پ ن:
یکی از دوستام رو دیروز دیدم.گفت چرا نیستی؟ گفتم کامپیوتر خودم رو رد کردم رفت...کامپیوتر ندارم! گفت مگه اداره کامپیوتر نداری؟! گفتم چرا!
قبلا تو خونه مینوشتم و به خاطر سرعت بالای اینترنت اداره می اومدم اینجا پستش میکردم!
خلاصه به توصیه رفیق جانم دیروز با به جون خریدن خطرات احتمالی از اداره آپ نمودیم وبمون رو! اونم دو بار!!! ولی صبح اومدم ومی بینم جا تره و بچه نیست...
قصه گو قصه شو گفت
ز آشکارا و نهفت،
بچه ها خندیدند،
گل شادی چیدند،
بچه ها شاد شدند،
از غم آزاد شدند،
غم که رفت شادی اومد،
بوی آزادی اومد...
پ ن:یادش به خیر... بچه که بودیم یه نوار قصه داشتیم به اسم آرش کمانگیر... روزی چند بار با خواهر و برادرام می نشستیم و اون نوار رو گوش میدادیم. بعد از همه فراز و فرودها و دلهره های داستان، وقتی آرش آزادی ایران زمین رو با فدای همه هستی و وجود خودش خرید و تیری پرتاب کرد به آن سوی رود جیحون ، در حالیکه از شهادت آرش غمگین بودیم، از شادی رهایی ایران زمین در پوست خودمون نمیگنجیدیم و احساس غرور میکردیم و اشک شوق میریختیم... و شعر بالا رو همراه سرود نوار قصه زمزمه میکردیم..
...چهار پنج هفته بیشتر دووم نیوردم. خوبی ترم بهمن اینه که قبل عیدش عین برق و باد میگذره. توی همین چند هفته تقریبا تکلیف خیلی چیزها مشخص شده بود: جای ثابتم توی کلاس، اتاقم تو خوابگاه، دوستان بالقوه و در حال تبدیل شدن به دوستان بالفعلم، اخلاق استادها و طرز نمره دادنشون به روایت موثق سال بالایی ها، دخترا و پسرای پر طرفدار دانشکده، بوفه، و از همه مهم تر دریا و ساحلش و قفس تنهاییم. معمولا همیشه تو هر محیطی که وارد میشم حتما اولین کاری که میکنم مکان یابی قفس تنهاییمه . که یه وقتایی که نیاز دارم تنها باشم تا فکر کنم یا به چیزایی که خوشم میاد فکر کنم و یا برم تجدید قوای روحی و اگه لازمه با خودم بلند حرف بزنم یا درس بخوونم یا حتی گریه کنم و یا بزنم زیر آواز ،برم اونجا بدون هیچ مزاحمی... بدیهیه که باید با دقت زیادی اونجا رو انتخاب می کردم که لو نره و فقط و فقط مال خودم باشه(میگن متولدین سال خروس همیشه دنبال داشتن یه باغچه هستن که منحصرا مال خودشون باشه! اندازه باغچه هیچ اهمیتی نداره!!!مهم بودنشه!) .دیگه دلیلی یا توانی برای موندن نبود. با بچه ها تبانی کردیم و همه با هم کلاسا رو تعطیل کردیم و در فاصله سه چهار روز همه برگشتیم شهرمون.
با وارد شدن به کلاس از دیدن همکلاسی هام یه کمی متعجب شده بودم. از پسرها و تیپ های نا امید کننده شون صحبت نمی کنم. البته ضرب المثل "Don’t judge the book from its cover! " "از روی جلد یه کتاب در مورد محتوی و مطالب کتاب قضاوت نکن " رو از قبل بلد بودم اما نمی شد ضرب المثل " از کوزه همان برون تراود که در اوست " رو هم نادیده بگیرم. دخترامون اکثرا اهل زابل بودن و طرز آرایش هاشون برام غریب و ناشیانه بود! طوری که اگه دست و صورتشون رو می شستند یکی دو کیلو وزن کم میکردن. همه چشم و ابرو مشکی با مژه های بلند و با عرض معذرت سبیل های چنگیزی، یه شیشه کرم پودر سفید کننده هم مالیده بودن به صورتاشون با رژلبهای زرشکی و جیگری! و خط لب های کلفت قهوه ای و ریمل فراوون... من آرایش ندیده نبودم ولی نمی فهمیدم چرا خودشونو این طوری درست کرده بودند!
