف میکردم. عصرها از شیش و هفت عصر مینشستم سر کتابام تا اذون صبح وهمه روز رو تقریبا خواب بودم . کلا هم به خاطر اتفاقاتی که پیش اومده بود نزدیک هفت هشت ماه هیچ نوع احساس خاصی در من به وجود نیومد. مراوداتم هم کم بود و کسی منو نمیدید و منم کسی رو نمیدیدم. حتی به عشق ذهنی و خیالیم هم فکر نمیکردم...عشق در من به خواب زمستونی رفته بود و منتظر بهار بود تا دوباره قوی و تازه در وجودم به حرکت در بیاد...منتظر فصل دل انگیز جوانی!



پ ن: به نظرتون مشکوک نیست سرعت آپ کردن های پشت سر هم من

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |


منش و روش و کنش این آقای دکتر تو خونه ما به نوعی سوژه بود. مهم ترین ویژگیش علاقه مفرطش به نوشابه خونواده بود که بساط خنده ما رو گرم میکرد و همیشه تو صندوق عقب ماشینش چند تا باکس شیش تایی نوشابه زمزم پیدا میشد. به وسایل چرمی روشن خیلی علاقه داشت و کیف و کفش و جاسوییچی و کمربند و کیف پول و خلاصه هر چیزچرمی دیگه ای رو به رنگ چرم قهوه ای متمایل به زرد میخرید و خدا تومن هم بالاش پول میداد. معمولا مهمونی مردونه برگزار میشد و من یا کمک مامانم تو آشپزخونه بودم یا تو اطاق خودم سر درسم نشسته بودم و جز یکی دوبار اتفاقی اصلا همدیگه رو ندیده بودیم. یعنی هیچ لزومی هم به این کار نبود.

یادمه نزدیکیای کنکور یه شب اومده بود خونه ما که منم کلی تو دلم بهش بد و بیراه میگفتم که پاشو برو دیگه و با خودش یه عکس قاب شده از خودش آورده بود که به پول اون روز و به قول خودش هفتاد هزار تومن پول روتوش و طراحی داده بود. به عمد یا سهو عکسش رو خونه ما مثلا جا گذاشت . اون عکس که تا مدت ها خوراک خنده ما شده بود و طرف با فوتوشاپ چشمای آقای دکتر رو درشت کرده بود و گونه هاشو گلی کرده بود و لب هاشو غنچه و عکسش بیشتر شبیه عکس صوفیا لورن بود تا خودش. بگذریم بعد از سلام احوالپرسی معمولی از مامانم پرسیده بود که ببخشین نتایج کنکور روهم که اعلام کردن! فرزانه چی قبول شد وکجا!!! مامانم یه کمی تعجب کرد و گفت هیچ جا! و اون از پشت تلفن سر و صداش بالا رفته بود که برین سازمان سنجش شکایت و من کارنامه پارسال بچه های پزشکی دانشگاهمون رو دیدم و امکان نداره فرزانه قبول نشده باشه و از این صحبت ها... در پایان هم یه جوری به مامانم رسونده بود که از هر نوع کمک انساندوستانه و محض رضای خدایی! جهت کمک به بنده در امر خووندن مجدد برای کنکور و قبولی تضمینی! فرو گذار نخواهد کرد. مامان گوشی رو که گذاشت با خنده گفت: آره دیگه... انگار اقای دکتر هم التماس دعا دارن...من که اون موقع خیلی حساس و زودرنج شده بودم و هر نوع سوال در مورد اینکه چرا قبول شدی یا چرا فلانی قبول شد و تو نشدی یا هر نوع همدردی مبنی بر اینکه اشکالی نداره خیلیها چند سال واسه قبولی تو رشته مورد علاقه شون کنکور میدن یا حرف های دیگه از این دست به حد مرگ کلافه و ناراحتم میکرد، تو دلم گفتم که خوبه والا! دو کلمه هم از مادر عروس بشنویم! هر چی از عمه و عمو و همسایه و دوست و رفیق شنیدیم کم نبود! حالا ایشونم باید واسه ما نسخه بپیچن...

اون روزا حال و روز بدی داشتم. شبها خوابم نمی برد و صبح ها به محض اینکه چشمامو باز میکردم اولین چیزی که به ذهنم خطور میکرد قبول نشدنم بود. به یک باره تموم آرزوهام رو نقش بر آب میدیدم و حرف منو فقط بچه هایی میفهمن که سال هفتاد و هفت کنکور نظام جدید دادن... البته به خودم دلداری میدادم که بی خیال! تو یه سال جهشی خوندی و چیزی رو از دست ندادی ولی بازهم دلم آروم نمیشد. از اینکه برچسب پشت کنکوری بهم خورده بود احساس ننگ و شرمندگی میکردم. یه اشتباهی هم کرده بودم و کنکور دانشگاه آزاد رو هم به خاطر اطمینان به قبولی در دانشگاه دولتی با بی خیالی داده بودم و سر امتحان مسخره بازیم گرفته بود و چون امتحان بعد از ظهر بود دستم رو گذاشتم زیر سرم و خوابیدم و به مراقبمون گفتم وقتی امتحان تموم شد منو بیدار کن! البته قبولی تو بهترین رشته آزاد هم به دردم نمیخورد چون اون موقع هنوز دانشگاه آزاد مثل الان جا نیفتاده بود و میترسیدم از طرف فامیل به عدم توانایی و دانشگاه خوب رفتن کار هر کسی نیست و دانشگاه فقط دانشگاه دولتی و این قیبل چیزا متهم بشم.

نمیدونم واقعا چه اتفاقی برام افتاد که یهو تصمیم به انتحار گرفتم! یک فکر رذیلانه عین خوره افتاد به جونم...هی فرزانه دیوونه! مگه تو نمیخواستی پزشکی قبول شی؟ بیا! اینم یه آقای دکتر حاضر و آماده دم دستت! وجودم دو پاره شده بود... یکی قسمت بدجنس و از زیر کار در رو و تنبل و راحت طلب و رذل وجودم که میگفت: نگاه کن دیوونه! طرف پولداره و پولش از پارو بالا میره و نمیدونه با این همه پول چی کار کنه... و اون قسمت با شخصیت و بالغ وجودم جواب میداد که واقعا که! مگه حالا گشنه و بی لباس موندی کنار خیابون که پول میخوای بدبخت...با قیافه و تریپش چی کار میکنی؟ و باز اون یکی جواب میداد که میبرمش یه دو تا مغازه لباس فروشی تیپش رو عوض میکنم ... و باز تکرار هزار باره این سووال که گیرم همه چیز درست! با شخصیت تازه به دوران رسیده ش میخوای چی کار کنی... چیزی که واضح بود این بود که من اصلا و به هیچ طریق نمی تونستم اون رو دوست داشته باشم... اصلا! ولی میتونستم خودمو راضی کنم! میتونستم طرز نگاهم رو بهش عوض کنم...حتی میتونستم خودمو دستی دستی عاشقش کنم... مهم ترین نقطه مثبتش این بود که اون پزشک بود و من میتونستم شکست تحصیلی خودمو پشت نقاب موفقیت اون قایم بکنم... اون وقت من میشدم زن آقای دکتر و تو فامیل ما به هر کی شوهرش دکتر بود میگفتن خانوم دکتر... دیگه چی میخواستم؟ این گفتگوی درونی خاموشی بردار نبود و من که تنها راه موقتی فرار از وضعیت موجود رو تن دادن به این وصلت میدونستم نمیتونستم بین استدلالهای این فرزانه عاقل و اون فرزانه دیوانه طرف هیچ کدوم رو بگیرم! بالاخره اون فرزانه راحت طلب پیروز شد و کمر برهان و استدلال و عشق در وجودم رو به خاک رسوند.من خودم رو راضی کردم به این ازدواج مصلحتی...


+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |

 

  سال پیشدانشگاهی سال عجیب غریبی بود برام...از استرس کنکور از زیر درس خووندن در میرفتم. بیشتر شبها تا نصف شب بیدار بودم و بعد از انجام تکالیف مدرسه کتاب میخوندم. یادمه کتاب ریشه ها رو اون موقع تو کتابامون پیدا کرده بودم و چند شب بعد از برگشتن از مدرسه میرفتم تو اتاقم و در رو میبستم و تا خود صبح میخوندمش . صبح روز چهارم که شبش کتاب رو تموم کرده بودم تو مدرسه حالم به هم خورد و غش کردم و کلی همه ترسیدن...کل قصه ،داستان زندگی یه امریکایی سیاهپوست آفریقایی الاصل بود که رفته بود و ته و توی اجدادش رو تا هفت نسل قبل و تا قصه زندگی پدربزرگ افریقاییش درآورده بود. اسم پدربزرگ آفریقاییش کونتا کینته بود و اوج زیبایی داستان قسمت آفریقایی داستان بود. این کتاب از اون کتابایی بود که رو شخصیتم خیلی تاثیر گذاشت . کتاب دیگه ای که اون سال به دستم رسید کتاب جان شیفته رومن رولان بود . شخصیت داستان یه دختر بورژوای فرانسوی بود بنام آنت که علیرغم اینکه همذات پنداری بی حدی با روحیات و خلقیاتش داشتم ،قیافه و ظاهرش  هم خیلی به من شبیه بود . انگار خود خود من بودم!

