تبليغاتX
... من زنم
   

   اون روزا یادمه که هر وقت به قیافه ام گیر میدادم که چرا مثلا اینجام این طوریه و اون طوری نیست ،مامانم با صبوری خارق العاده ای حرفامو گوش میکرد و بعد از یادآوری نقاط قوت ظاهریم و مقایسه با بدترین مثال های ممکن روی کره زمین، که مثلا خدا رو شکر کن شکل فلانی نیستی یا اگه جای فلان کس بودی چی کار میکردی ،می گفت: ببین فرزانه، خوشگلی زشتی آدما یه امر کاملا نسبیه! غصه نخور مامان! اون قدرا هم بد نیستی که رو دستم بمونی! هر چند برای یه زن ظاهر خیلی مهمه، ولی در نهایت چیزیه که خدا داده و خیلی نمیشه تغییرش داد و فقط میتونی حفظش کنی . هر قدر هم که زیبا باشی باز هم دست بالای دست بسیاره ! سعی کن روحت جذاب باشه! یه ظاهر زیبا برای شروع دوست داشته شدن مهمه ولی دوامش رو تضمین نمی کنه! اونوقت یه دوجین مثال میاورد برام از زن های خوش بر و رویی که نتونستن عشقشون رو حفظ کنن و به خاطر رفتار نامناسبشون تموم جذابیتشون رو برای طرف مقابل و اطرافیانشون از دست دادن و در نهایت تنها موندن...و بعد ادامه میداد که تو میتونی زیباترین روح دنیا رو داشته باشی! بی رقیب و منحصر به فرد...و در مقابل این سوال من که خوب حالا چه طوری میشه روح زیبایی داشته باشم سکوت می کرد و میگفت: ماشالله سواد که داری،خودت برو ببین چه طوری...وهمین باعث میشد تا نسبت به آدمها و روابطشون با هم دقیق بشم و تو کتابها دربدر دنبال پیدا کردن رموز زیبایی و آرایش ذهن باشم.

 سال اول دبیرستان با درگیری با مسایل نظام جدید و چالش های خاص خودش تموم شد. همون سال هم برادرم کنکور قبول شد و عازم تهران شد . یادم هست که دومین روز مدرسه طبق برنامه تاریخ داشتیم. یکی دو دقیقه بعد از شروع زنگ دوم یه آقای چهل و دو سه ساله ،هزار بار انگار خداوند عالمیان هرکول پوآرو رو دوباره خلق کرده یا شاید هم همزادش در آستانه در کلاس ظاهر شد. بغل دستی تخص و شیطونم یهو با آرنج زد تو پهلوم که هی فرزان! هرکول پوآرو وارد میشود... نتونستم خودمو نیگه دارم و رفتم زیر میز که بخندم. ما که اون روزا از سرخوشی به ترک دیوار هم میخندیدیم! چه برسه به الان که سوژه هم خودش با پای خودش اومده بود سراغمون! لحن دوستم اون قدر با مزه و متعجب بود که میتونستم تا فرداش غش غش بخندم. ولی مجبور بودم خودمو نیگه دارم و سرم رو بندازم زیر و اصلا به آقا نیگا نکنم. ولی اون قدر بهم فشار اومده بود که عین لبو سرخ شده بودم.آقا چند دقیقه ای ساکت بود و در مورد خودش یه توضیحاتی داد و مدل درس دادن و درس پرسیدنش و بعد هم حاضر و غایب... منم که اسمم همیشه خدا نفر اول یا دوم دفتر بود... وقتی اسمم رو خوند و نگام کرد، پرسید: میخواین برین بیرون یه آب به سر و صورتتون بزنین؟ من نفهمیدم چرا ولی از خدا خواسته قبول کردم و رفتم تو آبخوری بقیه خنده هامو کردم و مثل یه بچه خوب برگشتم سر کلاس... وقتی برگشتم و اجازه خواستم بیام تو  آقا در ادامه حرفش گفت: مثلا همین خانوم احمدی قول میده هفته بعد در مورد مطلبی که مشخص میکنم کنفرانس بده! منم هاج و واج چشمی گفتم و اومدم نشستم سر جام... آخرای کلاس اومد بغلم سر میز و گفت: شما خوبین دیگه؟! منم در حالیکه دو پهلو بودن منظورش رو حس میکردم، گفتم بله! ممنون...و موضوع کنفرانس هفته دیگه رو گفت و منم نوشتم! اون روز حسابی پکر بودم.همه ش میترسیدم نکنه دیده باشه عکس العمل احمقانه منو و نکنه باهام لج کنه تا آخر ترم، حتما با خودش گفته که این از اون تنبل های شره که باید همین اول کار نطقشو کشید!... واسه همین یه تحقیق تر و تمیز و درست حسابی آماده کردم برای جلسه بعد... قرار بود یه ربع اول کلاس من حرف بزنم و بعد آقا درس بده... الان دقیق یادم نیست که در مورد چی بود ولی یادمه که از روی متن نمیخوندم و خودم مطالب رو پرزنت میکردم. آقا رفته بود ته کلاس و وسط صحبت هام سوال فنی می پرسید. از یه ربع گذشت و شد چهل و پنج دقیقه و از مونولوگ من تبدیل شد به یه دیالوگ بین من و آقا! وقتی تموم شد آقا بلند شد و شروع کرد به تق تق دست زدن... بقیه بچه ها هم به تبع اون! دیگه از اون رنجیدگی تو چهره آقا اثری نمونده بود. منم خوشحال هم از ارائه خوب و هم از عادی شدن رابطه ام نشستم سر جام...تقریبا میشد بگی که دیگه از اون به بعد کل کلاس همون دیالوگ دو طرفه بین ما بود و البته بقیه بچه ها که میشه بگی از حرفای ما سر در نمی آوردن، بر و بر نگاه میکردن و بعضا بعضی هاشون برای عقب نموندن از این قافله یه کنفرانس هایی میدادن که آخرش گیر میافتادن و از پس سوالاش بر نمی اومدن...

 تاریخ معاصر یه درس سه واحدی بود و به این ترتیب ما هفته ای سه جلسه با آقا کلاس داشتیم. البته برای من آقا یه مرجع خوب بود که خیلی خوب به تاریخ مسلط بود و کلاس کلاسی بود که من توش تک و منحصر به فرد بودم و موضوع درس هم از موضوعات بسیار مورد علاقه م بود. آقا همیشه با تحسین نگاهم میکرد. اگه مشکلی چیزی مثلا تو برنامه اش یا با کلاسای دیگه پیش می اومد با من در میون میگذاشت و بیشتر باهام عین یه همکار برخورد میکرد تا یه دانش آموز...البته خداییش هیچ کدوم ازبچه های کلاس ما که چه عرض کنم به قول خود آقا که دانشگاه آزاد هم تدریس میکرد حتی خیلی از دانشجوهای رشته تاریخ، کتاب هایی مثل تاریخ قطور سه جلدی مرتضی راوندی یا تاریخ جهان جواهر لعل نهرو یا فراماسونری در ایران و ... که من تو اون سن خونده بودم رونخونده بودن که هیچ ،علاقه ای هم به خووندنش نداشتن!