بگذریم. یادم میاد اون سال سریال روزگار جوانی اصغر توسلی رو از تلویزیون نشون میداد و تصور ذهنی من از خوابگاه و خونه دانشجوویی و همکلاسی ها یه چیزایی تو اون مایه ها بود. نه اینکه من تافته جدا بافته ای باشم، ولی فکر اینکه باید چه طوری با این بچه ها چهار سالی هم خونه و همکلاس باشم عین یه سطل آب یخی بود که یه جا ریخته باشن رو سرم. عصر اون روز بابا داشت میرفت و من تا همون روز عصر وقت داشتم برای برگشتن! و الا دیگه نمی شد کاریش کنم... از اونجایی که معمولا نیمه پر لیوان رو میبینم با خودم گفتم که اصلا چه بهتر! مثل راهبه ها زندگی میکنم و دل میدم به درسم و سعی میکنم تو این گوشه دنج و بی سر و صدا تا جایی که میشه درس بخوونم و کتابای رمان کتابخونه دانشکده رو درو کنم. اصلا بهتر که همکلاسی هام این طوری هستن. دیگه باهاشون راحتم و رودرواسی ندارم!!! به خصوص که ما رشته زبان بودیم و مدام باید با هم تعامل داشته باشیم. البته تو دانشگاه ما بچه های دریانوردی هم درس میخووندن که ساختمان آموزش اونا از ما جدا بود.ولی هر از چند گاهی تو سلف یا محوطه دانشگاه یا لب ساحل چشممون به جمالشون روشن میشد و از حق نگذریم اونا بگی نگی از لحاظ تیپ بهتر بودند. البته خیلیشو مدیون لباسای فرم دریانوردیشون بودند که تن "چهاردست" تو کارتون نیک و نیکو هم میکردی خوش تیپ میشد چه برسه به اونا.
عصر اون روز بابا رفت. با هم رفتیم دم ماشین و من برای اولین بار گریه کردن بابام رو دیدم. گریه مردا آدم رو از پا در می آره...اونم بابا و اونم وقتی که باعث و بانیش کسی نباشه جز خود تو... من در حال فرو ریختن بودم. میدونستم اگه چند دقیقه دیگه اونجا وایسم با بابا بر میگردم. بابا رو بغل کردم و هق هق شونه هاش این قدر زیاد بود که منم باهاش بالا پایین میرفتم. من آروم و گوله گوله و بیصدا اشک میریختم و سعی می کردم بخندم و با صدای بچه گونه سر بابام رو شیره بمالم که بابایی برو دیگه!
بعد از سوار شدن بابا، راهمو گرفتم و در حالیکه به شدت ترسیده بودم و بغض داشت گلومو پاره میکرد وایستادم کنار خیابون! یه وانت جلوی پام ترمز کرد.دربستی گفتم و با اینکه جلو جا بود رفتم پشت سوار شدم و در حالیکه باد گرم و شرجی به صورتم سیلی میزد با بلندترین صدای ممکن و با دهان باز گریه کردم. اولین بار بود که نمی تونستم از شدت غصه بایستم و به زانو افتاده بودم.
از فردا تنها چیزی که مصمم ترم میکرد و از شدت عذاب وجدانم کم میکرد، عمل به قول هایی بود که به بابا داده بودم. ولی نگاه های طولانی و کشدار خرما یه کوچولو اذیتم میکرد. من میرفتم جلوی کلاس می نشستم و حس درس داشتم و صد البته خیال میکردم علی آباد خرابه هم شهره و اومدم دانشگاه...