کار دیگه ای که برای رهایی از فشار کنکور انجام میدادم طراحی بود. اون سال ما میتونستیم یه واحد اختیاری برداریم که من طراحی رو انتخاب کردم. استادمون خیلی تکلیف میداد و من عاشق طرح زدن شده بودم. کم کم یاد گرفته بودم به اشیا دور و برم چه طوری نگاه کنم. پیشرفتم فوق العاده بود...هر طرح با تفاوت فاحشی بهتر از طرح قبلی بود. عاشق بوی کربن مداد و صدای کشیده شدن نوک مداد به روی کاغذ بودم. وقتی سایه میزدم و با کم و زیاد کردن فشار مداد  روی کاغذ می تونستم یه شی خلق کنم احساس خلسه بهم دست میداد. یه وقتایی یازده دوازده شب مینشستم سر نقاشی و تا اذون صبح بهش ور میرفتم و خدا میدونه چه حظی میبردم از این کار...هنوز هم نقاشی از حسرت های بزرگ زندگیمه! اون شبها البته تنها نبودم... خسرو شکیبایی و علی صالحی وشادمهرو سیاوش قمیشی و ابی و کاغذ و مداد و نور چراغ مطالعه و دل شب... و آرزوها و امیدهای طلایی... ما همه با هم شبا رو صبح میکردیم.

یه اتفاق دیگه هم تو اون سال برام افتاد. یه دبیر ادبیات داشتیم که به تمام معنا یه پارچه آقا بود و خیلی عالی درس میداد و باعث شد بدون کلاس کنکور دو سال پی در پی ادبیات فارسیم رو تو کنکور صد در صد بزنم. یه روز سر کلاس خیلی بی مقدمه گفت:بچه ها هر کی تونست تا آخر کلاس بر وزن این شعر حافظ دو بیت بنویسه نیم نمره به نمره میان ترمش اضافه میشه. من تا اون موقع خیلی به وزن و قافیه نزدیک شده بودم ولی جراتش رو نداشتم! اول شروع کردم شیطونی و قافیه خنده دار جور کردن... کم کم احساس کردم گوش هام داره داغ میشه و دارم کنده میشم از کلاس...از اون حال و احوالی که فقط تو خلوت و معمولا نصف شبا کنج اتاقم بهم دست میداد حالا وسط کلاس داشتم همون طوری میشدم... خودکار رو گرفتم دستم و دیگه چیزی از کلاس نفهمیدم ... وقتی تموم شد وسط درس دادن استاد دستم رو بردم بالا. استادمون اول فکر کرد میخوام برم از کلاس بیرون... گفت بفرمایید! گفتم :آقا ما شعرمون رو بخوونیم؟ با تعجب گفت :حتما... و من شروع کردم به خووندن یازده بیتی که همون جا سر کلاس نوشته بودم... بماند که کلاس و استاد با هم خیلی شوکه شده بودن و استاد قسم خورد که اگه همین الان جلوی چشم خودم ننوشته بودیش عمرا باور نمیکردم کار خودت باشه... و از اون به بعد قلق قافیه و وزن و ردیف به صورت شنیداری دستم اومده بود و میتونستم دیگه تو هر قالبی که محتوای شعرم اقتضا میکرد شعر بگم.

بگذریم. گفته بودم که از سه تا هشت سالگی تو یکی از استان های محروم جنوبی زندگی کرده بودیم. سوم راهنمایی بودم که پسر یکی از دوستای بابام از اهالی همون جا پزشکی دانشگاه اصفاهان قبول شده بود . باباش یکی از ملاک های بزرگ اون منطقه بود و از قضا یه تیکه زمین بی قواره و پرت هم به بابای من فروخته بود. این آقا زاده اون موقع که پاترول برای خودش ارج و قربی داشت ،نه تنها یه پاترول چهار در بلکه یه راننده خونه زاد داشت و معمولا هر از چند گاهی پنج شنبه شب ها یا خودش و یا به دعوت بابا میاومد خونه ما شام و نهارمهمونی. معمولا شب میموند و صبح فرداش با مردای خونه میرفتن اطراف زاینده رود و کباب و جوجه کباب و آتیش و از این برنامه ها... دقیقا از من هفده سال بزرگتر بود وقتی من هفده ساله بودم ،سی و چهار ساله بود... هیچ کس هم هیچ نوع احتمالی از این دست احتمالات به ذهنش راه نمیداد. تا اینکه هفته بعد از اعلام نتایج کنکور زنگ زد خونه مون . مامان گوشی رو برداشت ...

 

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |

 پ ن۱:

باور کنین پ ن نوشتن رو زیاد دوست ندارم.

پ ن۲:

نمیتونم بگم نظرتون برام مهم نیست چون خیلی هم هست.

پ ن ۳:

کجا شد خیلی خواستگار؟ تا حالا اینجا اسم چهارتا تا مرد بیشتر نیومده! یکی پسر عمه جان خودم که یه عشق کودکانه بود که همه مون از این عشقا داشتیم... حالا هر کی به نوعی و با شرح و تفصیلی! و از لحاظ رشد عاطفی هم بعد از سه سالگی برای همه این فانتسم ها به وجود میاد تا نهایتا در سن بلوغ و بزرگسالی تکامل پیدا کنه!

نفر بعدی که دبیر تاریخم بود که اصلا نمیشد تو هیچ قالبی توجیهش کنی...نه عشق نه هیچ چیز دیگه...تازه من تموم احساسات خودم نسبت به اون ماجرا رو همون طوری که بود نوشتم!

نفر سوم شد این شهاب الدوله که میخواست با اون همه فضل و کمالات با یه بچه رشد نکرده نابالغ ازدواج کنه! و تازه اون هم به پسند مامانش! که منو یک بار تو سه سالگی دیده بود و حالا فقط با لحاظ رابطه خونوادگی و بزرگ شدن فیزیکی و یه بار دیدن تو یه مجلس می خواست برای پسرش شریک زندگی انتخاب کنه...

نفر چهارم هم که دیگه نور علی نور بود و ندیده و نشناخته میخواستن زن بگیرن واسه نوه شون...

شما خودتون قضاوت کنید ...اون چیزی که پشت این سطور نوشته شده طلبیدن وجدان شماست برای قضاوت در نحوه نگرش جامعه سنتی ایران به مقوله ازدواج...اون هم نه یک قرن پیش! اون هم نه در یک شهر دورافتاده یا بین آدمای عامی... چیزی که مد نظر من بود به تصویر کشیدن این فاجعه بود!!! یه نگاه به آمار طلاق بندازین و نگین این مسایل تو شکل گیری یه پیوند سست و از هم گسسته شدنش نقشی نداره! این تموم اعتراض منه به سیستم فعلی و رایج ازدواج تو ایران...خداییش وجدان خودتون رو قاضی کنین و ببینین خودتون چقدر از این سیستم آسیب دیدین!!!

پ ن ۴:

چه طوری باید می گفتم که تحصیلات بالا و صرفا مدرک گرایی تو خونواده ما باعث حروم شدن استعداد و بیراهه رفتن بچه های هم نسلی فامیل من شد... یکیش خود من که از ترس فامیل نتونستم علوم انسانی بخوونم... و این قضاوت و درجه بندی کردن آدم ها از روی مدرک تحصیلی چالش های بزرگی رو برای تموم بچه های فامیل ما درست کرد...باز هم یکیش خود من که بعد از قبول نشدن تو کنکور آرزوی مرگ میکردم و حس میکردم پس زده میشم اگه دانشگاه نرم و هیچ محلی از اعراب ندارم... بالاخره هر کسی تو یه خونواده ای به دنیا میاد و اینو هم خودش انتخاب نمیکنه... ولی من اصلا این فضای حاکم رو نمی تونستم تحمل کنم و شاید برای همینه که رنج تنهایی رو به جون خریدم ولی دیگه بر نمی گردم اصفاهان هر چند از دوری بابا مامانم بد جور دلتنگم...والا  این فامیل پز دادن نداره!

پ ن ۵:

سر فرصت بقیه شو هم مینویسم! شما حالا تا اینجاشو داشته باشین...

پ ن ۶:

قبول کنید که مجال وبلاگ، مجال تنگ و دست و پاگیریه برای نوشتن... باید ملاحظه حوصله خواننده رو کرد و شاید همین باعث شده که نتونم خیلی جاها به اندازه لازم منظورم رو منتقل کنم!

پ ن۷:

بقیه شو به بزرگی خودتون ببخشین... اگه باعث زنده شدن خاطره بدی شدم براتون یا ...

باشه؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط فــــــرزانه |

 

 اون شب دم ماشین من برای اولین بار شهاب رو دیدم اونم در حد یه سلام علیک و احوالپرسی و خدا قسمت شمام بکنه و ایشالا عروسی شما!