 با هر چه گرمتر شدن این روابط و افتادنش سر زبون نه تنها بچه های کلاس خودمون بلکه تموم بچه های مدرسه ،برای من هنوز هم آقا، یه معلم خوب بود و من براش یه دانش آموزخوب... به نظرم دلیل تفاوت زیاد در رفتار و لحن صحبت کردن و طرز نگاه کردنش به من نسبت به بقیه بچه ها فقط به همون دلیلی بود که نوشتم ،هر چند ته دلم می فهمیدم که این طرز برخورد خالی از چاشنی وابستگی و یا شاید نوعی دلبستگی نیست، ولی هنوز اون قدر شجاع نبودم که بذارم این حس از لایه های عقب تر ذهن و ناخودآگاهم جلوتر بیاد و حتی به طور مستقیم بهش فکر کنم. من به خوبی سر خودم کلاه میذاشتم که نه! هیچ چیزی این وسط نیست جز برتری نسبی من نسبت به بچه هایی که یا فقط بلدن عین طوطی درس حفظ کنن یا اصلا به علوم انسانی علاقه ندارن ...وسطای ترم یه روز آخرای کلاس صدام کرد جلوی میزش و بهم گفت: یادت باشه زنگ آخر که میخوای بری خونه بیا دم ماشینم، کارت دارم، یه چیزی برات آوردم ...یه ذره دیر بیا جوری که بیشتر بچه ها رفته باشن خونه...ولی حتما بیا! منتظرتم!

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |

  

    خو کردن به شرایط جدید اصلا کار ساده ای نبود. من اونو فراموش کرده بودم و بوسیده بودم و گذاشته بودمش کنار ولی باید تلاش میکردم تا خودمو وفق بدم. اولین عکس العملم کوتاه کردن موهام بود. من این موها رو برای اون بلند کرده بودم و هر وقت میرفتم جلوی آینه با دیدن موهام که حالا دیگه تا کمرم رسیده بود ، سریع و ناخودآگاه یاد خواب و خیال های بر باد رفته ام می افتادم. واسه همین طی یه تصمیم انقلابی و دردناک تصمیم گرفتم که کوتاهشون کنم. روزی که رفتم آرایشگاه داشتم از غصه دق میکردم ولی با هر قیچی و ریخته شدن یه دسته ازموهام روی موزاییک ها انگار یه بند از وابستگی هام بریده میشد. در نهایت با یه قیافه جدید و فانتزی و البته یه فرزانه جدید برگشتم خونه...موضوع بعدی وابستگی بیشترم به خانواده خودم بود. مامانم که دوست همیشگی و رفیقم بود ولی  اتفاق خیلی عجیب تر حسنه شدن روابطم با برادر بزرگم بود! ما که الحق مصداق بارز گربه سگ بودیم و تمام کودکی برادرم به چزوندن و معذب بودن از حضور بی دعوت من گذشته بود، حالا انگارتو این دنیای بزرگ همدیگه رو پیدا کرده بودیم. حالا یه عالمه حرف داشتیم واسه گفتن...اون سه سال از من بزرگتر بود و سال آخر دبیرستان رو شروع میکرد و خواسته و نا خواسته با چالش بزرگ کنکور روبرو بود و احتیاج داشت به یه خواهر مهربون و سنگ صبور که باهاش درددل کنه و ازبلند پروازی هاش بگه. منم به یه برادر مهربون احتیاج داشتم که هوامو داشته باشه و از لحاظ عاطفی مراقبم باشه . همین ارتباط کلامی و عاطفی قوی باعث شده بود تا خلا بی عشقی من تا حد زیادی پر بشه. من به شدت در امور خونه فعال شده بودم. به مامانم کمک میکردم. مثل تراکتور کتاب میخووندم و فکر میکردم. تو تموم مهمونی های فامیل شرکت میکردم و به جای قایم شدن پشت سر مامانم یا هزار تا دلیل آوردن برای نرفتن و موندن کنج خونه خیلی هم مشتاق رفتن و بودن در جمع بودم. خونه عمه هام و مامان بزرگم میموندم و کمکشون میکردم. من کشف کرده بودم که همون قدر که به محبت دیدن و دوست داشته شدن نیاز دارم،حتی شاید بیشتر از اون به ابراز محبت و دوست داشتن نیازمندم.

اما این وسط اتفاق دیگه ای هم برای من افتاده بود که باز هم سری بود و کسی ازش خبر نداشت. من دچار یه حس خاص میشدم. یهو از محیط اطراف کنده میشدم و واژه ها تو ذهنم به شکل خاصی رژه میرفتن...البته انشام همیشه خیلی خوب بود ولی این حس خیلی با انشا نوشتن فرق داشت... با بروز این حالت ها ،آروم از جمع خارج میشدم و یه خودکار و قلم بر میداشتم و میرفتم یه گوشه دنجی و یه سری چیزها رو مینوشتم. البته اوایل اصلا نمیشد بگی این دست نوشته ها شعر هستن و خودمم اصلا نه تنها هیچ ادعایی نداشتم بلکه صرفا به خاطر خالی شدن پتانسیل فوق العاده این حس، مینوشتم .یه مدتی طول کشید تا به وزن و قافیه رسیدم ولی این با ارفاق شعرها خیلی روون و بی سکته بود و بعد از نوشتنشون یه حس عالی داشتم... حسی شبیه حسی که بعد از یه سقوط آزاد به ادم دست میده. و یه چیز دیگه هم بود: برای من تکرار و خوندن  این شعرها با صدای خودم بسیار دوست داشتنی و آرامش بخش بود. من شعر های اولیه مو بعد از نوشتن و پاکنویس کردن در یه دفتره جلد صورتی خاطرات که انتشارات قدیانی چاپ میکرد، تو بخاری اطاقم قایم میکردم. حالا دیگه به مجموعه اکتشافاتم، ارتباط مستقیم بین دست و دل هم اضافه شده بود... من شاعر شده بودم!