خرما خوشحال بود. سر کلاس ها به خصوص زنگای لابراتوار زبان تا من نمی نشستم نمی نشست و صندلی شو جوری تنظیم میکرد که یا مستقیم و یا وقتی که برمیگرده پشت سرش، دقیقا چشم تو چشم بشیم. در عرض یکی دو هفته کم کم این قضیه به چشم همه اومد و بچه ها راه و بیراه و به بهونه های مختلف یا بهم تیکه می اومدن یا حرف اونو وسط میکشیدن...چیزی که قضیه رو جذاب می کرد براشون تفاوت صد در صد همه چیز ما دو تا بود. از رنگ پوست تیره و چشمای درشت و موهای فرفریش گرفته تا چثه ریز و اخلاق خجالتیش... دقیقا نقطه مقابل من از همه نظر...
پ ن: من فرزانه الان نیستم که اینا رو مینویسم... یه دختر بلندپرواز جسور هیجده نوزده ساله ام...سعی میکنم خودم رو ببرم تو حال و هوا و احساسات اون موقع... میخوام ناب بنویسم... همونی که بود...حداقل از زاویه دید منه اون روز...بدون ریا...
حدودا ساعت نه صبح رسیدیم ایرانشهر. اونجا ترمینال نداشت و هر تعاونی تو یه خیابونی دفتر داشت . خلاصه هیچ کدوم بلیط نداشتن واسه بندر و به توصیه بومی های همونجا رفتیم ایستادیم کنار جاده کمربندی شهر. البته تویوتاهای دو کابینه ای بودن که میرفتن بندر ولی باز هم بومی ها به بابا میگفتن با اتوبوس برین بهتره ، به خصوص که دختر همراهته و ممکنه راننده از اشرار باشه و وسط راه یه بلایی سر خودت بیارن و دخترت رو بدزدن. الاهی بمیرم برای بابام که هنوز هم از اون روز به عنوان یکی از سخت ترین روزای زندگیش یاد میکنه. بابا تو حال خودش نبود. زیر لب بد و بیراه میگفت و سیگار میکشید...که ای خدا! همه بچه هاشونو میفرستن اروپا و امریکا، اونوقت من باید بچه مو بفرستم اینجا... و نشون به اون نشون که تا ساعت نه شب کنار جاده ایستاده بودیم و دست آخر هم تونستیم با بدبختی سوار یه اتوبوس داغون بشیم که فقط پشت سر راننده جا بود و راننده هم هیبتی تماشایی داشت و البته هر وقت چشمامو باز کردم دیدم از توی آینه زل زده بهم. بابا داغون بود. همونجا تو اتوبوس تصمیمم رو گرفتم. گفتم میرم چابهار! اگه اونجا هم وضع و اوضاع به همین منوال بود یه ببخشین، غلط کردمی میگم و بر میگردم سر خونه زندگیم. نزدیکای صبح رسیدیم چابهار. اینم از قبل بگم که داماد عمه م رییس دانشگاه بود و البته قبول شدنم اونجا به این مساله هیچ ارتباطی نداشت. از ده دوازده کیلومتری چابهار بوی نم و شرجی می اومد. نیمه شب رسیدیم چابهار. یه شهر بندری زیبا زیر نور ماه... که البته تاکسی هاش بیشتر دوو سیلو و اکسنت و ماشینای چشم گربه ای لوکس بودن و البته وانت پیکان. از تعاونی یه ماشین گرفتیم و اومدیم دانشکده .من که نزدیک دو روز چیزی نخورده بودم و چند باری تو ماشین حالم به هم خورده بود و با عرض معذرت به خاطر وضعیت فاجعه بار دستشویی های مخوف بین راه از ترس دستشویی هم نرفته بودم، و از طرفی بیم داشتم هر لحظه بابا نسخه مو باطل کنه و وسط راه بگه بیا از همین جا برگردیم در حالتی شبیه به غش روی تخت خواب پلاژی که داماد عمه م از قبل هماهنگ کرده بود افتادم و دیگه چیزی نفهمیدم. فردا حدود ساعت نه بیدار شدم و چون کارای ثبت نامم رو دکتر از قبل انجام داده بود ، برای انتخاب واحد با بابا رفتم آموزش دانشکده...