هفته بعد که دیگه نزدیک امتحانای خردادم بود می دیدم مامان بزرگم هی زنگ میزنه و با بابام صحبت میکنه. شهاب پسر مقبول و مودب و خوبی بود و البته از نظر من یه اشکال داشت و اون هم صداش بود! وقتی حرف میزد انگار یه دسته قاشق چنگال ریختی تو یه سطل دربسته و داری اون سطل رو محکم تکون میدی! همین! و البته یه چالش بزرگ و اون هم اینکه من به خوبی میدونستم که وقتی با یه خونواده با یه فرهنگ خاص ازدواج میکنی برای پیش نیومدن اصطکاک های احتمالی باید فرهنگ اون خونواده رو هم قبول کنی و بهش تن بدی! این مساله کمی نبود و من با همون تجربه و سن و سال کم این رو به خوبی درک میکردم. مساله مسکوت موند تا امتحانای من تموم شد . دختر خاله از مامان بزرگم خواسته بود که موضوع رو با بابا مطرح کنه و جواب بگیره. ظاهرا خیلی هم عجله داشتن و گفته بودن همین حالا یه عقد بی سر و صدا میکنیم و تا نامزده سال سومش رو هم بخوونه و دیپلمش رو بگیره.بعد هم یه مکه برن!!! و عروسی کنن!پیشدانشگاهی و دانشگاه هم لازم نیست!  شهاب نمیخواد خانومش بره دانشگاه!!! بابام دختر خاله شو خیلی دوست داشت! و همین طور شهاب پسر خوب و همه جوره بی عیب و ایرادی بود ولی این قضیه درس نخووندن اون قدر منو بهت زده کرده بود که اصلا بدون هیچ برو برگردی جوابم نه بود! تنها تهدیدی که تو بچگی منو میترسوند و اشکم رو در میاورد و به خاطرش هر حرف زور و غیر زوری رو قبول میکردم این بود که دیگه از فردا نمی ری مدرسه و میری قالیبافی!

حالا قرار نبود برم قالیبافی ولی چرا نباید درس بخوونم! این حرف رو یه آدم کم سواد نگفته بود! یه فوق لیسانس نخبه فارغ التحصیل دانشگاه شریف گفته بود! چرا آخه؟؟چرا؟؟

من از لحاظ عاطفی خیلی درگیر این مورد نشده بودم! البته بین خودمون باشه که باز هم برای من بزرگترین ایراد علیرغم طرز فکر قرون وسطایی، صدای شهاب بود. این اون صدایی نبود که بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم علیرغم اینکه شهاب از نظر قیافه ایرادی نداشت! فهمیده بودم که تحصیلات دانش آدم رو بالا میبره ولی لزوما باعث بالا رفتن معرفت آدم نمیشه. اینا درس های کمی نبود! و کم کم همین چیزها بود که کمک میکرد با خودم روراست بشم و ببینم که اصلا دنبال چی و کی هستم. تو همون تابستون یه مورد دیگه از این جور موارد آموزشی و تربیتی برام پیش اومد. باز دوباره  از طرف خونواده یکی از مراجع تقلید که اتفاقا الان هم زنده هستن و از دوستای خونوادگی مامان بزرگم بودن،رفته بودن با این استدلال خواستگاری که ما میخوایم از خونواده شما برای نوه مون زن بگیریم! با این حساب براشون من با دختر عموی بدجنس و دختر عمه ام براشون هیچ فرق خاصی نداشتیم! حداقل از لحاظ قیافه  که کلی باهم فرق داشتیم! بماند که خلقیات و همه چیزمون خیلی خیلی با هم متفاوت بود... من به همون کوچیکی میدونستم که این معیارها چقدر سست و بی پایه است برای شروع یه زندگی...که مثلا مامان بزرگ اون بیاد پیش مامان بزرگ من! و طبق افکار و سابقه خونوادگی مامان بزرگم بخواد بیاد نه دخترش که نوه اش که مال دو نسل بعد از اونه بگیره و با خودم میگفتم که اون دیگه چه جور پسریه که سلیقه اش نه حتی سلیقه مامانش که سلیقه مامان بزرگشه...نه! فهمیده بودم که ازدواج سنتی دیگی نیست که واسه من آبی گرم شه ازش... البته اینم بگم که سن ازدواج تو خونواده ما بالای بیست بود و کسی قصد شوهر دادن منو نداشت! ولی با وجود پنهونکاریا من باز هم شستم خبر دار میشد که قضیه از چه جنسیه! این اتفاقات بهم کمک میکرد از محیط و آدمای دور و برم و توقعات و خواسته هاشون تصویر واضح تری ترسیم کنم.

اون تابستون با دو سه تا مورد دیگه از همین دست تموم شد. البته جواب مامان بابام هم قطعا نه بود و دزدکی شنیده بودم که اگه مورد مناسبی هم پیدا بشه تا دانشگاه نرم هیچ اتفاق خاصی نخواهد افتاد .سال سوم مدرسه مو عوض کردم! با توجه به نزدیک شدن به کنکور نسبتا گوشه گیر و آروم شده بودم و میدونستم حالا اصلاوقتش نیست! اما تو ذهنم یه موجود بی شکل ولی زنده وجود داشت که همیشه پیشم بود !  صداش قشنگ بود و خوب حرف میزد، دوستم داشت، تعصبات بیخودی نداشت، مجبور نبودم به خاطرخودش یا خونواده اش ،خودم نباشم ،تحصیلکرده بود ولی در عین حال بقیه خصوصیاتش هم به طور متوازن رشد کرده بود... کنار درس هام ،کتاب میخووندم و برای هر چه بیشتر ورز دادن این شخصیت ذهنی کتابای با ربط و بیربط  رو یکی پس از دیگری می جویدم و میذاشتم کنار و همیشه منتظر یه روز خیلی خوب تو آینده ای نه چندان دور بودم که بتونم عشق رو تو وجود یک انسان کامل پیدا کنم.بالاخره موقع کنکور رسید...علیرغم داشتن کارنامه ای که همه متفق القول معتقد بودن دست کم پزشکی اصفاهان قبولم، اصلا قبول نشده بودم!

دنیا به معنی واقعی کلمه تموم شده بود...دیگه نمیخواستم زنده باشم! عشق سیری چند...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |


خونواده پدری من همه تحصیلکرده اند و کمتر بین فک و فامیل به خصوص فامیل های نسبی، بازاری یا صنعت کار و یا حتی هنرمند و ورزشکار به چشم میخوره مگه اینکه سببی بوده و با فامیل ما وصلت کرده باشن که باز هم بسیار نادره. البته در این قشر گسترده تحصیلکرده از دبیر و دکتر و مهندس و استاد دانشگاه داخل و خارج از کشور گرفته تا آخوند و امام جمعه و مرجع تقلید، همه مدلی پیدا میشه. این مساله شاید به نوعی حسن به حساب بیاد اما مشکلات خاص خودشم داره .

یکی از خاله های بابام با یه آخوند ازدواج کرده بود و پنج تا دخترش رو هم به آخوند شوهر داده بود.چیزی که این وسط جلب توجه میکرد تفاوت زندگی دامادهای خاله بابام بود که سه تا از اونا دولتی و امام جمعه بودن! یکی شون از اون آخوندای شیک و خوش پوش درباری بود که عصای نقره دست میگرفت و بچه ها رو بلا استثنا فرستاد انگلستان برای تحصیل و فرش پشت در ورودی ساختمانشم قالیچه ابریشمی بود و برای عروسی دخترش دسته گل رو از فرانسه سفارش داده بود و لباس عروس رو یه خیاط یونانی تو آتن دوخته بود و ... باجناق همین حاج آقا از دسته انسان های بسیار پرهیز کار و مهذب بود و خونه فوق العاده ساده و بی تجملی داشت.

عروسی پسر همین آقای پرهیزکار دعوت بودیم... یادمه که اون موقع مدل موی رپ مد شده بود که نصف موها بلند و مصری بود و نصف دیگه موها کوتاه و کرنلی بود. یه بلوز دامن قرمز پوشیده بودم و سعی میکردم مراقب باشم که رفتارم درست و خانومانه باشه! البته بماند که این دختر خاله ها به خاطر شباهتم به پسر خاله شون! کلی تحویلم گرفتن و حسابی از این بغل در می اومدم میرفتم تو بغل اون یکی که نیگاش کنین تو رو خدا ! چه خانومی شده واسه خودش... من اون موقع تازه رفته بودم تو پونزده سالگی ولی از لحاظ قد و قواره تقریبا هم سایز الان بودم و همین همه رو گول میزد و فکر میکردن که سن و سالم خیلی بیشتر باشه! و البته من خیلی هم از این مساله ناراحت نبودم!

عروسی های اصفاهان با تهران خیلی فرق میکنه! اکثرا زنها و مردها جدا هستن.از طرفی تو مجلس زنونه هم خیلی خوش نمی گذره! همه کلی پول خرج رخت و لباسشون کردن و کلی طلا علا به خودشون وصل کردن ولی میرن یه گوشه بغ میکنن و میشینن! و البته برای رقص هم هر چند ته دل همه غنچ میزنه که بلند شن و یه تکونی به خودشون بدن ولی حتما باید یکی بیاد و با هزار زور و التماس بلندشون کنه و اونا هم ناز کنن که نه! ما بلد نیستیم... خجالت میکشیم و از این صحبت ها... اما ازعروس بگم که یه دختر با نمک شیرازی بود و دانشجوی دکترای همین نوه خاله جان! جای شما خالی که با چند نگاه به چشمای عروس خانوم و لبخند و چشمک و این چیزا متوجه شدم که دل اون هم عجیب برای رقص تالاپ تولوپ میکنه ولی ظاهرا کسی متوجه نیست! تو همین حیص و بیص خواهر عروس هم که همین حس و حال رو داشت و متوجه رابطه بصری ما شده بود ، اومد وسط و یه بفرما بهم زد که بیا وسط...باید بگم که اون موقع دانشجوی کوشای استاد ممد خردادیان ! بودم و اون مجلس بهترین جایی بود که میشد درس پس بدم !