قوت گرفتن و بالیدن این حس با ورود اجباری یک مرد به زندگی تحصیلیم اتفاق افتاد. این مرد هیچ شباهتی به بت ذهنی من نداشت اما ...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط فــــــرزانه |


...بهت و حیرت و ناباوری تموم وجودم رو گرفته بود. با اینکه از قبل می دونستم که این علاقه فرجامی نداره ولی کور سوی امید همچنان ته دلم سوسو میزد و منو متقاعد میکرد که شاید معجزه ای، چیزی اتفاق بیفته و هزار تا اگه و اما و شاید دیگه... با دیدن عکس عروس تو کیف عمه خانوم که با خوشحالی به همه نشونش میداد و در مقابل ظرافت و هنرمندی معمار آفرینش در خلق چنین آفریده ای کرنش میکرد، جایی برای هیچ امید و شاید و بایدی باقی نمی موند. یادم هست که من هم خندان تبریک گفتم و به به و چه چهی به عمه خانوم و هزار ماشاالهی هم به انتخاب بی نظیر شازده پسرش گفته و سریع خداحافظی کردم  و یه راست اومدم خونه و پریدم تو حموم... دوش رو باز کردم و نشستم زیرش و زانوهامو بغل کردم و شروع کردم به های های گریه کردن... خوبی گریه زیر دوش اینه که حتی خودتم اشکات رو نمی بینی که از گریه کردنت خجالت بکشی و با این حساب میتونی تا صبح قیامت گریه کنی...و شاید این طولانی ترین حموم زندگیم بود...

تموم اتفاقات مهم از این دست زندگی من موقع تغییر مقطع تحصیلی اتفاق افتادند. من که دوره بد و دوست نداشتنی راهنمایی با همه بلاهای روحی و جسمی بلوغ رو پشت سر گذاشته بودم، میرفتم که وارد دبیرستان بشم و همین میتونست به نوبه خودش کلی حواس منو پرت کنه... ولی نه...خلا حاصل از خارج شدن سعید از زندگی عاطفیم خیلی بزرگتر از این حرف ها بود و به این سادگی ها پر نمیشد. البته من نه خیلی زود ولی در کوتاهترین زمان ممکن دیگه بهش فکر نکردم. برای یه دختر فروردینی حسود مثل من کافی بود تا یه لحظه اونو درحال بوسیدن یه زن دیگه تصور کنه ... اون وقت فراموش کردنش نه تنها آسون بلکه بدیهی و غیر قابل اجتناب بود. البته برای من اون روز عشق تنها زمانی عشق بود که دو طرفه باشه ... و حالا که یک سر این سیم قیچی شده بود هیچ اصراری به ادامه نبود. اونو به خیر و منو به سلامت... هر چند که عشق واقعی و وافرم باعث میشد تا چندین سال بعد همیشه موقع دعا کردن برای خوشبختی و سلامتیش دعا کنم.

به طور ذاتی آدمیزاد طوری طراحی شده که وقتی از مطلبی نا امید شد دنبال جایگزین بگرده تا نبود چیزی که باید می بود رو تا حد امکان جبران کنه. برای ذهن چموش من هم به طور اتوماتیک این اتفاق افتاد هر چند که از چند نظر برام چالش بزرگی بود. عشق اول من اون قدر کامل و بی نقص و ایده آل بود که از بین گزینه هایی که دور و برم بود و عقلم بهش قد میداد هیچ کدوم باهاش قابل مقایسه نبودند. من نمیتونستم مثل دخترای هم سن خودم عاشق فوتبالیست ها و هنر پیشه ها بشم. همین که میدونستم حداقل تو کلاس خودمون سه چهار نفری هستن که عاشق رضا شاهرودی یا افشین پیروانی یا علی دایی(علی دایی سال ۷۳ نه علی دایی سال۸۷!) و مهدی مهدوی کیای عزیزم هستند یا برای بیژن امکانیان و ابوالفضل پور عرب و فریبرز عرب نیا میمیرند کافی بود که نه تنها عاشقشون نباشم بلکه دوست داشتن اونها رو کاری مسخره و احمقانه بدونم. یه ایراد دیگه هم داشتم و اون این بود که از پسرای هم سن و سال خودم که اونا هم تازه رفته بودن تو سن بلوغ و صداشون قوقولی شده بود ، اصلا خوشم نمی اومد و نمیتونستم هیچ حسی نسبت بهشون داشته باشم. با یه نگاه کوچولو به دور و برم فهمیدم که اونی که من میتونم دوستش داشته باشم فعلا در دسترس نیست و همین باعث شد تا ذهن خبیالپرداز و جسور من کم کم شخصیتی رو واسه دوست داشتن سودایی خودش خلق کنه... شخصیتی که بیشتر بت بود تا آدم و میتونست تموم خصوصیاتی رو داشته باشه که من عاشقش باشم و در عین حال یه سری خصوصیت های بد رو هم نداشته باشه. به این ترتیب باب جدیدی از دوست داشتن پس از گذر از دوست داشتن عینی، فراروی من باز شد: دوست داشتن انتزاعی...

البته در این میان هر از چند گاهی دچار عشق های زودگذر کودکانه که خاص اون سن و سال و حال و هواست و گفتن از بعضی از اون ها خالی از لطف نیست، هم میشدم که در مجموع تموم این اتفاقات منو بیشتر به سمت شناخت خودم و انتظارم از عشق سوق میداد...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط فــــــرزانه |



به این ترتیب و در عرض چیزی کمتر از ده دقیقه پرونده کودکی من که هنوز به اندازه کافی کودکی نکرده بودم، مختومه شد. غیر از سختی کنار اومدن با اصل موضوع ، حاشیه های دردناک تری هم برای کلنجار رفتن و دق خوردن وجود داشت.سوال سخت و بی جواب" خوب حالا با این حساب، تکلیف عشقم چی میشه؟" و مواجه شدن با این حقیقت که لا جرم فرجام هر عشقی (حداقل تو جامعه ما و در بهترین حالت) ازدواجه و بقیه ماجرا!

از یک طرف نمیتونستم دست از دوست داشتن و پرستش بتم بردارم! از یه طرف دیگه میدونستم که فاصله سنی ما بیست ساله و تا من بزرگ شم و به سن ازدواج برسم در بهترین حالت من بیست ساله ام و سعید چهل ساله! و باید سعید آقای بالفعل سی ساله ما ده سال دیگه مجرد بمونه تا من بهش برسم و این با عقل جور در نمی اومد!