فاصله سنی من و بابا بیست و پنج ساله و اون موقع بابا چهل و سه ساله بود و چهره بانمکش باعث میشد خیلی کمتر نشون بده! طوری که کارمند آموزشمون فکر کرده بود بابا هم جزو ورودی های اون ساله و بهش فرم انتخاب واحد داده بود!!! البته بماند که من از داشتن بابای خوش تیپ و راه رفتن کنارش چقدر حال می کردم ولی خیلی از بچه هایی که اون روز ثبت نام من و بابا رو دیده بودند فکر کرده بودند با نامزدم اومدم ثبت نام! بابا دستم رو محکم گرفته بود و یه دور قدرت درست حسابی باهام تو دانشکده زد. نمی دونم چی پشت ذهنش بود ولی احساس می کردم میخواد قبل از تنها گذاشتنم به همه بگه که هی! این دختر منه! وای به روزگارتون که اذیتش کنین یا چپ بهش نگا کنین... خلاصه بعد از انتخاب واحد با بابا رفتیم یه دوری تو شهر و تو منطقه آزاد زدیم. اون روزا اوج رونق منطقه بود و وجود پاساژای بزرگ و شیک اونجا تاثیر خوبی روی بابا داشت.
یادمه عصر اون روز اومدیم با بابا دم میدون قایق دانشکده ... حالا با دیدن فضای دانشگاه و منطقه آزاد و شهر یه کوچولو دل بابا آروم گرفته بود و دیدن دریای بی نظیر عمان آرومش کرده بود و با سابقه ای که از حس و حال شاعری در من سراغ داشت میدونست که این فضا رو دوست دارم و میخوام بمونم. ولی باز هم دلش به موندنم رضا نبود. همین طوری که داشتیم قدم میزدیم گفت: ببین بابا! موندن اینجا شرط داره! شرط اولش اینه که باید زود کلک درستو بکنی! سر هفت ترم نهایتا هشت ترم تموم میکنی بر میگردی...نکنه یه وقت خیلی بهت خوش بگذره بخوای لفتش بدی! تازه فوق لیسانس هم باید قبول شی... چشمی گفتم و گفت:نه دیگه ! یه شرط دیگه هم هست! نیای فردا دست یه علیمردانی رو بگیری بیای خونه که آره! ما به تفاهم رسیدیم و میخوایم ازدواج کنیم! اصلا از این صحبتا نیس! اینجا سه تا رشته هست: زبان و مدیریت و دریانوردی... هر سه تاش هم از نظر من به درد تو نمی خوره... این چشمت رو بلند تر بگو بشنوم! در حالی که با مشاهداتی که از صبح داشتم و دیدن وجنات همکلاسی ها و همدانشکده ای ها تقریبا خودم هم به این نتیجه رسیده بودم که نیمه گم شده من هر کجای این عالم که باشه، اینجا نیست ولی در عین حال ته دلم باز هم کور سوی امیدی بود ، دوباره چشمی گفتم و بابا بعد از یه کم فکر کردن گفت: این شرط آخره! باید چادر سرت کنی! چشمای بابا میدرخشید. فکر کرد که الانه که بگم نه و نمی کنم و بگه خوب ساک و بار و بندیلت رو ببند برگردیم... ولی من باز هم چشمی گفتم و بابا دیگه هیچ حرفی نزد. میدونست مرام دارم و سر قولم میمونم.بخشکی شانس! خیلی از بچه چادری ها بعد از رفتن پدر و مادرشون چادرها رو گذاشتن تو چمدونشون تا موقع برگشت سر کنن! حالا من باید بعد از رفتن بابام چادر بپوشم! مهم نبود! به هر حال اونجا یه شهر کوچیک بود . فردا صبح طبق برنامه کلاس داشتم. بچه های ورودی ما رو دو گروه کرده بودند:گروه الف و گروه ب! من تو گروه الف بودم. چادر به سر وارد ساختمان دپارتمان زبان شدم و از یه پسر نسبتا ریزه با پوست قهوه ای تیره و چشمای خیلی درشت و مژه های خیلی بلند و ابروهای کم پشت و پخش و پلا با چند تا جوش سرسیاه بزرگ رو هر دو تا گونه هاش و موهای فرفری و بینی درشت و دندونای سفید ولی فاصله دار در حالیکه شک داشتم اصلا فارسی بلد باشه پرسیدم: ببخشین کلاس گرامرگروه الف اینجاست؟ و اونم که انگار از دیدن یه آدم به این سفیدی تعجب کرده بود گفت:سلام ! من هم گروهی شما هستم ! کلاس هم اینجاس...