بلند شدن من همون و ادای تکلیف هم همون و بلند شدن عروس و خواهراش هم همون و کم کمک دندون غروچه های پیرزن های مجلس هم همون و بلند شدن غیر ارادی بقیه دخترا جهت عقب نموندن از قافله هم همون و گرم شدن مجلس هم همون! اما این وسط شکل گرفتن یه سری افکار خاص تو سر یکی از این دختر خاله ها که از اتفاق همسر امام جمعه هم بود و پسرش تازه از دانشگاه شریف فوق لیسانس الکترونیک گرفته بود هم همون! البته از نگاه های ورانداز کننده و دقیقش و شاباش هایی که فقط تو اون جماعت به من میداد سریعا ملتفت شدم که بعله! و البته اذعان میکنم که هم چین بدم هم نیومده بود که هیچ! کلی هم ته دلم خوشحال بودم! حدسم درست بود و آخر مجلس به بهونه خداحافظی پسرش رو خبرکرد که بیاد و پسند مامان رو ببینه! همین طور که توی ماشین نشسته بودم یه پسر قد بلند درشت با عینک و موهای سیاه لخت درست شبیه مهندس های برق شریف! زد به شیشه که سلام! حال شما...

دلم هوری ریخت پایین...


پ ن : سلام،خواستم بگم که حالم خوبه!ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند...
سخت نگیرین...



+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |

پرسیدم:دستتون چی شده؟ پرسید: چی جا گذاشتی ؟ گفتم: ظرف غذام! خندید و گفت: بدو وردار بیارش! چشمی گفتم و رفتم و وقتی برگشتم دیدم هنوز روی همون پله که دیدمش نشسته .

:هنوز نرفتین؟

خندید و گفت: نه! کار دارم باهات... و بعد راه افتادیم سمت ماشینش... هر دو تا ساکت .همون طور که جلو رو نگاه میکرد،گفت: شنیدم که میخوای تغییر رشته بدی بری علوم انسانی... اون روزا پامو کرده بودم تو یه کفش که میخوام انسانی بخوونم ولی با مخالفت شدید خونواده به خصوص بابام و مدرسه مواجه شده بودم .گفتم :آره ،آرزومه!

دوباره عصبانی شد و گفت: غلط میکنی انسانی بخوونی! حیف تو نیست؟ من که چشمام از تعجب گرد شده بود که آخه اصلا آقا از کجا باید بدونه که من یه چنین تصمیمی دارم و عکس العمل شدیدش دوباره گریه ام گرفت. با دیدن قیافه مظلوم و گرفته من لحنش رو عوض کرد و گفت: خودت بهتر میدونی که چقدر خاطرت برام عزیزه!!!! ولی این کار رو نکن دختر! هر چه قدرم که خوب باشی آخرش میشی یه دبیر شاخ شیکسته مثل من که بیاد از صبح تا شب فک بزنه... میری یه دندونپزشک خوشگل میشی ،سه دقیقه ای یه دندون میکشی به اندازه یه روز من در میاری! اون وقت میام پیشت برام دندونامو درست کنی! چطوره؟ خندیدم...گفتم خوبه! منم همه رو براتون بی داروی بی حسی با گازانبر از ته میکشم...مثل باباها بلند و از ته دل خندید و گفت: باشه! یه دفعه دیگه هم زجر کشمون کن! کی به کیه!

یه بار دیگه؟؟؟ کم کم داشت جون و رمق از زانوهام میرفت. وزنم رو انداخته بودم رو ماشینش .حالا دیگه مستقیم روبروم ایستاده بود و جدی، صریح و بی پرده حرف میزد. حالا این خود آقا بود که روبروم بود نه دبیر تاریخم و من هم خودم بودم نه دانش آموزش...نمیدونم چقدر حرف زد یا دقیقا چی گفت ولی حسی که منتقل میکرد تنها و تنها حس ناب ارتباط دو تا روح بود. ازم خواست نمونم و راکد نشم. گفت هر چقدر بزرگتر بشی باز هم جا داری...گفت جنم داری و باید حال زندگی رو بگیری و واسه اون چیزی که حقت هست یا حتی فکر میکنی حقته بجنگی...گفت نباید زود از خیر داشتن یا رسیدن بگذری...گفت تو این چند سال تدریس هیچ دانش آموزیش مثل من نبوده...که البته من واسه خودم ترجمه میکردم که یعنی :تو بینظیری...گفت خیلی مراقب خودت باش! سیب سرخ واسه دست چلاق خوبه ها! و بعد دستش رو آورد بالا و قهقه زد زیر خنده... این اولین بار بود که یک نفر اون هم مرد زل زده بود تو چشمام و دقیقا حرف هایی رو میزد که دوست داشتم بشنوم! البته لحنش کاملا دوستانه و پدرانه بود و مبرا از هر نوع شائبه ... گفتم: نگفتین دستتون چی شده؟ گفت: دست میخوام چی کار! سرم سلامت... و باز هم خندید و با تحسین و شاید اندوه نگاهم کرد.آخرین جمله اش که هنوز هم گاهی تو ذهنم طنین پیدا میکنه این بود: تو باید ستاره باشی!

خداحافظی کردیم. من رفتم و اونم رفت. حالا دیگه ته دلم آروم شده بود. حالا کشف کرده بودم چقدر شنیدن بعضی حرفها از زبون بعضی ها تاثیر گذاره...تا خونه صد بار حرفاش از نو تو ذهنم تکرارشد و دوباره از اول. اون روز کشف کردم که بین دل و گوش ارتباط خیلی خیلی محکم و انکار ناپذیری هست! ارتباطی حتی خیلی قدیمی تر و اصیل تر از ارتباط چشم و دل!

رسیدم خونه... کسی نبود. مامانم اینا رفته بودن برای عروسی نوه خاله بابام که هفته بعد بود لباس وهدیه بخرن...رفتم خودم رو به صورت رو پرت کردم رو تختم و بغض فرو خورده این چند ماه رو از ته دل گریه کردم. من قرار بود ستاره باشم! اینو کسی از من خواسته بود که میدونستم سوای از انگ و برچسب یا بدون قیاس و اندازه گیری با متر بد و خوب، از ته دل دوستم داشت. حالا می فهمیدم که چطور قضیه رو از دیدگاه خودش جوری چرخوند که نگاهها خیلی سریع از سمت من رفت به سمت اون همکلاسیم وقضیه فیصله پیدا کرد !

این حس و حال باعث شد دوباره سیم دست و دلم وصل شه و یه شعر نسبتا قوی و پر احساس با ساختاری آهنگین و دلنشین بنویسم. اون شب از اون بارونای اردیبهشتی بهشتی اصفهان میاومد... پنجره رو بازکردم و رو به حوض نقلی آبی و باغچه ملوس و پر گل خونه که زیر بارون تازه شده بود، شعری رو نوشتم که انگار حسن ختام این ماجرا بود. این شعر چند سال بعد در یک مکان و زمان کاملا متفاوت و درست تو همون ماه اردیبهشت سرآغاز یه سری دردسر جدید و جدی بود!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط فــــــرزانه |

 

   قرار شد بین زنگ ناهار و نماز که بچه ها میرن نماز و خلوت تره برم تو دفتر دبیر مردا پیشش... اون موقع مبصر کلاس بودم و هر زنگ باید یه برگه هایی رو میدادیم آخرکلاس معلم هامون امضا می کردن که توش اسم بچه های غایب یا تاخیر دار نوشته میشد! اینم بهونه اش!

مساله این بود که دیگه نمی تونستم به اون وضع ادامه بدم. تقریبا از بعد از خووندن اون کتاب میشه بگی تمام فضای ذهنم خواسته و ناخواسته معطوف به کلاس تاریخ و معلمش و عکس العمل هاش و شیطونی های خودم و دندون قروچه های بقیه بچه ها شده بود. البته من سر کلاس های دیگه مثل ادبیات و زبان و زیست هم سو گلی کلاس بودم و معلم هامو دوست داشتم و اونا هم خیلی دوستم داشتن ولی خوب دبیرای اون درس ها ، خانوم بودن و اشکالی نداشت!