از طرفی با اصل ماجرا هم که مشکل داشتم...دیگه نمیتونستم راحت کتابای کتابخونه مونو بخوونم و از ترس اینکه مبادا کسی بدونه که من یه چیزایی میدونم ، کتاب خووندنم هم از حالت علنی به دزدکی تغییر شکل داد که البته هیجان خاص خودش رو داشت و می چسبید! حالا کم کم میتونستم علت یک سری از رفتارها و عکس العمل های اطرافیانم رو درک کنم! مثلا اینکه چرا معمولا و اون هم از اتفاق! وقتی توی جمع یهویی یادم می اومد معنی فلان کلمه! تو فلان کتاب رو از مامانم بپرسم ، بنده خدا از خجالت سرخ و سیاه میشد و می گفت حالا جاش نیست فرزانه! بعدا در موردش صحبت میکنیم! و یا اینکه چرا پسر همسایه بغلی مون که اسمش بهرنگ بود و شمالی بودن، هر وقت تو کوچه میدیدم ، می چسبوندم به دیوار و محکم ماچم میکرد. البته از نظر من این یه ابراز محبت خشن و ناشی از محبت وافرش بود! و تنها چیزی که اذیتم میکرد بوی سیر و تند تند نفس کشیدنش بود! و ندونستن جواب این سوال که مگه چه اشکالی داره که این قدر تاکید میکرد " قول بده به هیچ کی نگیا!" و اینکه چرا یه بار که این قدر محبتش زیاد شد که لپم کبود شد و به مامانم گفتم و بالتبع مامانم هم به بابام و بابام هم به باباش، شب صدای کتک خوردن و داد و فریادش به آسمون بلند بود ...

حاصل یه تابستون فکر کردن و به طرز محسوسی آروم و مظلوم شدن من پیدا کردن یه راه حل بود! چیزی که بعدا فهمیدم بهش میگن عشق افلاطونی! و راه حلی که خیلی قبل تر ها و توسط شاید مامان بزرگای ما که تو آخرین روز مکتب از یه هم مکتبی بی ادب و فضول چنین قصه ای رو شنیده و در حالیکه ضعف کرده بودن دستشون رو گرفته بودن به دیوار و جلوی در بیرونی خونه شون غش کرده بودن و تو اندرونی کلی گریه کرده بودن ، کشف شده بود!

به این ترتیب من به دوست داشتنم ادامه میدادم و این خیالپردازی و عشق بعضا منجر به خلق صحنه های دل انگیزی میشد. صحنه ای مثل داشتن یه دو جین بچه که برای تفریح برده بودیمشون جنگل و من یه پیراهن دو بندی آبی ابریشمی با گل های صوررتی و بنفش کمرنگ تا سر زانوم پوشیده بودم و موهامو ریخته بودم رو شونه هام ... و آقای دکتر هم داشت برای ناهار هیزم ها رو آتیش میزد تا کباب درست کنه و هر از چند گاهی در حالیکه دود رفته بود تو چشمش و خاکسترها نشسته بودن رو سر و صورتش، بر میگشت و نگاهم میکرد و لبخند یا چشمکی حواله ام میکرد و من از خوشی، سرمست و لبریز میشدم...شب هم مثل بچه های خوب بچه هامونو میخوابوندیم بینمون و بعد که خوابشون میبرد ، میرفتیم با هم آسمون و ستاره هاشو تماشا میکردیم و آخرشم یه بوس کوچولو و لالا...در واقع دنیای خیال من عین یه دنیای واقعی بود و به راحتی میتونستم خودمو تو خونه ام تصور کنم در حالیکه دارم روپوش های سفیدش رو با دقت اتو میکنم یا رفتم شیرینی فروشی آذربایجانی و از شیرینی هایی که دوست داره براش خریدم و چیدم تو ظرف که وقتی از سر کار اومد و رفتم رو کمرش و قولنچشو شیکوندم، با یه لیوان چایی بیارم با هم بخوریم که خستگیش در بره ...یادمه که دکترای عمومیش رو گرفت و موقع امتحان دستیاری شد و من براش نذر کرده بودم و هر شب دعا میخوندم و با تمام وجود از خدا میخواستم که قبول بشه...ظاهرا دعاهای خالصانه من یا شاید تلاش و شب نخوابی های خودش هم جواب داد و برای تخصص بیهوشی قبول شد.

پذیرفته شدن همان و آشنایی با یه خونواده سوپر پولدار ترک تبریزی ساکن تهران به واسطه یکی از بچه های هم دوره ایش هم همان و یه دل نه صد دل عاشق دختر فوق زیبا و افسونگر خونواده شده هم همان و شادی بی مثال خونواده عمه خانوم از به تور افتادن شاه ماهی به این ملوسی و اکازیونی هم همان و فروریخته شدن کاخ خوشبختی فرزانه نوجوون هم همان...

دنیا به آخر رسیده بود...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |



برای من کوچولو عشق و ازدواج ،دو مقوله به شدت متفاوت و نا مرتبط بود. عروس شدن، همانا پوشیدن لباس عروس و جشن و بوی اسفند و میوه و کیک چند طبقه و تاج و شیفون و دست و رقص و اندی و کوروس و شهرام شب پره بود. به بعدش که آدم میره با دوماد زندگی میکنه و خدا!!! بهشون بچه میده و این صحبتا خیلی کاری نداشتم. عشق مقوله دیگه ای بود! و البته به نظرم عشق خیلی هم بی ربط بود به ازدواج ! تمام اشتیاق من به عروس شدن به پوشیدن لباس عروس خلاصه میشد و بس. مرده بودم از بس خودم رو در لباس عروس تصور کرده بودم و این علاقه زاید الوصف کم کم داشت منو از خواب و خوراک میانداخت...سرم هم باداشتن و پوشیدن یه لباس عروس ساده کلاه نمیرفت! من همه شو با هم میخواستم و تنها قسمت اضافی و بی اهمیتش، بود و نبود داماد بود! مامانم خیاطی رو خوب بلد بود و تو دوره جنگ که لباس بچه ها تنوع کمی داشت یا رنگای شادی نداشت ،از روی بوردا برامون لباس میدوخت و همیشه مثل بچه خارجیها می گشتیم. از روی همون بوردا یه لباس عروس انتخاب کردم و سفارش دادن از تهران پارچه شو بخرن و به چه مشقتی به دستمون رسید و خلاصه از یه صبح تا شب صاحب یه لباس عروس خوشگل شدم! ولی عروس بی آرایش و دسته گل و ماشین عروس و آرایشگاه که عروس نبود...

اون روزا خاله ام یه مزون لباس عروس داشت به همراه فروشگاه لوازم آرایش و سفره عقد و هم چنین آرایشگاه! شوهر خاله ام هم آتلیه عکاسی...همه چیز مهیا بود. مامانم هم که بی تابی غیر طبیعی منو میدید قول داد که وقتی اومدیم تهران خونه خاله زری ترتیبش رو بده. به این ترتیب مراسم عروسی تمام و کمالی برگزار شد. لباس پوشیدم و رفتم آرایشگاه، یه دسته گل و چند تا گل و روبان که به دسته در ماشین بابا (ماشین عروس !) زده شده بود در حالیکه فاصله آرایشگاه تا آتلیه یک قدم هم نبود. بعد هم از آتلیه رفتیم خونه خاله و مراسم عروسی و دست و کف و رقص و شادی و اسفند وکیک و اندی و کوروس و شهرام شب پره... و شاید رقم خوردن به یاد ماندنی ترین شب دوران کودکیم!
تصورم از بعد عروسی هم زندگی یه خانم و آقا به عنوان مامان و بابای بچه هاشون بود. و البته جذابیت نقش مامان فقط به خاطرپدیده نی نی دار شدن بود.