کی میدونه! شاید اون روز این همکلاسیم که بچه ها به خاطر رنگ پوستش بهش میگفتن خرما و برای من به یاد آورنده کونتا کینته ، قهرمان افریقایی داستان ریشه ها بود، احساس کرده بود نیمه گمشده شو دیده...
ده سال پیش، درست همین وقتا بود که داشتم خودم رو برای رفتن به دانشگاه و چابهار آماده می کردم. البته بابا هنوز بله نهایی رو نگفته بود و موافقتش رو به خیلی چیزای دیگه منوط کرده بود. ته دلم می دونستم میذاره! مثل خیلی قبلترها که هر وقت می خواستم برم اردوی مدرسه، کلی نه و نو می کرد و اشکم رو در می آورد، ولی بالاخره صبح روز اردو میدیدم رضایتنامه مو نوشته و امضا کرده و گذاشته بالای سرم رو بالشتم و رفته. دلش نمی اومد دلم رو بشکنه و بهم نه بگه. ولی این سفر با یه اردوی یه روز دو روزه نزدیک اصفاهان خیلی فرق میکرد! قرار بود چهار سال اونجا زندگی کنم! جایی که بیست و هشت ساعت راه بود تا خونه ما! و از طرفی پرواز مستقیم هم از اصفاهان به چابهار نبود و رفت و آمدش کلی مصیبت بود.
یادش به خیر! شب های جالب و خاصی بود. شور و هیجان عجیب و زاید الوصفی داشتم. با یه عالمه فکرای قشنگ... توی تموم قصه هایی که خونده بودم همه آدما از پولدار و فقیر برای گذروندن یه تعطیلات رویایی می رفتن کنار دریا! بچه که بودم چند باری رفته بودم بوشهر و عاشق دریای جنوب بودم. حالا که میخواستم چند سال کنار دریا زندگی کنم و هر روز با موسیقی زیبا و آرامش بخش آب بخوابم و بیدار شم و با تک تک سلول هام هوای شرجی و گرمش رو حس کنم، احساس خوبی تموم خیالم رو پر میکرد و وقتی که به خودم میاومدم میدیدم ساعت هاست بی حرکت نشستم و یه خنده بزرگ صورتم رو پوشونده. یه واکمن آیوا داشتم که پخش صوتش فوق العاده بود.نصف شبها هرچی لباس داشتم میپوشیدم و میرفتم تو ماشین بابام می نشستم پشت فرمون و صدای واکمن رو تا آخر بلند میکردم وچشمامو می بستم و خودمو تو ساحل شنی چابهار میدیدم، در حالیکه پاچه های شلوارم رو دادم بالا و دارم با موج های دریا گرگم به هوا بازی میکنم... بعد یهو تو حین بازی یادم می افتاد که چقدر ازخونواده م به خصوص مامانم دورم و صدای قهقه خنده ام تبدیل میشد به هق هق گریه...می فهمی داری چی کار میکنی فرزانه؟ چابهار، یزد و کاشون و تهران نیست که صبح بری و شب برگردی خونه! بیست و هشت ساعت راه یعنی اول ترم بری و آخر ترم بیای... بدون مامان می خوای چی کار کنی؟چطوری میخوای بهترین دوستت رو بذاری و بری؟ اگه وقتی تو اینجا نیستی زلزله بیاد یا آتیش سوزی بشه و همه شونو از دست بدی چی؟ و هزار تا فکر بد از اونایی که به حسرت وآه دردناک منتهی میشد هوار میشد روی سرم.