دیگه نمی تونستم با خودم کلنجار برم و توجیه کنم. صد دلم رو یه دل کردم و اول رفتم دفتر دبیرهای خانوم و یه سری کارامو انجام دادم و بعد هم رفتم دفتر آقایون... دم پنجره وایستاده بود پشت به در ورودی... در زدم و گفت بشین! گفتم نه! زود می خوام برم! نمی خوام براتون بد بشه!!! گفت: یعنی چی؟! یهو قوی شدم ! نمی دونم چرا... سرم رو بلند کردم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم:من ازتون یه خواهش داشتم...خندید و گفت: خب! راحت باش... گفتم: میشه ازتون خواهش کنم تو رفتارتون با من تجدید نظر کنین؟ احساس میکنم باعث شده بچه ها یه کمی حساس بشن... یهو تموم خون تنش هجوم آورد تو صورت سبزه اش که حالا دیگه بنفش شده بود و گفت: بچه ها غلط کردن... من میخواستم بین اونا رقابت ایجاد کنم بلکه یه کم به خودشون بیان و مطالعه کنن ... حالا قشنگ میگی که کی بهت چی گفته... از من انکار و از اون اصرار و تقریبا فشار و تهدید که یالا بگو... بغض کرده بودم ولی اسم یه همکلاسی هام که خیلی رو اعصابم بود و یه شیپور گرفته بود دستش و تقریبا همه جا رو پر کرده بود، گفتم.

من چاره ای نداشتم جز اینکه شرایط رو عوض کنم. خجالت می کشیدم که کسی بخواد در موردم اون طوری فکر کنه و متنفر بودم سوژه بشم اونم از نوع سوژه های سخیف عشقی دختر دبیرستانی!بالاخره باید یه کاری میکردم و این به نظرم بهترین حالت بود. البته به نامه هم فکر کرده بودم ولی به دردسرش نمی ارزید...از آقای عصبانی و بد اخلاق اجازه گرفتم و رفتم ... ازش ترسیده بودم و همه اش خودمو ملامت میکردم که چی کارکردی دیوونه... یک ماه دیگه که بیشتر تا آخر ترم نمونده بود دختر! ولی از اون طرف نمیخواستم دیگه بیشتر از این درگیر بشم! آدمیزاد ،آدمیزاده... از هر طرف که محبت ببینه وابسته میشه... علاقه آقا به من تابلو بود... مثلا یه روز سر کلاس نور خورشید افتاده بود تو چشم بچه های ردیف ما... وسط درس دادنش یهو گفت: پاشو جاتو عوض کن! چشمات اذیت میشن! این در حالی بود که من و چهار نفر دیگه دقیقا در وضعیت مشابه بودیم و البته همون موقع صدای بچه ها در اومد که پس ما چی؟ و اون وقت آقا درستش کرد و گفت پاشیم بریم تو یه کلاس دیگه اصلا...

ولی من برای خودم نگران بودم! متاعی که من دنبالش بودم تو بساط این عطار پیدا نمیشد... تنها حاصلش درگیری ذهنی و خستگی روحی و بی فرجامی بود... میخواست چی بشه و به کجا بکشه؟از خودم می پرسیدم اون چی میخواد و دنبال چیه و چه فرجامی رو تو ذهنش تصور کرده... البته این جور وقتا با لحاظ سن و سالش ازش بدم می اومد، ولی خوب می دونستم که احساسات و دوست داشتن یه پدیده پیش بینی نشده است و ممکنه در هر زمان و مکانی نسبت به هر شخصی اتفاق بیفته... به هر حال در جدال بین دوست داشتنه دوست داشته شدن و وسواس دوست داشته شدن نه به هر قیمتی، کفه بلوغ و عقلم سنگینی کرد و باعث شد پی همه چیز رو به تنم بمالم و تصمیم قاطع بگیرم که باهاش صحبت کنم.

از فردا دیگه طوری رفتار میکرد که انگار منو نمیبینه! دریغ از حتی یه نگاه معمولی ! به جای درس پرسیدن ازم استنطاق میکرد . حالا دیگه آقا از اون ور بوم افتاده بود! در عوض نسبت به اون کسی که اسمش رو گفته بودم توجه بیشتری نشون میداد و تحویلش می گرفت. راستش اوایلش برام خیلی سخت بود!  تو دلم خدا رو شکر میکردم که دلبسته چنین آدمی نشدم! حالا که دوستش نداشتم بی محلی هاش این طوری آزارم میداد! اگه واقعا دوستش داشتم چه بلایی به سرم می اومد...البته این چرخش ناگهانی رفتارش خیلی هم به چشم می اومد و اون همکلاسیم که تا حالا هزار جور قصه میبافت و منبر میرفت در مذمت رفتار یه جوریه آقا با من، از این رویکرد جدید آقا بسیار با آغوش باز استقبال میکرد و باورش شده بود که با فنون زنانه منو ضربه فنی و از میدون به در کرده و حالا خودش به این افتخار نایل شده ! یادمه قبلش رفته بود پیش مربی پرورشی مون که آره! مقنعه فرزانه نازکه و گردن سفیدش پیداست! ما هم که معلم مرد داریم و این اصلا درست نیست!! البته جنس مقنعه منم مثل بقیه بود! مربی هم بنده رو ارشاد فرمودند و واسه همین رفتم چند تا بلوز یقه اسکی خریدم که مثلا گردنم پیدا نباشه از اون زیر! دوباره رفته بود پیش مربی پرورشیمون که آره! فرزانه اون زیر رنگای شاد میپوشه و حالا بیشتر جلب توجه میکنه!!!!...حالا همون مریم مقدس، قبل از کلاس سه ساعت تو آبخوری کفشاشو پاک میکرد و مقنعه شو درست میکرد و فر مژه میزد و از این دست کارها...

اون ترم گذشت... رابطه کلامی و بصری ما تقریبا به صفر رسیده بود.. مگه به اجبار... حتی سر جلسه امتحان که اومد بالای سرم پرسید که مشکلی نداری با اشاره سر جواب دادم... من اصلا انتظار چنین برخورد افراطی و ناجوری رو ازش نداشتم. ولی خوب این وضع رو به حالت قبلی ترجیح میدادم.گذشت تا نمره ها رو اعلام کردند.من گرفته بودم 17!!! و اون بانوی عزیزدل 20!!! این دیگه آخرین تیر آقا بود برای داغون کردن من! من توقع نوزده تا نوزده و نیم داشتم ولی ... با خودم گفتم اگه صفر هم داده بودی بهم عمرا پیشت نمی اومدم! تو رو به خیر و منو به سلامت نامرد!...البته این نمره داغی باعث شد تا اون ترم شاگرد پنجم کلاس بشم و این دردش برام خیلی بیشتر از اون رفتار سرد و بی منطقش بود...

اردیبهشت ماه ترم بعد یه بعد از ظهر پنج شنبه، وقتی داشتم از مدرسه برمیگشتم یادم افتاد که ای دل غافل! ظرف غذامو تو کلاس جا گذاشتم... اگه نمی بردمش خونه ممکن بود تاشنبه ظرفم کپک بزنه... مجبور شدم از نصف راه برگردم مدرسه... هیچ کس نبود تو حیاط و همه رفته بودن خونه... در زدم و فراش مدرسه در رو باز کرد... بدو بدو داشتم میرفتم ظرفمو بیارم که تو راه پله ها آقا رو دیدم با دست بانداژ شده... سلامی کردم و خواستم برم که گفت: کجا با این عجله... احوال ما رو هم که نمی پرسی....

 


 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط فــــــرزانه |

 

اینو گفت و بدون اینکه بهم نگاه کنه یا منتظر جوابی باشه رفت.دست و پامو گم کرده بودم. یعنی چی کارم میتونه داشته باشه؟ هزار تا سوال بی جواب مثل آفت ملخ ریخته بود تو مزرعه سرم و نمیذاشت درست فکر کنم. در نهایت تصمیم گرفتم که برم و خودم رو بزنم به اون راه و طبیعی برخورد کنم. بالاخره یه جوری میشه دیگه! با نواخته شدن زنگ خونه هم کلاسی ها و فضول خانوما رو دک کردم و خودم به بهونه کار داشتن تو کتابخونه و دستشویی و این حرفا معطل کردم تا وقتی که آقا خیلی ریلکس و بی خیال از پله های ساختمون مدرسه اومد پایین و رفت سمت ماشینش. منم رفتم دنبالش... به محضی که دیدمش قلبم از ترس شروع کرد به زدن اما در حالیکه سعی میکردم نفس عمیق بکشم و به خودم مسلط باشم و همون لبخند همیشگی معمولی رو بندازم گوشه لبم ، رفتم بغل ماشین.

آقا خم شد و از صندلی پشتی یه کتاب قطوربا جلد قدیمی چرمی و ضخامت سه بند انگشت و قطع A3بهم داد و گفت:خیلی مواظبش باش! تو اولین فرصت بهم برش گردون! امانته! ولی به خاطر تو رو انداختم و گرفتمش که بخوونیش! برو به سلامت!

نفس راحتی کشیدم! کتاب تو کوله پشتیم جا نشد. در حالیکه محکم چسبونده بودمش به خودم، تندتر از همیشه راهی خونه شدم تا بخوونمش...کتاب قصه ستاره زندگی نادر شاه افشار از طلوع تا افول بود... البته این کتاب بیشتر به یه رمان عشقی شبیه بود که در حاشیه تاریخ رو هم روایت میکرد. این قهرمان قصه ما از همون عنفوان جوانی با تکیه بر زور بازو و جماعتی شمشیر زن پا در رکاب ، به هر کجا که خبر می رسید زن جوان و زیبا رویی زندگی میکنه، لشگر کشی میکرد و این شکار رو ولو شده از دهن شیر یا از کنج حرمسرای یک والی ضعیف یا هر جای ممکن و غیر ممکن دیگه به چنگ می آورد و باهاش خوش بود تا باد عطر تن یه دختر مه پیکر دیگه رو به مشامش میرسوند و بی تابش میکرد واسه رفتن و زدن و کشتن و تصاحب! البته نا گفته نمونه که همین نادر بود که محمود افغان رو از این خاک بیرون کرد...داستان طولانی و جذاب بود...از مدرسه که میرسیدم دست و صورت شسته و نشسته و چیزی خورده و نخورده با ترس و لرز میرفتم تو اتاقم و مینشستم سرش...