تو فاصله سال های گذر از کودکی به نوجوانی به خصوص با مدرسه و درس و مشق و کتاب سر گرم بودم. به لطف خوندن کتاب بود که از احساس ٍلابد من بدم که از فلانی خوشم اومده و دوستش دارم، رهایی پیدا کردم. فهمیدم که این مبتلا شدن درد همه آدمهاست و تا آخر عمر هم همراهشونه!

خرداد سال هفتاد بود و من که تازه ده ساله شده بودم، سخت درگیر امتحانات نهایی سال پنجم بودم.اینو بگم که به شدت احساس میکردم که آبروی بابا مامانم به کارنامه من بستگی داره و اگه معدلم نوزده و بیست نشه با حیثیت اونا بازی کردم. لذا شیطونی و بازی و از زیر درس در رفتن و همه چیز رو تعطیل کرده بودم و مثل بچه آدم درس میخوندم. تو جریان برگزاری امتحانات یکی از بچه های دو ساله کلاس که دلم براش خیلی میسوخت چون خیلی ذهن کندی داشت و سخت یاد میگرفت ومن هم همیشه سرگروهش بودم و بهش تو درسا کمک میکردم به من و چند تا دیگه از بچه ها گفت که از یه رازی خبر داره و من باب خوش خدمتی و جبران همه رفاقت ها و مهربونی هایی که بهش کرده بودیم، روز آخر امتحانات بهمون میگه! حالا ما هم هر چی قسم و آیه که جونت بالا بیاد خوب همین حالا بگو ، میگفت نه! روز آخرین امتحان سه چهارتایی جمع شین اون گوشه حیاط تا بهتون بگم...

بالاخره روز آخر شد و همه بچه های کلاس برای خداحافظی جمع شدن .وقتی اشک و بوس و بغل و گرفتن آدرس و شماره تلفن و نوشتن دفتر خاطرات ها و گرفتن عکس دسته جمعی تموم شد و همه راهی شدن، من و اون دختره و چند تا دیگه از بچه ها موندیم تا ببینیم موضوع از چه قراره و این راز مهم چیه! اونم اول بقیه رو قسم داد به جون مامانشون که به هیچ کس هیچی نگن در مورد این موضوع! بعد از گرفتن قول و قسم شروع کرد....

بقیه اش رو دیگه نمینویسم چون نوشتن نداره اما این رفیق تصدیق ردی ما، دست و پا شیکسته و ناقص شرح مبسوطی از روابط آدم بزرگا رو با آب وتاب و نمک و فلفل فراوون تعریف کرد...وسطاش دیگه چیزی نمیشنیدم. یادم هست که دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد ... گوشام به معنای واقعی ویزویز میکرد و سرم گیج میرفت. تنها چیزی که به ذهنم میرسید کلمه نه بود! نمیدونم چند هزار بار تا خونه آروم آروم یا بلند بلند این کلمه رو تکرار کردم و سرم رو به نشونه انکار تکون دادم. خسته و کوفته و بهت زده در حالیکه که از کنار دیوار میرفتم تا دستم رو به دیوار بگیرم که از شدت ضعف نیفتم به خونه رسیدم و در حالیکه زرد شده بودم و میلرزیدم دم در خونه از حال رفتم...




+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |

صبح که از خواب بیدار شدم با دیدن جای خالی مامان بابام بغض کردم ولی خوب خونه عمه هم جای بدی نبود! از همه بهتر اینکه سعید هم بود! معمولا تهران بود و کم پیش می اومد اصفاهان باشه.تو این چند روز هر جا میخواست بره میگفت : میای؟ منم با سر میرفتم! و البته سعی میکردم اینقدر خانوم و مودب باشم که دفعه بعدی هم باشه!!
رفتیم شیرینی فروشی آذربایجانی که شیرینی بخریم و سعید، هم برام شیرینی خرید و هم ازم نظر خواست تو انتخاب شیرینی ها ! رفتیم خشکشویی لباساشو بگیره و البته اصل دوست داشتنی قصه گپ تو راه بود! و بعضا و به تکرار وقتی ساکت میشدیم به خواست اون یا به هوای دل خودم میزدم زیر آواز و این ترانه مرضیه که خیلی دوست داشتم و دوست داشت رو با اون صدای کم نفس و جیغم براش میخوندم که:

میگذرم تنها از میان گلها
گه به گلستانها گه به کوه و صحرا
تازه گلی سر راهم
گیرد و با من گوید
محرم راز تو کو
خار رهی به تمنا
دامن من بگرفته

کان گل ناز تو کو...

یکی دو روز به همین منوال گذشت. با این که از بودن تو خونه عمه و این همه تحویل گرفتن و محبت خوشحال بودم اما ته دلم یه غصه بزرگ بود. خوب میدونستم وقتی دیگه اینجا نباشم ،دیگه سعیدی هم در کار نیست و اینکه دلم چقدر براش تنگ میشه. از طرفی بی نهایت دل تنگ مامان و بابای خودم شده بودم و دلم لک زده بود پیش خواهر و برادرام باشم. سر یه دو راهی سخت مونده بودم که من کوچولو از عهده حل و فصلش بر نمی اومد و باید با خدا هم یه مشورتی میکرد. از شلوغی روز و درگیری آدم بزرگای خونه استفاده کردم و رفتم تو زیر زمین...همون جوری که بغض کرده بودم و تموم فکرم مشغول بود، یه خوشه انگور کشمش شده برداشتم که بخورم و از حال نرم! و رفتم یه گوشه دنج قایم شدم و زدم زیر گریه...حالا گریه نکن کی گریه کن! همه غصه های عالم جلوی چشمم بود و اشک می ریختم و با خدا صحبت میکردم و براش میگفتم که چمه! هر چند که اون از دل کوچولوی من خبر داشت! ...تو همون حال نزار و گریون کم کم خوابم برد... یه خواب عمیق!

عمه اینا بعد از اینکه متوجه نبودن من شده بودن، کلی ترسیده بودن و هر چی اسمم رو صدا کرده بودن هم، نشنیده بودم ! و از اونجایی که امونتی بودم هر کی رفته بود یه جایی دنبالم بگرد و بجور ! خونه همسایه ها و پارک سر کوچه و هر جایی که فکرشون میرسید! منم یه جایی بودم که عقل جن هم بهش نمیرسید...خواب خواب یه گوشه زیرزمین... چشمامو که باز کردم قیافه عصبانی و آشفته پسر عمه ام رو دیدم: اومدی اینجا چی کار؟ نصفه جون شدیم!