از رفتن به یه محیط جدید نمی ترسیدم. اتفاقا همیشه برام رفتن به یه جای جدید و آشنایی با آدمای جدید، خیلی هم دوست داشتنی و هیجان انگیز بود. محیط جدید، آدمای جدید، دوستای جدید، دردسرای جدید... تنها عاملی که ناراحتم میکرد دوری از خونواده م بود. به خودم می گفتم: فرض کن پسری و داری میری سربازی ...ولی سربازی هم دو سال بود نه چهار سال! در گیر تناقض سختی بودم. یه دلم تمایل شدید به رفتن و تجربه یه زندگی متفاوت و مستقل داشت و یه دلم نمی دونست میتونه از پس دوری از خونواده بر بیاد یا نه. البته مامانم ماها رو مستقل بار آورده بود . ولی در نهایت و همیشه زور ماجراجویی و اشتیاق به تجربه یه زندگی مستقل به دلتنگی و وابستگی می چربید ... نزدیکای صبح در حالیکه شش هفت باری نوار رو پشت و رو کرده و گوش داده بودم، میرفتم بخوابم ...
بالاخره وقت رفتن رسید. بابا از عمد و برای اینکه به طور غیر مستقیم منو از رفتن منصرف کنه از هیچ کوششی فروگذار نکرد. برای همین قرار شد با اتوبوس بریم. حتی بلیط مستقیم اتوبوس اصفاهان چابهار هم گیر نیومد و مجبور شدیم بریم ایرانشهر و بعد از ایرانشهر به چابهار...از اشک و گریه و ناراحتی پای ماشین که بگذریم، تصمیم گرفتم تا می تونم خوددار باشم و جلوی بابا از خودم ضعف نشون ندم. یه تصمیمی گرفته بودم و حالا باید عواقبش رو تحمل می کردم. مسیر تا یزد و حالا با اغماض تا کرمان خوب بود . ولی از کرمان به بعد واقعا مخوف و ترسناک بود. من از ترس و هیجان خوابم نمبرد. بیابون خدا و امکان حمله اشرار و یه اتوبوس بی دفاع. همسفری هام رو هم که قربونشون برم همه مرد بودن و از این روستاییهایی که به امید چتر بازی چای و چینی جات و فروختن امتیاز کارت سبز مخصوص ترخیص کالا که به هر شناسنامه ای تعلق میگرفت، عازم چابهار بودند. برای همین حواسم رو به تماشای آسمون ستاره بارون کویر پرت میکردم. این قدر فاصله ستاره ها به زمین نزدیک بود که فکر می کردم اگه برم روی سقف اتوبوس و پا بلندی کنم ،دستم میرسه به آسمون خدا... بابا خوابش برده بود و من زل زده بودم به آسمون و چون احساس میکردم خیلی به آسمون نزدیکم ، با خدا حرف میزدم. نمی دونم چرا گرمی گوش خدا رو نزدیک لبام حس میکردم. ایمان داشتم که کنارمه و همین باعث میشد نترسم.هنوز راه درازی در پیش بود...