از بین تموم زن هایی که فقط چند صفحه ای مهمون این کتاب شدن و هنوز نیومده رفتن تا جاشون رو به نفر بعدی بدن، دختری هندی بود به نام ستاره... اون وقت ها هند حیاط خلوت دولت های ایرانی محسوب میشد و تا خزانه خالی میشد به اسم اسلام و مسلمین راهی هند میشدن و با دستی پر از جواهرات بی نظیر و قیمتی بر میگشتن ایران تا دفعه بعد...اما نادر تو یکی از این لشگرکشی ها یه جواهر واقعی رو با خودش به ایران آورد...دختری زیبا که نادر رو مفتون روح بزرگ و بی نظیرش کرده بود، دختری که فارسی میدونست و تونسته بود عطش روحی نادر نسبت به نیاز سیری ناپذیر و سودایی غریزیش برطرف کنه...نادر باهاش مشورت میکرد و به نظرش احترام میذاشت و ستاره بی هراس از نادر که حالا شاه ایران زمین شده بود ، انتقاد می کرد. این کرنش و احترام و ارادت قلبی نادر به ستاره ،به یک زن ،به یک کنیز غنیمت گرفته شده ،صد البته شاهدی بود در تایید حرف مامان! ستاره زنی مهربان، قاطع، صحیح النفس ،زیبا و شجاع بود که تونسته بود نادر تبرزین زن بزرگ رو در برابر روح بزرگترش به زانو در بیاره.حتی تو اون دوره زمونه و با اون فرهنگ و اخلاقیات خاص و خوی خشن و جنگجوی نادر...داستان با همه زیادی و فراز و نشیب فوق العاده اش سه چهار روز بعد تموم شد و کتاب رو همون طوری که گرفته بودم تحویل دادم. البته بعدش به قول معروف یه ذره دست و پام رو جمع کرده بودم و ساکت تر شده بودم.حالا در عین اینکه از لطف آقا در امونت دادن اون کتاب ممنون بودم ولی نمی دونم چرا دلم نمی خواست اون کتاب رو از یه مرد و اونم از معلمم بگیرم. دلم نمی خواست  بدونه که من اون کتاب رو خوندم چه برسه به اینکه خودش اونو با علم به محتویات و صحنه های نگویم و دانیش! بهم بده...

البته این وسط مسطا از نیش و طعنه کنایه دختر اصفاهانی های حسود و زبون دراز هم بی نصیب نبودم و این مساله به اضافه رفتار آقا که روز به روز صمیمی تر و از حالت فرمال و معمول خارج میشد باعث شد تا یه روز که از اتفاق سه تیغه و مرتب و ادکلن زده با یه پیرهن اتو کرده اومده بود سر کلاس و خیلی سرخوش و خوش اخلاق بود ازش بخوام تا بگه کی برم پیشش! نوبتی هم باشه دیگه نوبت من بود...


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |

   

   اون روزا یادمه که هر وقت به قیافه ام گیر میدادم که چرا مثلا اینجام این طوریه و اون طوری نیست ،مامانم با صبوری خارق العاده ای حرفامو گوش میکرد و بعد از یادآوری نقاط قوت ظاهریم و مقایسه با بدترین مثال های ممکن روی کره زمین، که مثلا خدا رو شکر کن شکل فلانی نیستی یا اگه جای فلان کس بودی چی کار میکردی ،می گفت: ببین فرزانه، خوشگلی زشتی آدما یه امر کاملا نسبیه! غصه نخور مامان! اون قدرا هم بد نیستی که رو دستم بمونی! هر چند برای یه زن ظاهر خیلی مهمه، ولی در نهایت چیزیه که خدا داده و خیلی نمیشه تغییرش داد و فقط میتونی حفظش کنی . هر قدر هم که زیبا باشی باز هم دست بالای دست بسیاره ! سعی کن روحت جذاب باشه! یه ظاهر زیبا برای شروع دوست داشته شدن مهمه ولی دوامش رو تضمین نمی کنه! اونوقت یه دوجین مثال میاورد برام از زن های خوش بر و رویی که نتونستن عشقشون رو حفظ کنن و به خاطر رفتار نامناسبشون تموم جذابیتشون رو برای طرف مقابل و اطرافیانشون از دست دادن و در نهایت تنها موندن...و بعد ادامه میداد که تو میتونی زیباترین روح دنیا رو داشته باشی! بی رقیب و منحصر به فرد...و در مقابل این سوال من که خوب حالا چه طوری میشه روح زیبایی داشته باشم سکوت می کرد و میگفت: ماشالله سواد که داری،خودت برو ببین چه طوری...وهمین باعث میشد تا نسبت به آدمها و روابطشون با هم دقیق بشم و تو کتابها دربدر دنبال پیدا کردن رموز زیبایی و آرایش ذهن باشم.

 سال اول دبیرستان با درگیری با مسایل نظام جدید و چالش های خاص خودش تموم شد. همون سال هم برادرم کنکور قبول شد و عازم تهران شد . یادم هست که دومین روز مدرسه طبق برنامه تاریخ داشتیم. یکی دو دقیقه بعد از شروع زنگ دوم یه آقای چهل و دو سه ساله ،هزار بار انگار خداوند عالمیان هرکول پوآرو رو دوباره خلق کرده یا شاید هم همزادش در آستانه در کلاس ظاهر شد. بغل دستی تخص و شیطونم یهو با آرنج زد تو پهلوم که هی فرزان! هرکول پوآرو وارد میشود... نتونستم خودمو نیگه دارم و رفتم زیر میز که بخندم. ما که اون روزا از سرخوشی به ترک دیوار هم میخندیدیم! چه برسه به الان که سوژه هم خودش با پای خودش اومده بود سراغمون! لحن دوستم اون قدر با مزه و متعجب بود که میتونستم تا فرداش غش غش بخندم. ولی مجبور بودم خودمو نیگه دارم و سرم رو بندازم زیر و اصلا به آقا نیگا نکنم. ولی اون قدر بهم فشار اومده بود که عین لبو سرخ شده بودم.آقا چند دقیقه ای ساکت بود و در مورد خودش یه توضیحاتی داد و مدل درس دادن و درس پرسیدنش و بعد هم حاضر و غایب... منم که اسمم همیشه خدا نفر اول یا دوم دفتر بود... وقتی اسمم رو خوند و نگام کرد، پرسید: میخواین برین بیرون یه آب به سر و صورتتون بزنین؟ من نفهمیدم چرا ولی از خدا خواسته قبول کردم و رفتم تو آبخوری بقیه خنده هامو کردم و مثل یه بچه خوب برگشتم سر کلاس... وقتی برگشتم و اجازه خواستم بیام تو  آقا در ادامه حرفش گفت: مثلا همین خانوم احمدی قول میده هفته بعد در مورد مطلبی که مشخص میکنم کنفرانس بده! منم هاج و واج چشمی گفتم و اومدم نشستم سر جام... آخرای کلاس اومد بغلم سر میز و گفت: شما خوبین دیگه؟! منم در حالیکه دو پهلو بودن منظورش رو حس میکردم، گفتم بله! ممنون...و موضوع کنفرانس هفته دیگه رو گفت و منم نوشتم! اون روز حسابی پکر بودم.همه ش میترسیدم نکنه دیده باشه عکس العمل احمقانه منو و نکنه باهام لج کنه تا آخر ترم، حتما با خودش گفته که این از اون تنبل های شره که باید همین اول کار نطقشو کشید!... واسه همین یه تحقیق تر و تمیز و درست حسابی آماده کردم برای جلسه بعد... قرار بود یه ربع اول کلاس من حرف بزنم و بعد آقا درس بده... الان دقیق یادم نیست که در مورد چی بود ولی یادمه که از روی متن نمیخوندم و خودم مطالب رو پرزنت میکردم. آقا رفته بود ته کلاس و وسط صحبت هام سوال فنی می پرسید. از یه ربع گذشت و شد چهل و پنج دقیقه و از مونولوگ من تبدیل شد به یه دیالوگ بین من و آقا! وقتی تموم شد آقا بلند شد و شروع کرد به تق تق دست زدن... بقیه بچه ها هم به تبع اون! دیگه از اون رنجیدگی تو چهره آقا اثری نمونده بود. منم خوشحال هم از ارائه خوب و هم از عادی شدن رابطه ام نشستم سر جام...تقریبا میشد بگی که دیگه از اون به بعد کل کلاس همون دیالوگ دو طرفه بین ما بود و البته بقیه بچه ها که میشه بگی از حرفای ما سر در نمی آوردن، بر و بر نگاه میکردن و بعضا بعضی هاشون برای عقب نموندن از این قافله یه کنفرانس هایی میدادن که آخرش گیر میافتادن و از پس سوالاش بر نمی اومدن...