:اومده بودم با خدا حرف بزنم!

-خوب چی گفتی حالا

:نمیتونم بگم!

قیافه اش عوض شد و دیگه از اون قیافه عصبانی خبرم نبود.نشست کنارم و گفت: حالا به من بگو!

:دلم تنگ شده!

-مگه تو دل هم داری؟ نیم وجبی؟

میخواستم بگم بعله! خوبشم دارم! اونقدر بزرگه که تو به این بزرگی توش جا شدی! ولی چیزی نگفتم. جرات نمیکردم تو چشماش نیگا کنم چون میترسیدم بفهمه و آبروم بره.

سرمو بوسید و بغلم کرد و از زیر زمین آوردم بیرون ... این اخرین باری بود که این قدر بهش نزدیک بودم. از اینجا به بعد یه بت بی نقص ازش ساختم تو ذهنم که میشد ساعت ها بپرستیش ! با بزرگ و بزرگتر شدن من این احساس های گنگ که بعدا فهمیدم اسمش عشقه! هم ریشه دارتر و عمیق تر میشد. عشقی که تا چهارده سالگی قسمتی از زندگی روزمره ام بود و سهمی به سزا داشت در اعتماد به نفس و تلاش برای بیشتر دونستن و خووندن کتاب ...یه اطمینان قلبی از وجود کسی که دوستش دارم و اون هم علیرغم تمام برگهای برنده اش نسبت به من، دوستم داره.روزگار بلوغ من بر عکس تمام دخترا به خوبی و آرامی و خالی از هر چه پرخاش و ستیزه طی شد.عشقی پاک و خالص و بی پیرایه ناجی قلب کوچک من شده بود برای عبور از گذرگاه لعنتی و پر پیچ و خم بلوغ...

در این میان سالی یک بار و شاید هم کمتر میدیمش...عمر این دیدارها نهایتا به اندازه یک عید دیدنی بود و نه بیشتر ولی همون هم غنیمت بود. علیرغم محجوب بودن و دوری تعمدی من ،اون باز هم احوالپرس بود و هر بار هم با یه نشونه ای دوستی و علاقه خاصش رو نشون میداد... مثلا توی مهمونی پر از دختر عمه ها و دختر عموها و کلا!دخترای دیگه صدام میکرد و از درس و حال و روزم میپرسید و بهم انگیزه پیشرفت میداد و جمله اعجاز انگیز یادت باشه تو با بقیه فرق میکنی رو آروم به گوشم میخوند... یا توی همون شلوغ پلوغی مهمونی با قلم نی و دوات برام یه خط از حافظ یا مولانا می نوشت و این اطمینان رو به من میداد که اون دوستی ویژه هم چنان برقراره! البته من برای اون که بیست سال بزرگتر بود حکم یه دختر بچه کوچولو رو داشتم و هرگز به مخیله اش هم خطور نمیکرد که ممکنه چی تو سر این دختر دایی فینگیلیش باشه! و خدا رو شکر که هیچ وقت نفهمید...

در فاصله این چند سال البته اتفاقات گوارا و نا گوار دیگه ای هم افتاد که تعریف کردنش باشه برای قسمت بعد!



+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |


خونه عمه زری ،بهترین و زیباترین و دوست داشتنی ترین جای دنیا بود چون همیشه بوی عطر و ادکلن های خارجی میداد، بزرگ بود و حیاطش عین پارک ،گل و گلکاری شده بود با یه حوض بزرگ سنگی آبیرنگ در وسط حیاط که وسط اون حوض هم باغچه ای بود که یه نخل تپل تزیینی هم قد و قواره من داشت. زیرزمین بزرگ و تمیز خونه محل انبار خوراکی های خوشمزه خارجی و ایرانی و بولونی( خمره)های ترشی و سرکه و عسل بود و یه گوشه ایش بهترین انگورای عسگری رو به یه طناب آویزون کرده بودن تا کشمش بشه . داخل خونه هم سوای مبلمان استیل و دکوراسیون فوق العاده شیک و گرونقیمتی که حاصل سفرها و از اون بالاتر سلیقه فوق العاده عمه ام بود، یه پاسیوی شیشه ای زیبا بود با گل و گیاهای شیک آپارتمانی و باز هم یه حوض آبی کوچولو که با کاشی های دوسانت در دو سانت تزیین شده بود. در احوالات عمه خانوم همین بس که مرحوم غلامحسین بنان خواستگارش بوده که به دلایلی( با عرض شرمندگی و به باور اون روز مطرب بودن بنان)علیرغم میل باطنی عمه و مرحوم بنان قضیه سر نمیگیره.

از قضا و با عنایت و توجه خاص خداوند!!! عمه و شوهر عمه و فرزندان پر فیس و افاده و شیک پوششون یه دل نه صد دل من کوچولو رو دوست داشتن و هنوز بابا ماشینش رو پشت در خونه عمه ام پارک نکرده بود که ساکنین با سر و صدا استقبال بی نظیری از ما به عمل میاوردن و ماچ باران میشدم .در واقع غیر از همه اون اشرافیت و چیزهای ظاهری و در یک کلام هارمونی حاکم بر فضای فیزیکی خونه، این محبت فوق العاده از طرف اونها باعث میشد که در همون خیال های کودکانه ام بهشت موعود رو خونه عمه زری تصور کنم! البته عمه ام از همون اول هم از طرفدارای پر و پا قرص ازدواج مامان و بابام بود ولی علت علاقه اش به من شباهت فوق العاده ظاهریمون به هم بود و من هم کمال استفاده عاطفی رو از این شباهت اتفاقی و حس شبیه دوستی عمه خانوم میبردم. باز هم از قضا این عمه خانوم یه پسر داشت به نام سعید عمه زری! که بیست سالی با من تفاوت سنی داشت و دانشجوی پزشکی شهید بهشتی بود. اون هم خیلی زیاد دوستم داشت و هر وقت میاومد اصفاهان -چه قبلترها که ساکن اصفاهان بودیم و چه بعدها که برای مسافرت میاومدیم و چه بعدش که دوباره ساکن اصفاهان شدیم-حتما برای زیارت فرزانه خانوم یه سری به خونه دایی جان میزد.
از اونجاییش که خودم یادم میاد سعید همیشه با من مثل یه آدم بزرگ رفتار میکرد، همون طور که دوست داشتم، به مثابه یک بانو...اسمم رو کامل صدا میزد، بعضا پیپ میکشید، خطاط بود و رنگ و روغن هم کار میکرد. ازم میپرسید و وقتی هم من ازش میپرسیدم با کمال آرامش و حوصله جواب میداد. اهل فشار و گاز و بوس و کشیدن لپ هم نبود و نهایت دوست داشتنش رو با گرفتن یا زدن زیر دماغم ابراز میکرد. البته سوای از قیافه خوب و چشمای درشت و سیاه و ابروهای کتلتی ولی مرتب و روی هم خوابیده و بلند و ریش ستاری که خیلی هم بهش میاومد، صدایی فوق بشری داشت و من به همون کوچیکی از شنیدن صداش مثل شنیدن یک موسیقی ریتمیک و دلنشین لذت میبردم و باز حوصله فوق بشریش در صحبت و جواب دادن به سوالاتم هم باعث میشد مدام سوال بتراشم تا صدای زیبا و خوش آهنگش رو بشنوم. یادم هست که شیش هفت ساله بودم،تعطیلات تابستون بود و اومده بودیم اصفاهان که کار اداری فوری پیش اومد و باید بابا مامانم میرفتن سبزوار! اون شب خونه عمه بودیم که بابا قضیه رو مطرح کرد و عمه زری هم فوری پیشنهاد داد که بذار فرزانه رو خونه ما! منم که از خدا خواسته بی هیچ مقاومتی قبول کردم و این اقامت چند روزه تو خونه عمه سر آغاز فصل جدیدی از تجربه های عاطفی در زندگی من شد...
 
 
 
 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |

من آرام آرام بزرگ میشدم و چیزهای بیشتری کشف میکردم. البته محیط خونه ما نه تنها پاستوریزه که صد در صد استرلیزه بود ، اما به هر حال این مانع نمیشد تا تکامل عاطفی و غریزی من متوقف بشه. اولین عشق های خیلی خام و ابتدایی من اوایل پنج سالگی شکل گرفت. آن روزها کارتون خانواده دکتر ارنست همه زندگی من بود. هفته ای یک بار و اون هم بعد از نشون دادن یه عالمه نقاشی کج و کوله و پخش اذان و مناجات وسط برنامه کودک این کارتون پخش میشد، ولی من تا هفته بعد و به لطف خیال، تو همون فضا زندگی میکردم. کم کم احساس کردم چقدر فرانس برادر بزرگ فلونه رو دوست دارم. طوری که دلم خیلی براش تنگ میشد. البته داستان بیشتر در مورد اون فلونه آتیش پاره بود و معمولا از فرانس پر افاده و دوست داشتنی من خبری نبود! و همین علاقه منو برای دیدنش بیشتر میکرد. البته قضیه فقط همین بود! دوست داشتم با فرانس دوست باشم و با هم بازی کنیم و بریم بقیه جزیره رو کشف کنیم و از اون میوه های عجیب غریب بچینیم و بخوریم ...کشف جدید من این بود که این دلتنگی یه ذره با دلتنگیم برای بقیه فرق میکرد. انگار خیلی شخصی تر و خصوصی تر بود و می فهمیدم که نباید در موردش با کسی صحبت کنم.

اواخر پنج سالگیم این حس کمی پخته تر شد. مامانم مدیر یه دبیرستان دخترونه بود که چند تا دبیر آقا هم اونجا تدریس میکردن.البته اون روزا من یه دختربچه سفید تپل با موهای لخت قهوه ای روشن بودم که لباسای دخترونه خیلی خوشگل می پوشیدم و معمولا همه دوستم داشتن و این دوست داشتن رو از طرق مختلفی مثل کشیدن لپ، دندون قروچه، قربون صدقه های هیستریک و نهایتا بوس و بغل ابراز میکردن و کار به جایی کشیده بود که میشد بگی اگه کسی در اولین برخورد این قدر غلیظ رفتار نمی کرد، بهم بر میخورد ! که البته مطمئن بودم که نظر اونم تو چند دقیقه بعد عوض می شه! تو مدرسه مامان یه دبیر ادبیات فارسی اتو کشیده بود که خیلی خجالتی و به قول خودمون خشک به نظر میرسید. اوایل تفاوت ظاهریش با بابام نظرم رو بهش جلب کرد. بر عکس بابای هیکلی و قوی من، لاغراندام بود. ریش و سبیل نداشت و کفشای همیشه براق و واکس خورده اش دو برابر کفشای بابای من طول داشت! ولی چیزی که بیشتر از همه نظرم رو جلب میکرد دستهای ظریف و کشیده اش بود که یه حلقه ظریف پلاتین به زیباییش اضافه میکرد. یادمه که چون ازش خوشم اومده بود، خیلی خیلی کم دور و برش میپلکیدم و هر جا که بود تا حد امکان از اون جا دور میشدم. تا جایی که فقط بتونم از دور ببینمش. وقتایی هم که مجبور بودم نزدیک باشم، فقط به دستهاش خیره میشدم. من کوچولو شاهد شکل گیری یک سری عواطف جدید و مبهم بودم که نمی تونستم در موردش با کسی حرف بزنم . هیچ تعریفی براش تو ذهنم نبود ولی گاه گاه و کاملا ناخودآگاه و ناخواسته بروز میکرد .این حس یه جور دلتنگی خاص و اشتیاق برای دیدن دوباره و دوباره کسی بود که در آن واحد میتونست فقط یه نفر باشه. این حس با همه حس های دلتنگی و دلشوره های من کوچولو در مورد بقیه دوستان و آشنایان و فامیل که معمولا ازشون دور بودیم فرق میکرد. این حس با دوست داشتن حتی عزیزترین هام که مامان بابا و خواهر برادرام بودن هم فرق میکرد... یه حس جدید خاص، ناشی از احساس یه جای خالی کوچولو توی همون دل کوچولو...

با بزرگتر شدن من کوچولو و بالطبع بزرگ شدن اون دل کوچولو، ناگریز اون جای خالی کوچولو و احساس خالی بودن اون فضای کوچولو و تلاش برای پر کردنش هم بزرگ و بزرگتر میشد...


پ ن: توجه داشته باشید که بین تپل و خپل و گامبو و گامبالو و چاق و قلمبه و خیکی و چمبه و سایر اصطلاحات تفاوت عینی و انتزاعی زیادی هست!!!