 تاریخ معاصر یه درس سه واحدی بود و به این ترتیب ما هفته ای سه جلسه با آقا کلاس داشتیم. البته برای من آقا یه مرجع خوب بود که خیلی خوب به تاریخ مسلط بود و کلاس کلاسی بود که من توش تک و منحصر به فرد بودم و موضوع درس هم از موضوعات بسیار مورد علاقه م بود. آقا همیشه با تحسین نگاهم میکرد. اگه مشکلی چیزی مثلا تو برنامه اش یا با کلاسای دیگه پیش می اومد با من در میون میگذاشت و بیشتر باهام عین یه همکار برخورد میکرد تا یه دانش آموز...البته خداییش هیچ کدوم ازبچه های کلاس ما که چه عرض کنم به قول خود آقا که دانشگاه آزاد هم تدریس میکرد حتی خیلی از دانشجوهای رشته تاریخ، کتاب هایی مثل تاریخ قطور سه جلدی مرتضی راوندی یا تاریخ جهان جواهر لعل نهرو یا فراماسونری در ایران و ... که من تو اون سن خونده بودم رونخونده بودن که هیچ ،علاقه ای هم به خووندنش نداشتن!

 با هر چه گرمتر شدن این روابط و افتادنش سر زبون نه تنها بچه های کلاس خودمون بلکه تموم بچه های مدرسه ،برای من هنوز هم آقا، یه معلم خوب بود و من براش یه دانش آموزخوب... به نظرم دلیل تفاوت زیاد در رفتار و لحن صحبت کردن و طرز نگاه کردنش به من نسبت به بقیه بچه ها فقط به همون دلیلی بود که نوشتم ،هر چند ته دلم می فهمیدم که این طرز برخورد خالی از چاشنی وابستگی و یا شاید نوعی دلبستگی نیست، ولی هنوز اون قدر شجاع نبودم که بذارم این حس از لایه های عقب تر ذهن و ناخودآگاهم جلوتر بیاد و حتی به طور مستقیم بهش فکر کنم. من به خوبی سر خودم کلاه میذاشتم که نه! هیچ چیزی این وسط نیست جز برتری نسبی من نسبت به بچه هایی که یا فقط بلدن عین طوطی درس حفظ کنن یا اصلا به علوم انسانی علاقه ندارن ...وسطای ترم یه روز آخرای کلاس صدام کرد جلوی میزش و بهم گفت: یادت باشه زنگ آخر که میخوای بری خونه بیا دم ماشینم، کارت دارم، یه چیزی برات آوردم ...یه ذره دیر بیا جوری که بیشتر بچه ها رفته باشن خونه...ولی حتما بیا! منتظرتم!

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |

  

    خو کردن به شرایط جدید اصلا کار ساده ای نبود. من اونو فراموش کرده بودم و بوسیده بودم و گذاشته بودمش کنار ولی باید تلاش میکردم تا خودمو وفق بدم. اولین عکس العملم کوتاه کردن موهام بود. من این موها رو برای اون بلند کرده بودم و هر وقت میرفتم جلوی آینه با دیدن موهام که حالا دیگه تا کمرم رسیده بود ، سریع و ناخودآگاه یاد خواب و خیال های بر باد رفته ام می افتادم. واسه همین طی یه تصمیم انقلابی و دردناک تصمیم گرفتم که کوتاهشون کنم. روزی که رفتم آرایشگاه داشتم از غصه دق میکردم ولی با هر قیچی و ریخته شدن یه دسته ازموهام روی موزاییک ها انگار یه بند از وابستگی هام بریده میشد. در نهایت با یه قیافه جدید و فانتزی و البته یه فرزانه جدید برگشتم خونه...موضوع بعدی وابستگی بیشترم به خانواده خودم بود. مامانم که دوست همیشگی و رفیقم بود ولی  اتفاق خیلی عجیب تر حسنه شدن روابطم با برادر بزرگم بود! ما که الحق مصداق بارز گربه سگ بودیم و تمام کودکی برادرم به چزوندن و معذب بودن از حضور بی دعوت من گذشته بود، حالا انگارتو این دنیای بزرگ همدیگه رو پیدا کرده بودیم. حالا یه عالمه حرف داشتیم واسه گفتن...اون سه سال از من بزرگتر بود و سال آخر دبیرستان رو شروع میکرد و خواسته و نا خواسته با چالش بزرگ کنکور روبرو بود و احتیاج داشت به یه خواهر مهربون و سنگ صبور که باهاش درددل کنه و ازبلند پروازی هاش بگه. منم به یه برادر مهربون احتیاج داشتم که هوامو داشته باشه و از لحاظ عاطفی مراقبم باشه . همین ارتباط کلامی و عاطفی قوی باعث شده بود تا خلا بی عشقی من تا حد زیادی پر بشه. من به شدت در امور خونه فعال شده بودم. به مامانم کمک میکردم. مثل تراکتور کتاب میخووندم و فکر میکردم. تو تموم مهمونی های فامیل شرکت میکردم و به جای قایم شدن پشت سر مامانم یا هزار تا دلیل آوردن برای نرفتن و موندن کنج خونه خیلی هم مشتاق رفتن و بودن در جمع بودم. خونه عمه هام و مامان بزرگم میموندم و کمکشون میکردم. من کشف کرده بودم که همون قدر که به محبت دیدن و دوست داشته شدن نیاز دارم،حتی شاید بیشتر از اون به ابراز محبت و دوست داشتن نیازمندم.

اما این وسط اتفاق دیگه ای هم برای من افتاده بود که باز هم سری بود و کسی ازش خبر نداشت. من دچار یه حس خاص میشدم. یهو از محیط اطراف کنده میشدم و واژه ها تو ذهنم به شکل خاصی رژه میرفتن...البته انشام همیشه خیلی خوب بود ولی این حس خیلی با انشا نوشتن فرق داشت... با بروز این حالت ها ،آروم از جمع خارج میشدم و یه خودکار و قلم بر میداشتم و میرفتم یه گوشه دنجی و یه سری چیزها رو مینوشتم. البته اوایل اصلا نمیشد بگی این دست نوشته ها شعر هستن و خودمم اصلا نه تنها هیچ ادعایی نداشتم بلکه صرفا به خاطر خالی شدن پتانسیل فوق العاده این حس، مینوشتم .یه مدتی طول کشید تا به وزن و قافیه رسیدم ولی این با ارفاق شعرها خیلی روون و بی سکته بود و بعد از نوشتنشون یه حس عالی داشتم... حسی شبیه حسی که بعد از یه سقوط آزاد به ادم دست میده. و یه چیز دیگه هم بود: برای من تکرار و خوندن  این شعرها با صدای خودم بسیار دوست داشتنی و آرامش بخش بود. من شعر های اولیه مو بعد از نوشتن و پاکنویس کردن در یه دفتره جلد صورتی خاطرات که انتشارات قدیانی چاپ میکرد، تو بخاری اطاقم قایم میکردم. حالا دیگه به مجموعه اکتشافاتم، ارتباط مستقیم بین دست و دل هم اضافه شده بود... من شاعر شده بودم!

قوت گرفتن و بالیدن این حس با ورود اجباری یک مرد به زندگی تحصیلیم اتفاق افتاد. این مرد هیچ شباهتی به بت ذهنی من نداشت اما ...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط فــــــرزانه |


...بهت و حیرت و ناباوری تموم وجودم رو گرفته بود. با اینکه از قبل می دونستم که این علاقه فرجامی نداره ولی کور سوی امید همچنان ته دلم سوسو میزد و منو متقاعد میکرد که شاید معجزه ای، چیزی اتفاق بیفته و هزار تا اگه و اما و شاید دیگه... با دیدن عکس عروس تو کیف عمه خانوم که با خوشحالی به همه نشونش میداد و در مقابل ظرافت و هنرمندی معمار آفرینش در خلق چنین آفریده ای کرنش میکرد، جایی برای هیچ امید و شاید و بایدی باقی نمی موند. یادم هست که من هم خندان تبریک گفتم و به به و چه چهی به عمه خانوم و هزار ماشاالهی هم به انتخاب بی نظیر شازده پسرش گفته و سریع خداحافظی کردم  و یه راست اومدم خونه و پریدم تو حموم... دوش رو باز کردم و نشستم زیرش و زانوهامو بغل کردم و شروع کردم به های های گریه کردن... خوبی گریه زیر دوش اینه که حتی خودتم اشکات رو نمی بینی که از گریه کردنت خجالت بکشی و با این حساب میتونی تا صبح قیامت گریه کنی...و شاید این طولانی ترین حموم زندگیم بود...