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط فــــــرزانه |

ديماه سال شصت و چهار بود. عروسك خوشگلم(خواهرم) به دنيا اومده بود و خونه ما رو غرق در شادي و خوشحالي كرده بود. اما اومدنش به دنيا منو با يه چالش جدي روبرو كرد: حالا من بايد شبا كجا بخوابم ؟؟؟ قبل از اون مامان بدون در نظر گرفتن هيچ سهمي براي بابا تقسيم شده بود: برادر كوچيكم تو دل مامان ميخوابيد، من پشت سرش يا اگه طاقبازخوابيده بود روي اون دستش، و برادر بزرگترم كه ما جاشو غصب كرده بوديم پايين پاي مامان در حاليكه نوك انگشت شست پاشو ميچسبوند به نوك انگشت شست پاي مامان! با اومدن اين كوچولوي تازه وارد ،برادر كوچيكم جاشو به اون داد و نقل مكان كرد به جاي من! ولي من هر چي تلاش كردم نتونستم جاي برادر بزرگمو بگيرم و اون با سرسختي غير قابل توصيفي از جاي خودش دفاع ميكرد با اين توجيه كه بسه ديگه! ديگه تا آخر عمرم هيچ وقت جامو بهت نميدم... و فرزانه چهار و اندي ساله موند و مشكل جاي خواب! از اون جايي كه نا اميد شده بودم از پيدا كردن يه جاي ولو دور و كوچولو در اطراف مامان ناگزير به اولين كسي كه پناهنده شدم بابا بود! اما بابا با مامان يه فرقاي كوچيكي داشت: صورتش زبر بود، سبيل داشت، آدم رو مثل گازانبر بغل ميكرد، قصه نميگفت يا همون اولش خوابش ميبرد، حوصله نداشت تا خوابم ببره با موهام بازي كنه، صداش به قشنگي صداي مامان نبود و در يك كلام! بابا، مامان نبود.

البته بابا هم با مهمون ناخونده اش يه كوچولو مساله داشت چون اون خيلي مي لوليد، مي خواست از خودش قصه در بياره و تا صبح حرف بزنه و وقتي هم كه خوابش ميبرد لنگ و لقت مينداخت و بدقلقي ميكرد.

تحمل اين وضع ديري نپاييد. يه شب كه دشك كوچولومو بردم كنار دشك بابا پهن كردم، تا رفتم بالشم رو هم بيارم با صحنه عجيبي روبرو شدم. ديدم كه بابا جاي منو انداخته اون گوشه ديوار. فكر كردم خوابالو بودم و خودم اشتباه كردم! دوباره دشكم رو چسبوندم به دشك بابا و رفتم پتو بيارم! باز ديدم كه جام عوض شده. با عصبانيت به برادر بزرگم نگاه كردم! ولي اون خواب خواب بود.كار كي ميتونه باشه؟ همون طور كه عصباني رفتم كه دوباره برش گردونم به جاي اولش با قيافه مستاصل و مظلوم بابا مواجه شدم و جمله عذاب آور و ترسناكي كه از شنيدنش متنفر بودم: بابا فرزان! تو ديگه بزرگ شدي. ميتوني تنها بخوابي. تو ديگه خانومي شدي واسه خودت! زشته مثله بچه ها كوچولوها بياي پيش من بخوابي...

سرم سياهي رفت و چشام پر از اشك شد ولي لحن ملتمسانه بابا كه يه هفته اي بود از دست من درست و حسابي نخوابيده بود اون قدر مهربون و آروم بود كه نميتونستم چيزي بگم. نميتونستم بگم كه نه! من هنوز بزرگ نشدم! من فقط استخوون بنديم درشته! من بغل ميخوام! من از تنهايي تو تاريكي ميترسم ... نه! نميشد! باز هم موندم تو اون رودرواسي لعنتي ! اهل التماس و هوار حسين و جيغ و داد و منت كشي هم كه نبودم.

:باشه خوب. من ديگه اينجا ميخوابم...

-آفرين دختر نازم!حالا براي بابا بخند و چشمات رو جمع كن!

و خنديدم. فقط يادم هست كه خودم رو كنترل ميكردم تا موقع ريز شدن چشمام اشكاش نريزن. نميدونم ريختن يا نه و نميدونم بابا ديد يا نه...فقط يادمه كه پتو رو كشيدم رو سرم و اونقدر آروم و بي صدا اشك ريختم كه خوابم برد.

اون شب براي من كوچولو يه شب خاص بود. اون شب بود كه فهميدم كه يه چيزي هست به اسم دل ! اين دله كه تنگ ميشه، ميگيره، شاد ميشه، هوس ميكنه، ميخواد، غصه ميخوره، ميشكنه، كباب ميشه، بازميشه، ميسوزه و هزار تا چيز ديگه!

كشف ديگه ام خيال بود! كه ميتوني خيال كني كه مامان فقط مامان خودته و بغلش فقط مال تو و قصه هاش فقط براي تو و دستهاش فقط براي نوازش موهاي تو! ميتوني خيال كني كه تو بغل ماماني و داره برات قصه ميگه و نوازشت ميكنه و خوابت ميگيره و خوابت ميبره... عجب كشف محشري بود اين خيال!

بعد از اون شب ديگه هيچ شبي تو بغل كسي نخوابيدم و در عوض ميرفتم يه گوشه نسبتا خلوت كنج ديوار و چشمامو ميبستم و به تموم چيزهاي دوست داشتني و فانتزي زاييده ذهن خودم فكر ميكردم تا خوابم ميبرد... حالا ديگه من صاحب يه روياي شيرين بودم كه مال خودم بود و هنوز تکراری نشده با یه رویای قشنگ و جدید دیگه عوض میشد ...چقدر دلپذير بود کشف دل و خيال...

پ ن 1 : اون روزها به خاطر خطر حمله هوایی و زلزله خیز بودن منطقه سکونت ما ، ترجیح بر این بود همه در یک اتاق و پیش هم بخوابیم.

پ ن 2: ببخشین از عمومی کردن دو تا از کامنتهای خصوصی.دلم نیومد پاکشون کنم خوب...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط فــــــرزانه |


دوستانم!

بشارت باد بر شما که به تاسی از سریال پر بیننده و پر طرفدار و طولانی "لاست" ، داستانی را برایتان روایت خواهم نمود با نام "لاست هاف"* یا همان نیمه گم شده...

باشد که بخوانید و عبرت گیرید و دنبال کنیدش که حالا حالا ها ادامه داشته و شاید بتوان نام نا مانوس اتو بیوگرافی عشقی نیز بر آن نهاد! ...

انگیزه ام از نوشتن و ثبت این خاطرات شاید هدیه دادنش به فرزندم باشد که هنوز تصمیم برای داشتنش از ایده به فعل تبدیل نشده و سبکبال در عالم بالا برای خودش سیر میکند...

و آنچه جرقه این ایده را در ذهنم گیراند ، آخرین پست دوست عزیزی بود که از دلباختگی دخترش نوشته بود به عروس شدگی...و مرا عمیقا برد به زمان دختر بچگی و دوران فانتزی و صورتی اش... و بعد هم این جریان چموش سیال ذهن و خاطراتی که یکی پس از دیگری هوار شد بر حافظه ام...

باید بنویسمشان!

 

* " لاست هاف" یک واژه جعلی و من درآوردیست! جدی نگیرینش!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط فــــــرزانه |