تموم اتفاقات مهم از این دست زندگی من موقع تغییر مقطع تحصیلی اتفاق افتادند. من که دوره بد و دوست نداشتنی راهنمایی با همه بلاهای روحی و جسمی بلوغ رو پشت سر گذاشته بودم، میرفتم که وارد دبیرستان بشم و همین میتونست به نوبه خودش کلی حواس منو پرت کنه... ولی نه...خلا حاصل از خارج شدن سعید از زندگی عاطفیم خیلی بزرگتر از این حرف ها بود و به این سادگی ها پر نمیشد. البته من نه خیلی زود ولی در کوتاهترین زمان ممکن دیگه بهش فکر نکردم. برای یه دختر فروردینی حسود مثل من کافی بود تا یه لحظه اونو درحال بوسیدن یه زن دیگه تصور کنه ... اون وقت فراموش کردنش نه تنها آسون بلکه بدیهی و غیر قابل اجتناب بود. البته برای من اون روز عشق تنها زمانی عشق بود که دو طرفه باشه ... و حالا که یک سر این سیم قیچی شده بود هیچ اصراری به ادامه نبود. اونو به خیر و منو به سلامت... هر چند که عشق واقعی و وافرم باعث میشد تا چندین سال بعد همیشه موقع دعا کردن برای خوشبختی و سلامتیش دعا کنم.

به طور ذاتی آدمیزاد طوری طراحی شده که وقتی از مطلبی نا امید شد دنبال جایگزین بگرده تا نبود چیزی که باید می بود رو تا حد امکان جبران کنه. برای ذهن چموش من هم به طور اتوماتیک این اتفاق افتاد هر چند که از چند نظر برام چالش بزرگی بود. عشق اول من اون قدر کامل و بی نقص و ایده آل بود که از بین گزینه هایی که دور و برم بود و عقلم بهش قد میداد هیچ کدوم باهاش قابل مقایسه نبودند. من نمیتونستم مثل دخترای هم سن خودم عاشق فوتبالیست ها و هنر پیشه ها بشم. همین که میدونستم حداقل تو کلاس خودمون سه چهار نفری هستن که عاشق رضا شاهرودی یا افشین پیروانی یا علی دایی(علی دایی سال ۷۳ نه علی دایی سال۸۷!) و مهدی مهدوی کیای عزیزم هستند یا برای بیژن امکانیان و ابوالفضل پور عرب و فریبرز عرب نیا میمیرند کافی بود که نه تنها عاشقشون نباشم بلکه دوست داشتن اونها رو کاری مسخره و احمقانه بدونم. یه ایراد دیگه هم داشتم و اون این بود که از پسرای هم سن و سال خودم که اونا هم تازه رفته بودن تو سن بلوغ و صداشون قوقولی شده بود ، اصلا خوشم نمی اومد و نمیتونستم هیچ حسی نسبت بهشون داشته باشم. با یه نگاه کوچولو به دور و برم فهمیدم که اونی که من میتونم دوستش داشته باشم فعلا در دسترس نیست و همین باعث شد تا ذهن خبیالپرداز و جسور من کم کم شخصیتی رو واسه دوست داشتن سودایی خودش خلق کنه... شخصیتی که بیشتر بت بود تا آدم و میتونست تموم خصوصیاتی رو داشته باشه که من عاشقش باشم و در عین حال یه سری خصوصیت های بد رو هم نداشته باشه. به این ترتیب باب جدیدی از دوست داشتن پس از گذر از دوست داشتن عینی، فراروی من باز شد: دوست داشتن انتزاعی...

البته در این میان هر از چند گاهی دچار عشق های زودگذر کودکانه که خاص اون سن و سال و حال و هواست و گفتن از بعضی از اون ها خالی از لطف نیست، هم میشدم که در مجموع تموم این اتفاقات منو بیشتر به سمت شناخت خودم و انتظارم از عشق سوق میداد...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط فــــــرزانه |



به این ترتیب و در عرض چیزی کمتر از ده دقیقه پرونده کودکی من که هنوز به اندازه کافی کودکی نکرده بودم، مختومه شد. غیر از سختی کنار اومدن با اصل موضوع ، حاشیه های دردناک تری هم برای کلنجار رفتن و دق خوردن وجود داشت.سوال سخت و بی جواب" خوب حالا با این حساب، تکلیف عشقم چی میشه؟" و مواجه شدن با این حقیقت که لا جرم فرجام هر عشقی (حداقل تو جامعه ما و در بهترین حالت) ازدواجه و بقیه ماجرا!

از یک طرف نمیتونستم دست از دوست داشتن و پرستش بتم بردارم! از یه طرف دیگه میدونستم که فاصله سنی ما بیست ساله و تا من بزرگ شم و به سن ازدواج برسم در بهترین حالت من بیست ساله ام و سعید چهل ساله! و باید سعید آقای بالفعل سی ساله ما ده سال دیگه مجرد بمونه تا من بهش برسم و این با عقل جور در نمی اومد!

از طرفی با اصل ماجرا هم که مشکل داشتم...دیگه نمیتونستم راحت کتابای کتابخونه مونو بخوونم و از ترس اینکه مبادا کسی بدونه که من یه چیزایی میدونم ، کتاب خووندنم هم از حالت علنی به دزدکی تغییر شکل داد که البته هیجان خاص خودش رو داشت و می چسبید! حالا کم کم میتونستم علت یک سری از رفتارها و عکس العمل های اطرافیانم رو درک کنم! مثلا اینکه چرا معمولا و اون هم از اتفاق! وقتی توی جمع یهویی یادم می اومد معنی فلان کلمه! تو فلان کتاب رو از مامانم بپرسم ، بنده خدا از خجالت سرخ و سیاه میشد و می گفت حالا جاش نیست فرزانه! بعدا در موردش صحبت میکنیم! و یا اینکه چرا پسر همسایه بغلی مون که اسمش بهرنگ بود و شمالی بودن، هر وقت تو کوچه میدیدم ، می چسبوندم به دیوار و محکم ماچم میکرد. البته از نظر من این یه ابراز محبت خشن و ناشی از محبت وافرش بود! و تنها چیزی که اذیتم میکرد بوی سیر و تند تند نفس کشیدنش بود! و ندونستن جواب این سوال که مگه چه اشکالی داره که این قدر تاکید میکرد " قول بده به هیچ کی نگیا!" و اینکه چرا یه بار که این قدر محبتش زیاد شد که لپم کبود شد و به مامانم گفتم و بالتبع مامانم هم به بابام و بابام هم به باباش، شب صدای کتک خوردن و داد و فریادش به آسمون بلند بود ...

حاصل یه تابستون فکر کردن و به طرز محسوسی آروم و مظلوم شدن من پیدا کردن یه راه حل بود! چیزی که بعدا فهمیدم بهش میگن عشق افلاطونی! و راه حلی که خیلی قبل تر ها و توسط شاید مامان بزرگای ما که تو آخرین روز مکتب از یه هم مکتبی بی ادب و فضول چنین قصه ای رو شنیده و در حالیکه ضعف کرده بودن دستشون رو گرفته بودن به دیوار و جلوی در بیرونی خونه شون غش کرده بودن و تو اندرونی کلی گریه کرده بودن ، کشف شده بود!

به این ترتیب من به دوست داشتنم ادامه میدادم و این خیالپردازی و عشق بعضا منجر به خلق صحنه های دل انگیزی میشد. صحنه ای مثل داشتن یه دو جین بچه که برای تفریح برده بودیمشون جنگل و من یه پیراهن دو بندی آبی ابریشمی با گل های صوررتی و بنفش کمرنگ تا سر زانوم پوشیده بودم و موهامو ریخته بودم رو شونه هام ... و آقای دکتر هم داشت برای ناهار هیزم ها رو آتیش میزد تا کباب درست کنه و هر از چند گاهی در حالیکه دود رفته بود تو چشمش و خاکسترها نشسته بودن رو سر و صورتش، بر میگشت و نگاهم میکرد و لبخند یا چشمکی حواله ام میکرد و من از خوشی، سرمست و لبریز میشدم...شب هم مثل بچه های خوب بچه هامونو میخوابوندیم بینمون و بعد که خوابشون میبرد ، میرفتیم با هم آسمون و ستاره هاشو تماشا میکردیم و آخرشم یه بوس کوچولو و لالا...در واقع دنیای خیال من عین یه دنیای واقعی بود و به راحتی میتونستم خودمو تو خونه ام تصور کنم در حالیکه دارم روپوش های سفیدش رو با دقت اتو میکنم یا رفتم شیرینی فروشی آذربایجانی و از شیرینی هایی که دوست داره براش خریدم و چیدم تو ظرف که وقتی از سر کار اومد و رفتم رو کمرش و قولنچشو شیکوندم، با یه لیوان چایی بیارم با هم بخوریم که خستگیش در بره ...یادمه که دکترای عمومیش رو گرفت و موقع امتحان دستیاری شد و من براش نذر کرده بودم و هر شب دعا میخوندم و با تمام وجود از خدا میخواستم که قبول بشه...ظاهرا دعاهای خالصانه من یا شاید تلاش و شب نخوابی های خودش هم جواب داد و برای تخصص بیهوشی قبول شد.

پذیرفته شدن همان و آشنایی با یه خونواده سوپر پولدار ترک تبریزی ساکن تهران به واسطه یکی از بچه های هم دوره ایش هم همان و یه دل نه صد دل عاشق دختر فوق زیبا و افسونگر خونواده شده هم همان و شادی بی مثال خونواده عمه خانوم از به تور افتادن شاه ماهی به این ملوسی و اکازیونی هم همان و فروریخته شدن کاخ خوشبختی فرزانه نوجوون هم همان...

دنیا به آخر رسیده بود...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |